تصویر های خطای ادراک
...
روانشناسی "عمومی"
مبارزه با خواب آلودگي دانش آموزان در کلاس درس
دانشمندان پوهنتون ميشيگان ميگويند فشار دادن نواحي خاصي از بدن به حفظ هوشياري دانش آموزان در سر کلاس درس کمک ميکند.
به گزارش پايگاه اينترنتي ? ، webmed.comتحقيقات جديد نشان ميدهد با تحريک نواحي ويژهاي از بدن ميتوان هوشياري و توجه کامل شخص را در برنامههاي آموزشي بلند مدت روزانه مانند کلاسهاي طولاني دانشجويان پزشکي حفظ کرد.
تحريک محلهاي ورود سوزن در طب سوزني از طريق اعمال فشار مستقيم ميتواند از خواب آلودگي دانش آموزان و دانشجويان پيشگيري کند.
محققان بر اين باورند دانش آموزاني که روش صحيح فشار بر مناطق خاصي از بدن که در طب سوزني جزء نواحي تحريک محسوب ميشود را ميدانند کمتر خواب آلودهاند.
اين شيوه ميزان هوشياري شخص را در کلاسهاي خستهکننده و طولاني درسي افزايش ميدهد.
در بدن مناطق حساسي وجود دارد. تحريک بعضي از اين مناطق باعث ايجاد آرامش و لختي و بعضي مناطق ديگر باعث افزايش هوشياري و کاهش خواب آلودگي شخص ميشود.
در حالي که ناحيه بين دو ابرو، ناحيه پشت گوش، ناحيهاي در سطح مچ، ناحيهاي بالاي قوزک پا به سمت داخل، و ناحيهاي روي پا بين انگشت شست پا و انگشت دوم جزء نقاط آرامش بخش محسوب ميشود.
ماساژ دادن اين نقاط بين دو انگشت شست و اشاره و يا ضربه زدن ملايم روي اين نقاط ميتواند باعث تحريک اين نقاط و ارسال پيامهاي حسي مربوطه شود.
فشار روي نواحي تحريک باعث کاهش خواب آلودگي و خستگي در دانش آموزان ميشد.
البته تاييد نتايج اين مطالعه نيازمند بررسيهاي بيشتر است. هنوز مشخص نيست که فشار روي نقاط تحريک باعث افزايش قابليتهاي کاري دانشآموزان ميشود يا خير.
دعا درماني، مقولهاي است که در قرن اخير علي رغم بحران ديني که برخي از انديشمندان قائل هستند در خور توجه قرار گرفته است.
و آنگاه که ايوب پروردگار خود را چنين خواند که مرا سختي رسيده است و تو بخشندهترين بخشندگاني، ما او را اجابت نموديم و ناراحتي او را بر طرف ساختيم. قرآن کريم / انبياء
دعا درماني، مقولهاي است که در قرن اخير علي رغم بحران ديني که برخي از انديشمندان قائل هستند در خور توجه قرار گرفته است. و يکي از روشهاي تحقيق در خصوص درمان بيماران استفاده از مقولهي نيايش ميباشد. نوشتار اين بخش در خصوص اثرات دعا و تحقيقاتي که پيرامون اين مسئله انجام پذيرفته است تدوين گرديده است.
از شاخصههاي مهم سلامت روان، کيفيت صحيح ارتباط با چهار عامل محرک و حرکت آفرين است که ايجاد خلل ارتباط با اين چهار عامل، حيات انساني و سلامت روان او را به خطر مياندازد.
1) ارتباط با خدا؛
2) ارتباط انسان با ديگران؛
3) ارتباط انسان با طبيعت؛
4) ارتباط انسان با خويشتن خويش.
ارتباط با خدا، اضطرابها و نگرانيها را کاهش داده و بردباري و صبر انسان را افزايش ميدهد. قدرت روحي انسان به حد اعلا رسيده و قدرت مقابله و ايجاد ارتباط منطقي جهت حل مشکلات را در فرد ايجاد مينمايد.
به تبع ايجاد ارتباط صحيح با خدا، ارتباط او با ديگران، طبيعت و خويشتن او نيز جهت دار و منطقي ميگردد.
راههاي مختلفي براي ارتباط با خدا وجود دارد «الطرق إلي الله بعد انفاسکم» راه رسيدن به خدا به شمارش نفسهاي شماست يعني به تعدد نفسهاي شما راه براي ارتباط با خدا وجود دارد. از ميان طرق گوناگون ارتباط با خدا، دعا داراي نقش گستردهاي در سلامت روان است. امام صادقعليه السلام فرمودند: ارگانيزم معنوي انسان با ارتباط با ملکوت اعلي جايگاه خود را يافته و آرامش و سکون مييابد، در حاليکه انسان بدون پيوستن به محضر ربوبي خويشتن را در اقيانوس بي هويتي تنها ميبيند و دعا پيوستن روح ملکوتي انسان به سرچشمه کمال مطلق است، چرا که همهي انسانها در پي کمال مطلق ميباشند، اگرچه در مصداق به خطا ميروند، اما تا رسيدن به کمال مطلق آرام خواهند گرفت.
امروزه بحث دعا و نيايش به گفته الکسيس کارل همانند نياز انسان به اکسيژن و آب است. او معتقد است، نياز به مذهب و عرفان را ميتوان نظير نياز به اکسيژن دانست و نيايش نيز همانند دستگاه تنفس عمل ميکند و ميتوان گفت که نيايش و دعا عامل پيوستگي روان انسان با جايگاه اصلي خويش است و بدون شک همان طور که جسم انسان بدون آب و اکسيژن از بين خواهد رفت، روح انسان نيز بدون دعا پاينده نخواهد ماند.
? جايگاه دعا در قرآن
غالباً زماني که خدا کلمهي «من» را در آيات استفاده ميکند يا براي اظهار محبت شديد است يا اظهار غضب هرگاه کلمهي «من» از گفته با ملاطفت بندگان و دعاي آنها را منتسب به خود نموده و دست نوازش بر سر آنها کشيده است. البته بايد گفت اجابت دعا به معناي برآورده شدن فوري تقاضا نيست، چه بسا دعاهايي که در ظاهر به نتيجه نميرسند ولي نفس دعا نوعي اجابت خداست.
با چنين نگرشي رابطه انسان با خدا منبع دريافت پيام الهي است و تنها راه خروج از بحرآنهاو نااميديهاي روحي باعث برگشت انسان به مبدافيض ازلي ميشود. الکسيس کارل در کتاب نيايش خود اشاره داشته است که در همهي اعصار اثر درماني دعا توجه آدميان را به خود جلب کرده و امروز نيز در نيايشگاهها و زيارتگاهها اغلب از درمان بيماريها گفتگو ميشود.
موسسه طبي «لورد» با نشان دادن امکان چنين درمانهايي خدمت بزرگي به عالم پزشکي نموده است. دعا گاهي اثر معجزه آسائي دارد بيماراني ديده شدهاند که به ناگهان از بيماريهايي چون اوپوس سلي صورت، سرطان، عفونت کليه، زخمهاي بدني، بيماريها ريوي و استخواني بهبود يافتهاند.
کيفيت درمان تقريبا هميشه به يک شکل است ابتدا با دردي شديد و سپس با احساس بهبود همراه است در چند دقيقه يا حداکثر چند ساعت، نشانههاي بيماري بر طرف ميشود و ضايعات بدني التيام مييابد. اين شفاي معجزه آسا با افزايش سرعت درمان همراه است و هيچگاه تا به حال چنين سرعتي در تجارب جراحان و فيزيولوژيستها ديده نشده. براي آنکه چنين حالتي رخ دهد احتياجي نيست که بيمار خود دعا کند. کودکان خردسالي که هنوز سخن نميگويند و يا کساني که معتقد نبودهاند، در لورد شفا يافتهاند دعا براي ديگران هميشه موثرتر از دعا براي خويشتن است البته عوامل زيادي در تأثير دعا مؤثر هستند.
اثر دعا بستگي به شدت و کيفيت آن دارد. در طول چهل يا پنجاه سال اخير، تعداد شفايافتگان لورد کمتر شده است، زيرا بيماران، ديگر آن محيط پر از صفا و روحانيت قبلي را در اختيار ندارند. زائرين را اغلب سياحتگران تشکيل ميدهند و اثر دعاي آنان ناکافي و نارساست.
دکتر الکسيس کارل در جاي ديگر نکات قابل توجهي را در مورد پديده دعا و نيايش بيان ميکند.
اثر دعا بستگي به شدت و کيفيت آن دارد، هرچه دعا کننده از غير حق بيشتر بريده باشد، توجه او به حضرت حق شديدتر خواهد بود. لذا شدت و کيفيت آن در تاثير گذاري آن مؤثر است.
? دعاي در حق غير
عشق و محبتي که از سر معامله نباشد مهمترين و مؤثرترين عوامل جذب است. امام کاظمعليه السلام ميفرمايند: هر دعائي که در حق ديگران باشد از عرش به او فرمان ميرسد صدهزار برابر براي تو باشد. به عبارتي صدهزار برابر دعاي تضمين شده از طرف خدا داريم. در اين روايت ايجاد ارتباط عاطفي بين انسانها تاکيد شده و تمرين داده ميشود. زيرا يکي از شاخصههاي سلامت روان ايجاد ارتباط سالم و پاک با ديگران است. همراهي با جمع، موجب سلامت روان فردي است.
افرادي که قادر به برقراري ارتباط عاطفي با انسانهاي ديگر نيستند از آلودگي روحي برخوردارند و آمادگي بزهکاريشان بيشتر است. در بررسيهاي آماري اين نتيجه گرفته شده است که ميان خشونت و بي مهري و بزهکاري افراد ارتباط مستقيم برقرار است. يعني فردگرايي و اصالت با فرد با تجاوز به حقوق ديگران مرتبط است. پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله ميفرمايد: دو تن از يکي بهتر و سه تن از دو تن برتر و چهار تن از سه تن نيکوتر است، هميشه با جماعت باشيد. و حتي در ميان جمع و جماعت دعا به اجابت مقرونتر است، البته برخي از ويژگيها و حالات خاص باعث نزديک شدن دعا به اجابت ميگردد. بدين سبب امام صادقعليه السلام فرموده است: سه کس مستجاب الدعوه هستند: حجاج، رزمندگان، بيماران.
? بهترين زمان دعا
اوج انرژي هستي در لحظات پيش از طلوع است. اذان صبح تا طلوع آفتاب بهترين و مناسبترين زمان از ديدگاه انرژي هستي و کيهاني است و انرژي جذاب هستي آمادهي جذب و خلق و ايجاد خواستهها و نيات دروني شماست.
از ائمه معصومين هم آمده است: هرگاه از خداوند مهربان چيزي خواستيد صبح زود خواسته تان را مطرح کنيد، از اذان صبح تا طلوع آفتاب فرشتگان ندا در ميدهند که آيا حاجتمندي هست که ما حاجتش را روا داريم.
? پژوهشهاي انجام شده در خصوص اثر درماني دعا
در سال 1991 در مجله British gournal پژوهشي تحت عنوان درمان سرطان به روش طب سوزني راديو فرکانس با استفاده از تلاوت قرآن مقدس به چاپ رسيد. در اين تحقيق دکتر ايمام به همراه يک تيم کامل پزشکي به مدت 8 سال به طور نيمه تجربي و شايد به عنوان اولين پژوهش کابردي مفاهيم ديني در علوم پزشکي به مطالعه و تحقيق پرداختهاند.
روش تحقيق در اين پژوهش به اين ترتيب بود که صوت آيات معيني از قرآن کريم (سورهي مبارکه يس آيات 119) را به شکل امواج راديويي به کمک ترانس ديوسري بر روي نقاط طب سوزني بيمار عبور ميدادند و روزانه براي هر بيمار 10 دقيقه و به مدت يک هفته اين کار ادمه مييافت.
اين پژوهش بر روي 75 بيمار که سنين بين 280 سال داشتند و به انواع مختلفي از سرطان مبتلا بودند به مدت 8 سال انجام گرفت 64 نفر از اين بيماران توسط مطالعات پاتولوژي و آسيبشناسي بدخيمي آنها تثبيت شده بود و توسط سرطان شناسان با استفاده از روشهاي درماني مرسوم تحت درمان قرار گرفته بودند. اکثر اين بيماران سرطان رحم و سينه داشتند در پايان، محقق به اين نتيجه رسيده است که در اين روش علاوه بر اينکه کاهش علامتي و باليني قابل ملاحظهاي شامل (تسکين درد) بهبود خواب، رفع تهوع و استفراغ، کاهش تومور و بهبودي سريع زخم مشاهده، گرديده در(20%) موارد جواب مجدد پاتولوژي منفي گزارش شده و در (40%) موارد درمان به طور نسبي بوده است.
محقق مورد نظر در گوشهاي از مقاله خود آورده است که: قرآن، کتاب مقدس مسلمانان به سبک و نظم عربي است. وقتي آيات قرآن با قرائت صحيح و با صوت خوش تلاوت شود، موجب آرامش روح قاري و مستمعين ميگردد و قرآن خود درباره ي فوائدش در بهبود بيماريهاي روح و جسم صحبت ميکند و بعد محقق چنين استنباط ميکند: که عبور تلاوتها به شکل امواج راديوئي از درون نقاط طب سوزني ناحيهي مبتلا موجب يکسري فعاليتهاي بيوفيزيکي و بيوشيميايي در سطح سلولهاي بدن شده و عناصر سلولي را مجدداً منظم ميکند تا بتوانند به شکل هماهنگ با يکديگر عمل کنند و بدين صورت است که اين روش منجر به بهبود بيماريها ميشود. اين روش فيزيولوژي منحرف شده و سلولهاي سرطان زا را مجدداً تنظيم نموده و از سنتز کنترل نشده پروتئينها جلوگيري ميکند.
در هفته نامه «هنگام» در مقالهاي تحت عنوان داروئي به نام دعا آورده شده است که يک متخصص بيمارستان تگزاس در مورد اثر شفابخش دعا در بيماران صحبت مينمايد و در آن مقاله به تحقيقات سال 1988بخش عروق بيمارستان سانفرانسيسکو و تحقيقات سال 1980همان مرکز در مورد تاثيرات دعا و نيايش در بهبود بيماريها استناد نموده و در پايان مقالهي خود جملهاي بدين مضمون آورده است: اگر به اعتبار اين دارو معترف باشيم بايد در نسخههاي پزشکي خود بنويسيم: سه بار در روز دعا کنيد.
دکتر هوبرت بنسون استاد دانشکده و رئيس سمينار در ايالت بوستون آمريکا در کنفرانسي که تحت عنوان ارزشهاي درماني دعا برگزار شده بود عباراتي را چنين مطرح نمودهاند:
دعا خواندن مغز را به کار مياندازد. عوارض ايدز را کاهش ميدهد، از فشار خون ميکاهد و نازائي را درمان ميکند. تکرار دعاها و بيرون کردن انديشههاي مضر از مغز، بسياري از مردم را قادر ميسازد تا تغييرات فيزيولوژيک در خود پديد آورند.
اهميت معنويت و رشد معنوي در انسان، در چند دهه گذشته به صورتي روزافزون توجه روانشناسان و متخصصان بهداشت رواني را به خود جلب کرده است. پيشرفت علم روانشناسي از يک سو و ماهيت پويا و پيچيده جوامع نوين از سوي ديگر، باعث شده است که نيازهاي معنوي بشر در برابر خواستهها و نيازهاي مادي قد علم کنند و اهميت بيشتري بيابند. چنين به نظر ميرسد که مردم جهان، امروزه بيش از پيش به معنويت و مسائل معنوي گرايش دارند و روانشناسان و روانپزشکان نيز به طور روزافزون در مييابند که استفاده از روش سنتي و ساده براي درمان اختلالات رواني کافي نيست.
از سوي ديگر سازمان جهاني بهداشت در تعريف ابعاد وجودي انسان، به ابعاد جسماني و رواني اجتماعي و معنوي اشاره ميکند و بعد چهارم، يعني بعد معنوي را نيز در رشد و تکامل انسان مطرح ميسازد.
در آستانه قرن بيست و يکم، انسان به نقشه کامل ساختار ژنتيکي بشر دست يافته و ادعا ميشود که تا پنجاه سال آينده، کليه بيماريهاي ژنتيکي مهلک، شناخته و ريشهکن خواهند شد و احتمالا در آينده بسيار نزديک، بشر قادر خواهد بود انسان بسازد، اما سوال اين است که خلق دوباره انسان به دست انسان، چه نتايجي در بر خواهد داشت؟ افزايش طول عمر انسان از 80 سال به 100 سال و 200 سال و ازدياد جمعيت به صورت انفجارآميز، چه وضعيتي را در جهان به وجود خواهد آورد؟ اين سوالها تنها از آيندهنگري از نوع علمي - تخيلي ناشي نميشود، بلکه به تجزيه و تحليل فلسفي، اخلاقي و معنوي نياز دارد.
انسان بايد جهان را از نو شناسايي کند. بايد درکي دقيق و عميق از طبيعت، محيطزيست و کهکشان و خلقت به دست آورد. اينجاست که بعد معنوي انسان خودنمايي ميکند.
هرگاه ماهيت معنوي انسان و نقش روان درماني در رشد معنوي انسان بخواهد مورد بررسي قرار گيرد لازم است هدف روان درماني که همانا درمان مشکلاتي که ماهيت عاطفي دارند ميباشد که البته اين درمان براساس روشهاي روانشناختي که به وسيله يک فرد متخصص که با بيمار، ارتباط حرفهاي خاص ايجاد ميکند، اجرا ميشود، بررسي گردد.
از سوي ديگر برخي از روانشناسان (شهيدي، 1380، وون، 1993) معنويت را عنوان تلاش دائمي بشر براي پاسخ دادن به چراهاي زندگي تعريف کردهاند. به عبارت واضحتر، استفاده بهينه از قوه خلاقيت و کنجکاوي براي يافتن موجود مرتبط با زنده ماندن و زندگي کردن و در نتيجه، رشد و تکامل بخش مهمي از معنويت را تشکيل ميدهد.
? روان درماني و معنويت:
هرگاه معنويت بخواهد نقش خود را در مواجهه درماني به طور کامل ايفا کند، بايد ديدگاه يا رويکردي وجود داشته باشد که به درمانگر کمک کند تا بتواند اين نقش را به درستي درک کند. بدون ترديد هر درمانگري براي خودش ديدگاههايي در زمينه معنويت دارد. در اين موضوع نکته اين است که درمانگر چگونه ميتواند در تجربه معنوي مراجعان در طول زندگي آنان و در اتاق درمان حضور پيدا کند. موضع خاصي که درمانگر اتخاذ ميکند، به اين سوال که کدام رويکرد را بايد پذيرفت، پاسخ نميدهد. (البته اين هم راهحلي است که درمانگر با افراد و مراجعين متعلق به مذهب خودش کار کند و به اين ترتيب نقشي شبيه به نقش يک هدايت کننده معنوي داشته باشد.)
درمانگر انعطافپذير که در يک چارچوب مذهبي کار ميکند ميتواند کنکاشها و فراز و نشيبهاي معنوي مراجعان خود را به خوبي درک کند. اما هر قدر هم که درمانگر مذهبي، انعطافپذير باشد بازهم اشکال پيش ميآيد، براي مثال، يک درمانگر مسيحي را در نظر بگيريد که با بلاتکليفيهاي زير مواجه شود؛
1) مراجعين درگير بتپرستي يا شرک شدهاند.
2) مراجعين به طالعبيني، جادو، خرافات و مانند اينها علاقه مندند.
3) مراجعين به فکر سقط جنين افتادهاند.
4) مراجعين به تناسخ روح اعتقاد پيدا کرده و مدعياند که قبلا چند بار به دنيا آمده و در اين جهان زندگي کردهاند.
5) مراجعين حضور خويشاوندان مرده خود را در اتاق درمان احساس مي کنند.
هريک از اين پديدهها يا همه آنها ممکن است براي درمانگر مسيحي بسيار مذهبي، مشکلاتي به وجود آورند. ميتوان تصور کرد که براي درمانگران بودايي، هندي، يهودي و ديگر مذاهب نيز مشکلات مشابهي پيش آيد. در اين موارد، رويکرد فلسفي مشهور به پديدارشناسي، يک راه حل ارائه کرده است (پديدارشناسي، مکتبي فلسفي است که در آن اعتقاد بر اين است که “دانش و درک قابل اعتماد، به وسيله بررسي و توصيف تجربههاي انسان، از اشياي پيرامون او به دست ميآيد.”) پديدارشناسي با تجربههاي ما از واقعيت و نه خود واقعيت، سر و کار دارد.
نتيجه اينکه در چارچوب ديدگاه پديدارشناختي من نميتوانم بگويم احساس يا تجربه شما، اشتباه يا غيرواقعي است. من فقط به عنوان درمانگر ميتوانم بگويم تجربه شما (مراجع) تجربهاي غير معمولي است و نتايج آزارندهاي خواهد داشت.
پس ديدگاه پديدارشناختي، عميقا براي واقعيت ديگران، احترام قائل است. چالش درمانگر اين است که مراجع خود را در کشف واقعيت خصوصي او همراهي کند که در اين صورت به ناچار جهانبيني او بر مراجع تاثير ميگذارد.
از سوي ديگر روان درماني هستيگرا (وجودي) نوعي رويکرد درماني است که بر مسائلي که در وجود فرد ريشه دارند، تمرکز ميکند، هستيگرايي يا وجودگرايي، فلسفهاي است که هدف آن درک يا روشن کردن تجربه “بودن در جهان هستي” است. بنابراين، کانون توجه آن، نحوه بودن فرد و حالت کيفي رابطه انسان با خود، ديگران و جهان مادي است.روانکاوي به نام فرانکل که هستيگرا بود، رويکرد درماني خود را لوگوتراپي يا معنا درماني ناميد. او مدت سه سال در پوهنتون آشويتس و داخائو زنداني بود.
در همان جا بود که فهميد “فقط کساني ميتوانستند زنده بمانندکه به آينده ميانديشيدند و هدفي در آينده داشتند و در جستجوي يافتن معنايي در آينده بودند (فرانکل 1978 :135) فرانکل معتقد بود که يک خلاء وجودي در قلب زندگي قرن بيستم وجود دارد که فقط ميتواند توسط خداوند پر شود. “درباره احساس بيمعنايي به خودي خود نيز ميتوان گفت که نوعي نااميدي وجودي و پريشاني معنوي است تانوعي اختلال عاطفي يا بيماري رواني” (1978 :134) فرانکل مذهب را يک پديده انساني قلمداد ميکرد و معتقد بود که مذهب، نتيجه چيزي است که “من آن را انسانيترين پديده انساني، يعني “اراده براي کسب معنا” ميدانم و ما ميتوانيم بگوييم که مذهب براي ارضاي آنچه اکنون ميتوانيم آن را “ارادهاي براي کسب معناي نهايي” بناميم ظهور کرده است” (1978:153)
? نقش دعا در رواندرماني:
در کتابي که توسط انجمن روانشناختي آمريکا به چاپ رسيده است. ريچاردز و برگين (1997) نوعي راهبرد معنوي براي استفاده در مشاوره و روان درماني مطرح ميکنند. اين راهبرد چيزي نيست جز دعا کردن براي مراجعين و ترغيب آنان به دعا کردن درباره مشکل خود.صرفنظر از هر معنايي که دعا براي درمانگر دارد، دعا براي درمانجو ممکن است معناهاي کاملا متفاوتي داشته باشد.معناي دعا براي مراجع، با هر آنچه که اين عمل براي مشاور معنا ميدهد، ميتواند بسيار متفاوت باشد.مثلا ميتواند دعا کند در هنگام احساس اضطراب يا دعا کردن قبل از جلسه درمان و ... باشد.
در فرآيند رواندرماني، به نظر ميرسد که ترغيب مراجعين به دعا کردن، رابطه درماني را تغيير دهد و آن را شبيه به راهنمايي معنوي سازد و در عين حال ممکن است براي مراجعيني که گرايشهاي مذهبي دارند، بسيار مناسب هم باشد.در عين حال شواهدي نشان ميدهد که دعا ميتواند تاثير مثبتي بر سلامتي شخص هدف دعا داشته باشد، به اين ترتيب حال که ميدانيم دعا، نتايج سودمندي دارد، آيا منصفانه است که آن را رد کنيم؟
ترس از شکست: عامل نابودي موفقيت

آزمون و خطا معمولاً جزء اولين راه هاي برطرف کردن مشکلات زندگي است. اما با اين وجود خيلي از افراد چون خيلي از تجربه خطا واهمه دارند، از انجام آزمون خودداري مي کنند. آنها به اشتباه باور دارند همه خطاها، اشتباه و مضر هستند، درحاليکه خيلي از آنها هم لازمند و هم مي توانند کمک رسان باشند. خطا بازدهي برايتان دارد که مي تواند راه موفقيت را نشانتان دهد. فقط خطاست که افراد را وادار مي کند آزموني بهتر و جديد انجام دهند و به همين ترتيب آزمون و خطاهاي بيشتري را تجربه کنند تاجاييکه سرانجام به راه حلي بادوام و خلاقانه دست پيدا کنند. رسيدن به خطا نشانه شکست نيست، بلکه يک قدم در جهت موفقيت نهايي است. اگر خطايي نباشد، موفقيتي هم در کار نخواهد بود.
درواقع، يکي از بزرگترين بدشانسي هايي که در يک پروژه مي تواند برايتان پيش بيايد، موفقيت پيش از موعد—و در عين حال نيمه کامل و ناتمام است. وقتي چنين اتفاقي روي مي دهد، وسوسه مي شويد که روشي را که اينقدر زود نتيجه داده است را به کار ببنديد و دنبال چيز ديگري نمي رويد. بعدها، شايد رقيبي از راه مي رسد و همان فرايند کشفي که شما ناتمام ول کرديد را دنبال مي کند و به راه حلي دست پيدا مي کند که به سرعت راه حل شما را کنار مي اندازد.
ترس از شکست: عامل نابودي موفقيت

آزمون و خطا معمولاً جزء اولين راه هاي برطرف کردن مشکلات زندگي است. اما با اين وجود خيلي از افراد چون خيلي از تجربه خطا واهمه دارند، از انجام آزمون خودداري مي کنند. آنها به اشتباه باور دارند همه خطاها، اشتباه و مضر هستند، درحاليکه خيلي از آنها هم لازمند و هم مي توانند کمک رسان باشند. خطا بازدهي برايتان دارد که مي تواند راه موفقيت را نشانتان دهد. فقط خطاست که افراد را وادار مي کند آزموني بهتر و جديد انجام دهند و به همين ترتيب آزمون و خطاهاي بيشتري را تجربه کنند تاجاييکه سرانجام به راه حلي بادوام و خلاقانه دست پيدا کنند. رسيدن به خطا نشانه شکست نيست، بلکه يک قدم در جهت موفقيت نهايي است. اگر خطايي نباشد، موفقيتي هم در کار نخواهد بود.
درواقع، يکي از بزرگترين بدشانسي هايي که در يک پروژه مي تواند برايتان پيش بيايد، موفقيت پيش از موعد—و در عين حال نيمه کامل و ناتمام است. وقتي چنين اتفاقي روي مي دهد، وسوسه مي شويد که روشي را که اينقدر زود نتيجه داده است را به کار ببنديد و دنبال چيز ديگري نمي رويد. بعدها، شايد رقيبي از راه مي رسد و همان فرايند کشفي که شما ناتمام ول کرديد را دنبال مي کند و به راه حلي دست پيدا مي کند که به سرعت راه حل شما را کنار مي اندازد.
7 تکنيک براي کسب موفقيت در زندگي فردي و شغلي

بيشتر افراد تمايل دارند که در زندگي به موفقيت دست پيدا کنند. آنها براي خود اهدافي را معين مي کنند و بعد براي رسيدن به آنها به شدت تلاش مي نمايند؛ اما سوالي که مي توان در اين زمينه مطرح کرد، اين است که اصلاً موفقيت چيست؟ در واقع بايد اظهار داشت که موفقيت براي افراد مختلف، مفاهيم متفاوتي را در بر دارد.
به عنوان مثال موفقيت براي صاحب يک پمپ بنزين اين است که روزانه بتواند به اتومبيل هاي بيشتري بنزين ارائه کند. از سوي ديگر کسي که به موسيقي علاقه دارد، موفقيت را در انتشار اولين آلبوم اختصاصي اش مي بيند. علاوه بر اين بايد در نظر داشت که موفقيت هميشه با پول پيوند نمي خورد. موفقيت مي تواند کسب يک نمره خوب از يک عنوان درسي مشکل باشد و يا در درست کردن يک کيک شکلاتي خوشمزه خلاصه شود.
به هر حال موفقيت در اشکال و اندازه هاي مختلف ظهور مي کند، اما هميشه يک مطلب در آن صدق مي کند: نيازمند تلاش و وقت گذاشتن مي باشد.
ممکن است هدفي را در ذهن خود دنبال کنيد، براي رسيدن به اين هدف راههاي بيشماري را در نظر داريد، شما ملزم هستيد که مناسب ترين گزينه را از ميان آنها انتخاب کنيد. در اين مقاله قصد داريم تا شما را با 7 نمونه از تکنيک هاي رسيدن به موفقيت آشنا کنيم. کاربردي بودن کليه اين متدها از نظر علمي به اثبات رسيده و شما مي توانيد با خيال راحت از آنها براي رسيدن به اهدافتان سود بريد.
طرز برخورد با افراديکه شما را تحقير مي کنند

واکنش نشان دادن در مقابل افرادي که شما را خوار کرده و ارزش هـايتـان را زير سؤال مي برند، قدري دشوار و دردناک است. گاهي اوقات زخم هايي که اينگونه افراد به شما وارد مي آورند، ممکن است تا ابد باقي بمانند.
مـن خــودم به شخصه زمانيکه به گذشته بر مي گردم افراد بســيار زيادي را به خاطر مي آورم که در برهه هاي مختلف زنـدگي مرا تحقـيــر مي کردند و ارزش ها و توانايي هايم را دسـت کـم مــي گرفتند. مطمئنـــم که همه شما تجربه اي مشـابه من داشته ايد، شايد کمتر کسي باشد که در طول زنـدگي خود با افراد اين چنيني برخورد نکرده باشد. بهترين تکــنيک اين است که ياد بگيريم به جاي اينکه برخورد تند از خود نشان بدهيم، با آنها مدارا کنيم.
در اين قسمت من چند تکنيک شخصي به شما آموزش مي دهم تا ياد بگيريد چگونه مي توان از پس اين افراد برآمد:
بايد توجه داشته باشيد که افرادي که شما را تحقير مي کنند و قصد آسيب رساندن به شما را دارند، در درجه اول بايد خودشان را بيازارند تا بتوانند شما را آزرده کنند.
بايد بدانيد که يک انسان کامروا، موفق، و با اعتماد به نفس هيچ نيازي به تحقير ديگران ندارد. شايد اين افراد از ديگران انتقادهاي سازنده اي کنند، اما هيچ گاه آنها را تحقير نمي کنند. برخي از افراد به طور کلي نظر منفي نسبت به ديگران دارند چون:
تمرين 15 دقيقه اي براي رفع استرس

بين کتابهاي داستان و نقاشي بچگي دخترم، کتابي بود که اسمش "آرامش 5 دقيقه اي" بود. اين کتاب درمورد يک فيل مادر بود که يک فنجان چاي داغ براي خودش مي ريخت، يک حمام آب داغ مي گرفت اما هرچه تلاش مي کرد نمي توانست از تقاضاهاي پشت سر هم بچه هايش فرار کند که هرکدام به طريقي تنها نياز او را در دنيا که 5 دقيقه آرامش بود، برهم مي زدند.
براي همه ما هم وضع به همين صورت است. در خانه، در راه و در محل کار، همه حسمان درگير چيزهاي مختلف است. اگر تقاضاهاي همسرمان، دوستان، فرزندمان، همکاران يا ساير نزديکان نباشد، سروصداي ناموزون راديو، تلويزيون، بيلبوردهاي تبليغاتي، ترافيک و ساخت و سازهاي درون شهري است. هميشه چيزي براي مزاحمت وجود دارد.
اين مزاحم ها هميشه و همه جا وجود دارند تاجاييکه حتي گاهي ديگر حضور آنها را متوجه نمي شويم. جسم و فکر ما طي فرايندي که سازگاري حسي ناميده مي شود، با اين تجاوزها و مزاحمت ها خو گرفته است. درواقع، ما نسبت به اين دردها بي حس شده ايم. اما چه از آن آگاه باشيم و چه نباشيم، اين دردها کماکان وجود دارند و ما را اذيت مي کنند.
ورزشهاي مخصوص مغز و فوايد آنها

تحقيقات جديد نشان مي دهد که ورزش مغز به طور منظم به ميزان قابل توجهي احتمال ابتلا به بيماري هاي مربوط به زوال عقل، مثل آلزايمر را کاهش مي دهد.
خبرنگار پزشکي، دکتر اميلي سناي، مي گويد، وقتي صحبت از فوايد ورزش منظم مغز پيش مي آيد، هيچ پاسخ قاطعي وجود ندارد. اما، او اعتقاد دارد، شواهد زيادي نشان مي دهد که فعاليت هاي تقريحي تحريک کننده ذهن خطر بيماري هاي مربوط به زوال عقل را کاهش داده و با بالا رفتن سن، به حفظ توانايي شناختي کمک مي کند.
در ژورنال پزشکي نيو انگلند، محققان به بررسي فعايت هاي تفريحي افراد سالخورده طي بيست سال، پرداختند تا ببينند اين افراد به زوال عقل مبتلا مي شوند يا خير. اين تحقيق همچنين نتيجه درگير کردن و چالش ايجاد کردن براي مغز را با انجام فعاليت هايي مثل حل کردن جدول، بازي شطرنج يا ورق، مطالعه، نوشتن تفريحي، و نواختن آلات موسيقي، نيز بررسي کرد. علاوه بر اين، محققان تاثير فعاليت هاي فيزيکي روي مغز، مثل تنيس يا گلف، شنا، رقص و کار خانه را نيز مرور کردند.
به يقين، هر کسي بارها از خود پرسيده ”من کيستم“، ”هويت من کدام است؟“ تا معيارها و ارزشهاي واقعي خود را نشناسيم و ندانيم چه کسي هستيم و هويت خود را بهدرستي نشناسيم، هرگز قادر نخواهيم بود. |
? چرا خانمها به روزهاي تولد و سالگردها توجه زيادي نشان ميدهند؟
برخلاف باورهاي عموي که بيشتر مردم تصور ميکنند خود و حتي ديگران را مانند کف دستشان ميشناسند، يکي از موارد اساسي که هر زن و مرد با آن روبهرو است، شناخت ”هويت واقعي“ خويشتن است“ چرا که بهعلت پيچيده بودن شخصيت انسانها، شناخت ”هويت و شخصيت واقعي“ خويش و اينکه ”کي هستند“ يا ”چي هستند“ بسيار مشکل بوده و به تخصص و دانائي و توانائي فراواني نياز دارد. بنابراين، شناخت ”هويت و شخصيت خويشتن“ بهصورت عدسي، فقط به کمک کارشناسان ماهر، خيره و متخصص امکانپذير است بسياري از انسانها معيار و ارزشهاي واقعي خود را نميشناسند و نميدانند کسيتند... و نميدانند از زندگي چه ميخواهند و ... نميتوانند به موقع تصميمهاي لازم و قاطع بگيرند. نميتوانند خود را در مسير کاميابيها قرار بدهند... بيشتر افراد در ترديدها، نااميديها و نگرانيها رها شده و سرگردان ميمانند.
بهطور کلي، اگر هويت خود را بهدرستي بشناسيم و بدانيم کيستم و آن وقت همانطوري که هستيم، خود را بپذيريم. از کيفيت زندگي بهتري بهرهمند ميشويم و زندگي مطبوعي در انتظار ما است.
به يقين، هر کسي بارها از خود پرسيده ”من کيستم“، ”هويت من کدام است؟“ تا معيارها و ارزشهاي واقعي خود را نشناسيم و ندانيم چه کسي هستيم و هويت خود را بهدرستي نشناسيم، هرگز قادر نخواهيم بود. درون و ذهن خود را به درستي کشف کنيم و به پرورش و گسترش آن کمک کنيم و زندگي خود را در جهت مثبت تغيير دهيم، هر فردي با تصوير ذهني و باورهايش شناخته ميشود، چرا که شخصيت و هويت هر کس، تحتتأثير تصوير ذهني و باورها شکل گرفته و ساخته ميشود و هر فردي با توجه به تصوير ذهني و باورها و انديشههاي خود، با رويدادهاي بيروني برخورد ميکند و احساسها و عملکرد لازم را از خود بروز ميدهد. حتي اگر تصوير ذهني و باورهاي ما اين باشد که فردي لايق، شايسته و موفق هستيم يا فردي بيچاره، بدبخت و ناموفق ميباشيم، احساسها و عملکردمان در هر موردي، مطابق باورهايمان عمل ميکنند.
بهطور نمونه وقتي باور ما اين باشد که سوپ قورباغه چيز بدي است. از خوردن آن خودداري ميکنيم. بدون توجه به اينکه ممکن است سوپ قورباغه بسيار خوشمزه، جالب و مفيد باشد، ولي چون از کودکي به ما گفتهاند قورباغه موجودي کثيف و چندشآور است، باورمان شده است که قورباغه موجود بدي است. بنابراين از ديدن و خوردن آن بدمان ميآيد.
بايد بدانيم که در اين سياره، هر انساني يگانه، بيهمتا و محصربهفرد است. هويت اين انسان يگانه از طريق عملکردش مورد ارزيابي و داوري قرار ميگيرد و شناخته ميشود؛ به اين معني وقتي از کسي رفتار خوب و شايستهاي ببينيم و آن رفتار چندين بار تکرار گردد، ميگوئيم آن شخص، آدم خوبي است. بنابراين از او خوشمان ميآيد و به او اعتماد ميکنيم. حتي نحوه? داوري ما نسبت به خودمان نيز، براساس رفتار و عملکردمان است.
يکي از تفاوتهاي مهم بين زنان و مردان، توجه به زمان جريانهاي زندگي و به خاطر سپردن تاريخها است. به ياد داشتن تاريخ مناسبتها براي زنان همانند به خاطر سپردن موجودي بانکي براي مردان است و از اهميت فراواني برخوردار است. براي زنان، داشتن روزهاي تولد و سالگردها، اهميت دارد و با جشن گرفتن آن روزها را گرامي ميدارند، از نظر بيشتر مردان، توجه به روزهاي تولد و سالگردها و برگزاري جشنها، بيشتر کاري کودکانه جلوه ميکند.
زنان از بيتوجهي مردان به سالگردها در حيرت هستند و مردان از توجه و دقت خانمها به اين مراسم، در شگفت ميباشند! بهطور کلي درک چرخه? زندگي از نظر مردان و زنان متفاوت است. ثبت زمان جريانهاي جاري زندگي بهصورت خودکار در ذهن صورت ميگيرد، ولي خانمها آنها را با دقت بيشتري پيگيري ميکنند و در به يادآوري آنها حساسيت بيشتري به خرج ميدهند. در واقع زنان با به ياد آوردن موضوعهاي مورد بحث، آنها را جشن ميگيرند و خوشبختي خود را گرامي ميدارند.
? به مردان توصيه ميشود که:
هرگز روزهاي سالگرد، تولد و ازدواج را فراموش نکنيد. در اين روزها به همسرتان يادداشتهاي کوتاه و متنهاي عاشقانه همراه با هديه بدهيد که اثر معجزهآسائي دارد. آقايان بدانند وقتي زني به هسمرش ميگويد براي تهيه هديه، خودت را به زحمت نينداز، در واقع از ته دل ميخواهد آن را تهيه کنيد! در واقع مفهوم اين گفته که به خاطر من به خودت زحمت نده يعني اينکه به طور دقيق همان کار را بايد بکني!
? آقايان توجه کنند که:
از آنجائي که قدرت سازش در زنان زياد است، خيلي زود به سختيها عادت ميکنند. ولي اگر زني تصور کند قرباني عشق خود شده است دير يا زود عليه شوهر خود قيام خواهد کرد.
? آقايان توجه کنند که:
خانمها با وجود اينکه به دنبال برابري و آزادي هستن، ولي دوست دارند مورد حمايت (شوهر) قوي و محکم قرار گيرند. به اين علت زنان به مردان توانمند احترام ميگذارند و آنان را مورد تحسين قرار ميدهند؛ چرا که ميخواهند به او تکيه کنند. مردان هم از اينکه حامي همسرشان باشند، لذت ميبرند. بنابراين به خانم توصيه ميشود بهجاي افتخار و تکيه کردن به پدر، برادر، خواهر و ... به شوهر خود تکيه و افتخار کنند تا همسر خود را هر چه بيشتر به سوي خويش جذب نمايند.
? خانمها توجه کنند که:
براي مردان پيروزي و غلبه بر مانعها و حل مشکلها و انجام دادن درست کارها بسيار مهم است، بهعبارت ديگر، براي مردان بسيار اهميت دارد که کارها را درست و بدون اشتباه انجام دهند، چرا که وقتي اشتباهي کنند به غرور و خودباوري آنان لطمه وارد ميشود و اعتمادبهنفسشان متزلزل ميگرد و شخصيتشان زير سؤال ميرود. به اين علت مردها از اشتباه کردن متنفر هستند، از اينکه به آنان گفته شود اشتباه ميکنند، بدشان ميآيد، حتي از اينکه ديگران بفهمند که آنان اشتباه کردهاند، خيلي ناراحت ميشوند. آقايان از اينکه با ديگر مردان مقايسه شوند متنفر هستند. اگر مردي را نصيحت کنيد، احساس بيلياقتي ميکند. مردها کمتر عذرخواهي ميکنند. چرا که با عذرخواهي، احساس شکست ميکنند.
? خانمها توجه کنند که:
مردان در مقابل انتقادها و سرزنشها حساس بوده و واکنش نشان ميدهند. از کارهاي انجام يافته و نيافتهاي درست يا نادرست خود دفاع ميکنند، دليل ميآورند، عصباني و خشمگين ميشوند، حتي بهمنظور رهائي از فشارهاي وارده? بيروني و دروني، ممکن است به راحتي دروغ بگويند، تا خود را از فشارها و گرفتاريهاي موجود نجات بدهند؛ در حالي که ممکن است خود متوجه اشتباه خود شوند، ولي از بيان آن خودداري ميکنند. چرا که فکر ميکنند با اين کارها به حفظ غرور خودباوري و اعتمادبهنفسشان کمک ميکنند. بنابراين براي اخذ نتيجه? مثبت به خانمها توصيه ميشود بپذيرند که مردان در برابر انتقادها و سرزنشها، بسيار حساس هستند و بهجاي انتقاد از عملکرد شوهرها و بهجاي انگشت گذاشتن روي نکتههاي منفي و اشتباههاي همسرشان، بهتر است روي نقاط و عملکردهاي مثبت همسرشان تأکيد ورزند تا در ايجاد تعادل و توازن و در ساخت زندگي مشترک شاد و موفق، نقش سازنده? خود را ايفاء کنند.
? آقايان بدانند که:
همسرتان انتظار دارد که به پرسشهايش توجه کنيد و کوتاه جواب ندهيد و زمانيکه با شما حرف ميزند، روزنامه نخوانيد و تلويزيون تماشا نکنيد. در مورد کارهاي روزانهاش در مورد آشپزخانه از او پرسش کنيد به او کمک کنيد و در مورد بچهها نظر او را به حساب بياوريد.
? آقايان بدانند که:
همسر شما انتظار دارد هميشه و در همه حال حامي او باشيد، حق را در مورد دوستانش، به او بدهيد و اگر از کسي ناراحت شد، جانب او را بگيريد همبستگي او را بپذيريد نه وابستگياش را. خانمها هم توجه کنند که مردها نيز به عشق و حمايت همسرشان نياز مبرم دارند.
? آقايان بدانند که:
همسرش دوست دارد به چهره، لباس، آشپزي، رفتار و کردارش توجه کرده و از آنها تعريف کنيد که نياز به تأييد و تشويق شما دارند، به آزاديهاي او احترام بگذاريد، همسرتان ميخواهد با هم پرواز کنيد و در اين راه به او کمک کنيد.
? خانمها بدانند که:
همسرتان نياز دارد غذاهاي خوشمزه ميل کند؛ از روابط جنسي عالي، بسيار آرام ميگيرد و احساس خيلي خوبي نسبت به شما پيدا ميکند، در اين صورت است که به بسياري از نيازها و درخواستهاي شما جواب مثبت ميدهد.
? خانمها توجه کنند که:
مردان همانند زنان به تحسين، حسنجوئي و تمجيد بهويژه از طرف شما نياز دارند، هر چند وانمود کنند که از تعريف بدشان ميآيد.
جالب است بدانيم که خانمها به راحتي گريه ميکنند و لحظهاي ديگر ميتوانند شاد باشند، در حالي که مردان فقط در مواقع ناتواني و بيچارگي به گريه ميافتند.
? خانمها و آقاها بدانند که:
در زندگي چيزي بهدست ميآوريم که انتظارش را داريم، بنابراين اگر انتظار آن را داشته باشيم که زندگي زناشوئي خوبي خواهيم داشت... يا زندگي زناشوئي بدي نصيبمان خواهد شد... يا همسرم به من خيانت خواهد کرد.. يا همسر بداخلاق و غيرقابل تحمل نصيب من ميگردد... يا براي بهتر شدن زندگي مشترک بهطور حتم موفق خواهم شد... يا هر چه تلاش و کوشش کنم. زندگي مشترکمان نه تنها بهتر نميشود، بلکه روز به روز بدتر ميگردد و ... بهطور کلي به هر چيزي که بيشتر فکر کنيم و انتظارش را بکشيم، همان براي ما اتفاق ميافتد؛ بنابراين با تفکر مثبت به زندگي مشترک نگاه کنيم و هميشه انتظار داشتن زندگي مشترک شاد، پرطراوت و عالي را داشته باشيم.
? خانمها و آقاها توجه کنند که:
بيشتر زمانها (مردان و زنان) فکر ميکنند که مسبب همه? درد، رنج، عذاب، ناراحتي، بيماري، فقر، ناموفق بودن و ناشاد شدن و راضي نمودن از زندگيشان، ديگري يا ديگران هستند چرا که اگر فکر کنيم که مشکلها، مانعها و مصيبتها را خود بهوجود آوردهايم. حالمان بد ميشود و تحت شرايط شديد رواني قرار ميگيريم. بنابراين در بسياري از مواقع، بسياري از علتهاي مشکلها و مانعها را به گردن ديگري مياندازيم و فرافکني ميکنيم.
? خانمها و آقاها بدانند که:
براي اينکه زندگي مشترک شاد و موفقي داشته باشيد، احساس کنيد که آدم خوشبختي هستيد، به نکتههاي مثبت، به دارندگيهاي خود و همسرتان توجه کنيد، از مقايسه? خويشتن و زندگي مشترک خود با ديگران خودداري کنيد. خود را عادت بدهيد نکتههاي مثبت خود و ديگران را ببينند و آنها را بيان کرده و حسنجوئي کنيد و بدانيد که منفينگري و احساس بدبختي دائمي، ميتواند يک نوع بيماري رواني باشد و همانند بسياري از بيماريهاي ديگر براي کسانيکه معتقد به درمانپذيري آن هستند، قابل علاج ميباشد. براي درمان هر بيماري نياز به آگاهي، خواستن، تلاش و شهامت است.
كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند
|
روانشناسی ادراک
"ادراک را فرایند آگاه شدن از اشیا ویژگیها و رابطهها از طریق اندامهای حسی تعریف کرده اند. در واقع ادراک یعنی تفسیر شدن اطلاعات حسی برای معنی بخشیدن به آنها."
| |||||||||||||||||||
|
| روانشناسی فیزیولوژیک (Physiological Psyhology) به بررسی مباحثی میپردازد که در ارتباط با کارکردهای روانی و رفتاری و پیوستههای فیزیولوژیکی آنهاست. به عبارتی در این شاخه از روان شناسی ارتباطی که ممکن است بین رفتارها ، صفات و کارکردهای روانی افراد با عوامل فیزیولوژیک بدنی وجود داشته باشد مورد بحث و بررسی قرار میگیرد. |
| روانشناسي زبان | |
اين كتاب در 3 بخش و 11 فصل گرد آمده است و نگاهي به روانشناسي زبان دارد.
بخش اول با عنوان «زبان» به چگونگي يادگيري زبان در كودكان، حيوانات و زبان، كودكان وحشي و زبان ، زبان اشاره، زبان نوشتاري و ناشنوايان اختصاص دارد.
بخش دوم با عنوان «زبان و ذهن»، به بررسي دستور ذهني، پردازش جمله و واقعيت رواني، زبان محصول هوش يا ايدههاي ذاتي، زبان، تفكر، فرهنگ و زبان و مغز ميپردازد.
در پايان و در بخش آخر با نام «زبان دوم»، مقايسه كودكان و بزرگسالان در فراگيري زبان دوم، آموزش زبان دوم، دوزبانگي و شناخت به بحث گذاشته شده است.
روانشناسي زبان يكي از مباحث ميان رشتهاي و نوپاست و مخاطبان علاقهمند و زيادي در حوزه زبانشناسي دارد؛ از اين رو انتشارات سمت پس از چاپ اول اين كتاب در 82، به تازگي اقدام به چاپ مجدد آن نموده است.
دكتر ارسلان گلفام، عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت مدرس است كه پيش از اين ترجمه كتابهاي تحول زبان و اصول دستور زبان را در كارنامه خود دارد.
روانشناسی زبان (psycholinguistics) نام شاخه علمینسبتاً جدیدی است که از محل تلاقی زبانشناسی و روانشناسی جوانه زده است. موضوع این علم مطالعه جنبههای ذهنی زبان، یا به بیان دیگر، رابطه ذهن و زبان است. پیشرفت عصب- روانشناسی (نوروپسیوکولوژی) هنوزبه آنجا نرسیده است که ما را از کاربرد واژه «ذهن» بینیازکند. هنوز راه درازی در پیش است تا ما به همه اسراری که در کاسه سرمان نهفته است پی ببریم و بتوانیم آزادانه به جای ذهن، کلمه مغز را به کار ببریم. با اینهمه، تصور نمیکنم در بین کسانی که با اینگونه مسائل سروکاردارند تردیدی وجود داشته باشد که بدون مغز چیزی به نام ذهن وجود ندارد.
پیش از آنکه وارد بحث شویم، باید به یک تمایز مهم توجه داشته باشیم و آن تمایز بین زبان و گفتار است. زبان عبارت است از مجموعهای قواعد که به آن دستور (یا گرامر) میگویند و نیز تعدادی واژه که واژگان زبان را تشکیل میدهد. قواعد دستوری و واژگان زبان ماهیت ذهنی دارند و در جایی از مغز ما که چون و چند آن هنوز به درستی روشن نیست، نگهداری میشوند و ناچار مستقیماً درمعرض مشاهده نیستند. به بیان دیگر، زبان رفتار نیست. برعکس، گفتار نمود یا حالت بالفعل زبان است، از اینرو نوعی رفتار است که مستقیماً به مشاهده درمیآید. ما در این بحث، «زبان» و «گفتار» را، با حفظ تمایزی که ذکر شد، به کار میبریم. این تمایز در بحثهای فنی زبانشناسی و روانشناسی زبان اهمیت بسیار دارد.
روانشناسی زبان، با آنکه علمی نوخاسته است، به سرعت رشد میکند و مسائل متنوع زیادی را در حوزه پژوهشهای خود قرارداده است. ما در اینجا نمیتوانیم به بحث همه این مسایل بپردازیم. ناچار، برای اینکه از موضوعات مورد بحث تصوری به دست داده باشیم، برخی از آنها را با شرحی مختصر ذکر میکنیم.
تولید و ادراک گفتار
قبلاً گفتیم که زبان ماهیت ذهنی دارد و نمود یا تجلی آن گفتار است. ما وقتی سخن میگوییم، یعنی در تولید گفتار، از قواعد و واژگانی که در حافظه خود اندوختهایم سود میجوییم؛همچنین وقتی به سخن دیگران گوش میدهیم، یعنی در ادراک گفتار، باز از همان قواعد و واژگان که در مغز خود داریم، استفاده میکنیم، ولی مسئله در اینجا تمام نمیشود. باید دانست چه فرایندهای ذهنی در برقراری این ارتباط دخالت دارند؛ مثلاً چه فرایندهای ذهنی هماکنون به شما امکان میدهد جملههای مرا به سرعت با قواعد و واژگانی که در ذهن دارید مقابله کنید و مفهوم آنها را درک کنید و متقابلاً چه فرایندهایی به من امکان میدهند تا جملههایی را که شما میشنوید، تولید کنم. به بیان دیگر، مراجعه دائم از سوی گوینده و شنونده به قواعد و واژگان زبان چگونه صورت میگیرد و از چه اصولی پیروی میکند؟
تحقیق در این مسائل فقط یک کنجکاوی علمی و نظری نیست. نتایجی که از این تحقیقات به دست آمده در مهندسی ارتباطات مورد استفاده قرار گرفته است. بد نیست در این مورد توضیح بیشتری بدهیم. یکی از خصوصیات زبان انسان این است که میزان حشو (redundancy) در آن نسبتاً زیاد است. حشو مفهومی است در نظریه خبر (یا نظریه اطلاعات) که تعریف بسیار دقیق ریاضی دارد. ولی ما در اینجا از تعریف فنی آن چشم میپوشیم و آن را به زبانی غیرفنی چنین تعریف میکنیم: حشو در ارتباط موقعی پیش میآید که مفهوم پیام تا حدی قابل پیشبینی باشد. هر چه بیشتر قابل پیشبینی باشد میزان حشو نیز در آن بیشتر است. مثلاً اگر شما جمله ناتمام «من متأسفانه دیروز قلم خودنویسم را...» به فارسیزبانی بدهید و از او بخواهید آن را تکمیل کند، او دو یا سه امکان بیشتر ندارد که یکی از آنها «گم کردم» خواهد بود؛ ولی اگر کلمه «گم» را هم قبلاً داده باشید، با قطعیت صددرصد «کردم» را به آن اضافه خواهد کرد. او برای تکمیل این جمله از مقدار حشوی که در جمله است کمک میگیرد یا، به بیان دیگر، حشوی که در جمله وجود دارد فعل آن را قابل پیشبینی میسازد.
ما در کاربرد روزمره زبان بیش از آن مقداری که واقعاً میشنویم حدس میزنیم یا، به عبارت دیگر، بیش از مقداری که از جوهر صوتی زبان خبر میگیریم، از دانش ناآگاه خود درباره احتمال وقوع عناصر زبان کمک میگیریم. مهندسان ارتباط از این امر در طراحی دستگاههای ارتباطی استفاده میکنند. صدای انسان در گفتار روزمره ارتعاشاتی بین 50 تا 10000 دور در ثانیه دارد، ولی دستگاه تلفن (اگر کیفیت بسیار ممتازی داشته باشد) فقط ارتعاشات بین 200 تا 3400 دور را منتقل میکند؛ یعنی، وسعت باند آن 3/1 وسعت باند مورد نیاز گفتار است (البته این 3/1 حساسترین قسمت باند را تشکیل میدهد.) بدین ترتیب، تمام اطلاعات اکوستیک گفتار که در بالا و در پایین این دو حد باشد، در مکالمات تلفنی از شنونده گرفته میشود. با اینهمه، ما در مکالمات عادی کمتر به اشکال برمیخوریم، زیرا حشو موجود در زبان، اطلاعات اکوستیک ازدسترفته را جبران میکند. استفاده شنونده از حشو برای پر کردن خلا اکوستیک، در تحلیل نهایی به ساختمان گوش و نحوه پردازش اطلاعات شنیداری در مغز مربوط میشود، و به همین دلیل هم ادراک گفتار در حوزه روانشناسی زبان قرارمیگیرد.
زبان و حافظه
به رغم فرضیههای گوناگون و پژوهشهای فراوان، اساس نوروفیزیولوژیک حافظه همچنان در پرده ابهام مانده است، ولی این، مانع از آن نشده که حافظه از جنبه رفتاری مورد مطالعه قرارگیرد و پیشرفتهایی حاصل گردد. تا آنجا که به بحث ما مربوط میشود، روانشناسان زبان میخواهند بدانند قواعد و واژگان زبان چگونه در حافظه نگهداری میشود؛ مثلاً پیوندهایی که بین شکل املایی و تلفظ و معنی کلمه وجود دارد و اغلب یکی باعث فراخوانی دیگری میشود، چگونه در حافظه ضبط میشوند. همچنین، روابط آوایی بین تلفظ یک کلمه و کلمات دیگر و نیز روابط معنایی بین یک کلمه و کلمات دیگر چگونه در حافظه حفظ و فراخوانده میشود. نیز چگونه است که گاهی این روابط دچار اختلال میگردند؛ مثلاً ممکن است تلفظ کلمهای را به یاد بیاوریم، ولی معنی آن را فراموش کرده باشیم. رابطه تصویری و صوتی زبان نیز مبحث دیگری از مباحث زبان و حافظه است؛ یعنی، میتوان پرسید که رابطه خواندن و نوشتن، که از نمادها یا نشانههای دیداری استفاده میکنند، از یک طرف، و گفتن و شنیدن، که از نمادهای صوتی یا شنیداری بهره میگیرند، از طرف دیگر، چگونه است و این ارتباطها چگونه در حافظه ضبط و نگهداری میشوند و عبور از یکی به دیگری چطور صورت میگیرد. از طرف دیگر، چون قسمت اعظم اطلاعاتی که ما در حافظه خود نگهداری میکنیم صورت کلامی دارند، یعنی در قالب جملات زبان ضبط و نگهداری میشوند و به یاد سپردن و فراموش کردن آنها با ساخت زبان رابطه دارد، ناچار زبان یكی از عوامل مهم در ساخت و كار حافظه است، ناچار هر نظریهای که درباره حافظه ارائه شود، باید نقش زبان را در کارکرد آن در نظر داشته باشد.
در دهه 1940، عصبشناس بلندپایه کانادایی، ویلدر پنفیلد، سرگرم جمع کردن شواهدی بود که نشان میداد کلید رمز حافظه انسان در قطعههای گیجگاهی قشر مخ و به خصوص در هیپو کامپ، که از زیر به درون قطعههای گیجگاهی فرو رفته است، جای دارد. پنفیلد روی بیماران صرعی عمل میکرد و نواحی آسیبدیده مغز آنها را که موجب تحریک و بروز حملههای صرعی میشدند، برمیداشت. او برای اینکه بتواند کانون صرع را به دقت ردیابی کند، از روشی برای کندوکاو در مغز انسان استفاده کرد که شاید بیش از هر روش دیگر درباره سازمان مغز به ما آگاهی داده است. او سطح مغز را با جریان الکتریکی بسیار خفیفی تحریک میکرد، نه به آن اندازه که به آن آسیبی برساند، بلکه در حدی که در یاختهها و رشتههای عصبی که در زیر تحریک الکترود قرار میگرفتند، تکانهای عصبی برانگیزد. بیماران در جریان این تجاوز الکتریکی به مغزشان کاملاً هشیار بودند. فقط پوست سر آنها به طور موضعی بیحس شده بود، زیرا بافتهای خود مغز در برابر لمس، حرارت یا درد حساسیتی ندارند. پنفیلد به دنبال این بود که در مغز هر بیمار ناحیهای را کشف کند که در اثر تحریک آن بتواند در ذهن او همان حالت اخطارمانند شگفت را، که معمولاً بیماران صرعی را از نزدیک شدن حمله باخبر میکند، برانگیزد و، به نظر او، این ناحیهای بود که باید برداشته شود. روش پنفیلد با موفقیت چشمگیری روبهرو گردید. اما روش او این امکان را نیز در اختیار او گذاشت که کارکردهای قسمتهای دیگر قشر مخ را نیز کشف کند. تحریک قشر حرکتی مخ موجب پرشهایی در عضلات میگردید که بیمار نمیتوانست از آنها جلوگیری کند؛ تحریک ناحیه حسی باعث میشد که بیمار احساسهای عجیبی روی پوست خود بکند؛ تحریک قشر بینایی مخ موجب میشد که بیمار درخشش نور یا پیچ و تاب خوردن اشکالی رنگین را در میدان بینایی خود ببیند، اما وقتی پنفیلد الکترود خود را به قطعه گیجگاهی و خود هیپوکامپ متوجه کرد، وضع به گونهای دیگر بود. اینبار تجارب بیمار صرفاً حرکات یا احساسهای بریدهبریده نبود، بلکه رویدادهای کاملی بود که بیمار در زندگی گذشته خود تجربه کرده بود و اکنون آن رویدادها، و نه خاطره آنها، از نو به تجربه بیمار درمیآمدند. شخص یکباره به زندگی گذشته خود باز گردانیده میشد و چنین احساس میکرد که صحنه آشنایی دارد از نو برای او تکرار میشود.
یکی از بیماران او که این عمل روی او انجام گرفت زن جوانی بود. وقتی سر الکترود روی نقطهای در قطعه گیجگاهی وی قرار گرفت، فریاد کشید: «فکر میکنم صدای مادری را شنیدم که پسر بچهاش را در جایی صدا میکند. به نظرم میرسد واقعهای بود که سالها پیش.. دور و بر جایی که زندگی میکنم اتفاق افتاد.»
ظاهراً الکترودهای پنفیلد فعالیتی را در هیپوکامپ، درون قطعه گیجگاهی برمیانگیختند و از این رهگذر خاطرههایی دوردست را از سیلان هشیاری بیمار بیرون میکشیدند. تحقیقات جدید یافتههای پنفیلد را تأیید کردهاند. از این بحث دو نتیجه میتوان گرفت: یکی اینکه قطعههای گیجگاهی و به خصوص هیپوکامپ در نگهداری یادها یا خاطرههای ادراکی و زبانی نقش بسیار مهمیدارند، دیگر اینکه بسیاری از خاطرههای ما در قالب الگوهای زبان به یاد سپرده و فراخوانده میشوند؛ این هم یکی دیگر از دلایلی است که روانشناسی زبان به شناخت چگونگی پیوند حافظه و زبان علاقمند است.
دو زبانگی و چند زبانگی
همه ما کودکانی را میشناسیم که در خانوادههایی بزرگ شدهاند که پدر و مادر آنها به دو زبان مختلف صحبت میکنند و در نتیجه آنها از اوان طفولیت دو زبان یاد گرفتهاند و دوزبانه شدهاند. به کرات اتفاق میافتد که این کودک در جامعهای بزرگ میشود که زبان یا زبانهای رسمی آن غیر از زبان پدر و مادر اوست. در چنین حالتی، کودک چندزبانه خواهد شد. میلیونها کودک در سرتاسر جهان یافت میشوند که، بنا به مقتضیات محیط زندگی خود، از خردسالی چندزبانه شدهاند. آنچه مورد توجه روانشناسی زبان است یافتن پاسخ برای اینگونه سوالات است: این کودکان چگونه نظامهای زبانی مختلف را یاد میگیرند؟ چگونه آنها را از هم جدا نگاه میدارند؟ آیا تداخلی بین این زبانها صورت میگیرد و اگر میگیرد، چگونه است؟ از چه قواعدی پیروی میکند؟ گذر از یک نظام زبانی به نظام زبانی دیگر چگونه رخ میدهد؟ آیا تسلط کودک به همه این زبانها به یک اندازه است و اگر نه، چه عواملی در این عدم تساوی دخالت دارند؟
از سوی دیگر، بزرگسالانی را میبینیم که در کودکی فقط به زبان مادری خود تسلط یافتهاند، ولی بعداً یک یا چند زبان خارجی نیز یاد گرفتهاند. روانشناسی زبان میخواهد بداند بین چندزبانگی کودکی وچندزبانگی بزرگسالی چه تفاوتهایی وجود دارد و این تفاوتها از کجا ناشی میشوند. مثلاً چرا بزرگسالان معمولاً نمیتوانند زبان خارجی را بدون لهجه یاد بگیرند در حالی که کودکان در یادگیری زبان دوم لهجه پیدا نمیکنند؟ در این زمینهها پژوهشهای زیادی انجام شده و از نتایج آنها نیز عملاً در آموزش زبانهای خارجی استفاده شده است.
آسیب شناسی زبان
آسیب شناسی زبان در معنی وسیع کلمه به کلیه اختیاراتی گفته میشود که، به طور کامل یا ناقص، مانع از یادگیری زبان شود و یا پس از یادگیری مانع از بهره برداری مطلوب از آن شود و یا باعث تخریب و تباه شدن آن گردد. روانشناسان زبان از این جهت به آسیبشناسی زبان توجه دارند که امیدوارند مطالعه آن در بیماران، به گشودن اسرار فراگیری و کارکرد زبان در افراد سالم کمک کند. از میان این اختلالات، به انواع زبانپریشی (آفازی) توجه بیشتری شده است. زبانپریشی به آن دسته از اختلالات زبانی گفته میشود که از ضایعه یا آسیب به قسمتی از مغز ناشی شده باشد. از آنجایی که با استفاده از تکنولوژی جدید پزشکی معمولاً میتوان محل و نوع این آسیب را در مغز مشخص نمود، مقایسه محل و نوع آسیب مغزی با نوع اختلالی که در کارکرد زبان ایجاد شده است میتواند بسیار آموزنده باشد. در واقع، قسمت اعظم اطلاعاتی که درباره سازمانبندی زبان در قشر مخ اکنون در دست است از رهگذر این نوع مطالعات حاصل شده است.
نخستین آگاهی ما در این زمینه به سال 1861 برمیگردد. در چهارم آوریل این سال، در یک نشست پرهیاهو در انجمن انسانشناسی پاریس، پزشکی به نام سیمون اوبورتن اعلام داشت که معتقد است قدرت تکلم در قطعههای پیشانی نیمکرههای مخ جای دارد. شواهد کلینیکی خود او ناچیز بود، اما او پیشگویی کرد که هر بیماری که قدرت تکلم را از دست داده باشد، ولی توانایی فهم زبان در او سالم باشد، اگر مغز او مورد معاینه قرار گیرد، معلوم خواهد شد که آسیب یا فساد در قطعههای پیشانی مخ او روی داده است. دبیر آن جلسه جراحی بود به نام پییر پال بروکا؛ بر حسب اتفاق درست چند روز بعد به بیماری برخورد که سالهای سال دچار سستی عضلانی در طرف راست بدنش بود و قدرت تکلم خود را نیز به کلی از دست داده بود. تقریباً تنها صدایی که او میتوانست ادا کند لفظ «تان» بود و به همین دلیل در نوشتههای پزشکی آن روز او را آقای «تان» نامیدند. «تان» در هفدهم آوریل 1861، یعنی سیزده روز پس از سخنرانی سیمون اوبورتن، مُرد؛ و بروکا بلافاصله پس از مرگش مغز او را مورد معاینه قرار داد و درست فردای همان روز، نتیجه را به انجمن انسانشناسی گزارش داد. پیشگویی استنباطی اوبورتن صورت مستند به خود میگرفت: قطعههای پیشانی مغز «تان» شدیداً فاسد شده بودند.
در ظرف دوسال بعد، بروکا توانست چندین مورد دیگر را نیز مطالعه کند. وی در آن وقت چنین نوشت: «در اینجا هشت مورد یافت میشوند که در آنها آسیب در قسمت خلفی شماره سه از سومین شکنج قطعه پیشانی بوده است. این تعداد به نظر من کافی است که اساس فرضهای محکمی قرارگیرد. ولی جالبترین چیز این است که در همه این بیماران در نیمکره چپ بوده است. من جرأت نمیکنم که از این مشاهده نتیجهای بگیرم. باید در انتظار به دست آمدن حقایق تازه باشم.» نتیجهای که بروکا جرأت نمیکرد بگیرد، چیزی است که امروز عموماً پذیرفته شده است؛ یعنی اینکه مرکز تکلم تقریباً همیشه (به استثای بعضی از چپدستها، ولی نه همه آنها) در نیمکره چپ مغز قرار گرفته است. ناحیهای در قطعه پیشانی نیمکره چپ که بروکا روی آن انگشت گذاشت، امروز، به نام خود او، ناحیه بروکا نامیده میشود. این ناحیه به آن قسمت از قشر حرکتی مخ که عهدهدار حرکات زبان و حنجره است بسیار نزدیک است، ولی از آن کاملاً جداست.
در سال 1874، دانشمند آلمانی، کارل ورنیکه، کشف کرد که اگر آسیب در نیمکره چپ، عقبتر از ناحیه بروکا و عمدتاً در قطعه گیجگاهی باشد، باعث از بین رفتن فهم زبان، چه به صورت گفتار و چه به صورت نوشتار، میشود، در حالی که قدرت تکلم کمتر دچار نابسامانی خواهد شد. این ناحیه از مغز، که امروز به نام ناحیه ورنیکه معروف است، نزدیک به قشر شنیداری مخ، که عهدهدار تجزیه و تحلیل صداها است، قرار گرفته است.
متأسفانه، به رغم پژوهشهای زیاد، اطلاعات ما درباره سازمانبندی زبان در قشر مخ از آنچه که بروکا و ورنیکه گفتند چندان فراتر نرفته است. پژوهشهای جدید حتی قطعیتی را که درباره این دو ناحیه وجود داشت، مورد سوال قرار دادهاند. گفته میشود که آسیب به ناحیه بروکا اغلب موجب اختلال در تولید گفتار میشود، آسیب به ناحیه ورنیکه عمدتاً باعث اختلال در درک زبان میگردد، ولی اختلالات بیانی یا گفتاری و اختلالات ادراکی زبان منحصراً نتیجه آسیب دیدن ناحیه بروکا و ورنیکه نیستند. دیگر اینکه شواهد روزافزونی وجود دارد دال بر اینکه کارکرد زبان و گفتار فقط در قشر مخ متمرکز نشده است، بلکه پارهای از نواحی زیر مخی را نیز دربرمیگیرد؛ مثلاً تحریک الکتریکی یا آسیب به ناحیه خاصی در تالاموس باعث اختلالهای گفتاری میگردد. به نظر میرسد كه تحقیقات جدید ما را از نظریه منطقهبندی مغز (localization) دور میکنند. مدلی که بعضی از کتابهای روانشناسی درسی از گردش و پردازش اطلاعات زبانی در قشر مخ به دست میدهند از حد یک فرضیه فراتر نمیرود. به گفته جان هیو لینگز جکسون، عصبشناس بلندپایه بریتانیایی، «پیدا کردن محل آسیب مغزی که باعث اختلال در کار زبان میشود یک چیز است و پیدا کردن محل خود زبان در مغز چیز دیگر.» و این هر دو را نباید یکی دانست.
فراگیری زبان
کودک زبان مادری خود را چگونه یاد میگیرد؟ شاید بتوان گفت که میان زبانشناسان، روانشناسان، فلاسفه و بسیاری از علمای رشتههای دیگر این پیچیدهترین و بحثانگیزترین سوالی است که درباره زبان فعلاً مطرح است. اما گره کار در کجاست؟ مسئله بر سر اینست که آیا زبان امری است یادگرفتنی، در همان مفهوم که شنا و رانندگی مهارتهایی یادگرفتنی هستند و یا برعکس، امریست ذاتی و فطری همانگونه که روی دو پا ایستادن و راه رفتن ما اموری ذاتی و فطری هستند؟ به بیان فنیتر، آیا زبان پدیدهایست اکتسابی یا پدیدهایست ویژه نوع انسان که در نتیجه تکامل در نوع انسان بوجود آمده است؟ نباید تصور کرد که جواب این سؤال ساده است، زیرا در همان نگاه اول، ما با ویژگیهایی برخورد میکنیم که میتواند زبان را در هر یک از دو مقوله قرار دهد؛ مثلاً میبینیم که کودک انسان در هر اجتماعی که به دنیا بیاید و در آن بزرگ شود، زبان همان اجتماع را یاد میگیرد و به کار میبرد: بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که زبان هم، مثل بسیاری از پدیدههایی دیگر، امریست اجتماعی، و به این اعتبار اکتسابی؛ که کودک آن را از محیط و اطرافیان خود یاد میگیرد. از سوی دیگر، میبینیم که در عالم جانداران، حتی در میان نخستینها (پریماتها)، مانند شامپانزه و گوریل، که از لحاظ تکاملی به انسان بسیار نزدیک هستند، موجودی یافت نمیشود که به ابزار تکلم مجهز باشد و از زبان، در مفهومی که ما برای انسان میشناسیم، برای ایجاد ارتباط با همنوعان خود استفاده کند. بنابراین، از این مشاهده نیز میتوان نتیجه گرفت که زبان، خاص نوع انسان است و در مفهوم عادی کلمه «یادگیری»، یاد گرفته نمیشود.
از میان فلاسفه، تجربهگرایان و از میان روانشناسان، رفتارگرایان معتقدند که زبان، مخلوق اجتماع است و ناچار، مانند سایر ارزشها و رفتارهای اجتماعی، جنبه اکتسابی دارد. از نظر رفتارگرایان، زبان مجموعهایست از عادات صوتی که در نتیجه پیوندهای شرطی، ایجاد شده است. خلاصه اینکه، در چهارچوب نظریه رفتارگرایی، یادگیری زبان، گو اینکه از نظر کمّی پیچیدهتر از اعمال سادهایست که موشها در آزمایشگاه انجام میدهند، ولی در نهایت از نظر کیفی با آنها فرق چندانی ندارد و همان اصولی که درباره فشردن میله به وسیله موش و تقویت شدن رفتار او در نتیجه دست یافتن به غذا صادق است، درباره زبانآموزی کودک نیز مصداق دارد. این نظریه، بر فطری بودن شالودههای زبان خط بطلان میکشد و زبان را چیزی بیشتر از یک پدیده یادگرفته که در آخرین تحلیل، نتیجه قدرت یادگیری بیشتری است نمیداند.
از پیشروان گروه دوم، که شالودههای زبان را امری فطری میدانند، نوام چامسکی، زبانشناس و متفکر معروف امریکایی، است. او، که نظریات خود را دنباله اندیشههای دکارت میداند، معتقد است که کودک انسان آنچنان ساخته شده که ذهن او در هنگام تولد، از ساخت بنیادی زبان تصورات ناآگاه و پیشساختهای دارد و همین شالوده فطریست که یادگیری زبان را برای او تا این حد آسان میکند. به نظر او، وجود اشتراک زبانهای انسانی که در سرتاسر جهان پراکندهاند، بسیار بیشتر از وجوه اختلاف آنهاست. در واقع، زیر قیافه متفاوت زبانها، یکنواختی فراوانی مشاهده میشود. این یکنواختیها یک دسته اصول کلی هستند که ناظر بر ساخت همه زبانها میباشند و امروز به آنها «همگانیهای زبانی» یا «جهانیهای زبانی» (language universals) گفته میشود. همگانیهای زبانی تظاهر مفاهیم کلی و پیشساختهای است که ذاتی ذهن همه انسانها است و از راه تکامل در طول هزارها سال حاصل شده و امروز جزو ویژگیهای جدانشدنی افراد نوع انسان شده است. چامسکی میگوید: «گر زبانی به طور مصنوعی ساخته میشد که برخی از این اصول کلی را نقض مینمود، آنوقت آن زبان یا هرگز آموخته نمیشد یا اینکه با سهولت و کارایی که یک کودک طبیعی هر زبانی را یاد میگیرد، فراگرفته نمیشد.» باید توجه داشت که چامسکی نمیگوید زبان ارثی است، بلکه میگوید شالودههای فراگیری زبان فطری یا ژنتیکی هستند.
برای اینکه ببینیم آیا زبان خاص انسان است یا نه، آیا زبان ریشههای تکاملی یا ژنتیکی دارد یا نه، و برای یافتن پاسخ به سؤالات بنیادی دیگری از این قبیل، تنها راه نهایی اینست که به ساختمان مغز مراجعه کنیم. پاسخ همه این سؤالات را در نهایت باید در این جعبه کوچک، که از هر شیای در عالم هستی اسرارآمیزتر است، جستجو کرد. آیا در مغز انسان ساختی وجود دارد که چنین ادعایی را به اثبات برساند؟ قبل از اینکه به پاسخ این سؤال بپردازیم، باید معنی «ساخت» را در ارتباط با مغز روشن گردانیم.
وقتی ما از ساخت یک اندام در اسکلت بدن صحبت میکنیم، در واقع میبینیم که آن اندام ساخت مشخص و متفاوتی دارد و کارکرد متفاوتی نیز با آن همراه است. این استقلال ساخت و کارکرد گاهی تا به آنجا میرسد که میتوان آن اندام را با عمل جراحی قطع کرد یا برداشت، بدون اینکه لطمه غیرقابل جبرانی به سایر اندامهای بدن وارد شود. ولی در مورد مغز چنین نیست. در مغز، اجزایی که به کلی جدا و مستقل از یکدیگر کار کنند وجود ندارد. در مهرهداران و به ویژه در ردههای بالا، که نخستینها و انسان را دربرمیگیرد، تمام مغز یک واحدِ بههمبافته است که همه اجزای آن در ارتباط دائم هستند و به درجات مختلف در فعالیتهای گوناگون شرکت میجویند. از لحاظ بافتشناسی و منطقهبندی، نواحی بسیار معدودی در قشر مخ یافت میشوند که میتوان نقش خاصی را به آن نسبت داد. ناحیه بینایی در قطعه پس سری یک استثنای بارز از این مقوله است. حتی در نواحی حسی و حرکتی که در قشر مخ شناسایی شدند، تنها میتوان گفت که آنها عمدتاً عهدهدار وظایفی هستند که به آنها نسبت داده میشود. به بیان دیگر، هیچ رابطه یکبهیک و منحصر به فردی بین آنها و کارکردهایی که به آنها نسبت داده میشوند، وجود ندارد. در چنین شرایطی، مشکل میتوان انتظار داشت که در قشر مخ ساخت خاصی به عنوان مرکز زبان وجود داشته باشد.
بد نیست نتیجه کلی این بحث را از زبان اریک لنه برگ، که شاید بیش از هر کس دیگر درباره شالودههای زیستشناختی زبان مطالعه کرده است، بشنویم. او میگوید: هیچ گواهی دال بر وجود یک ناحیه مستقل زبانی در قشر مخ مشاهده نشده است، ولی کارکرد زبان با بعضی از نواحی در قشر مخ همبستگی مثبت آماری دارد؛ به بیان دیگر، زبان در بعضی از نواحی قشر مخ بیشتر متمرکز شده است. نقشههایی که از سازمانبندی زبان در قشر مخ به دست داده شدهاند و نشاندهنده ناحیههایی هستند که با زبان بیشتر رابطه دارند، فقط یک رابطه آماری را نشان میدهند و اساس بافتشناسی ندارند. از لحاظ بافتشناسی و آرایش یاختهای (سیتوآرشیتکتور) ویژگی یا ویژگیهایی مشاهده نشدهاند که این نواحی را از نواحی مجاور متمایز گردانند.
با اینهمه، ادعای چامسکی را نمیتوان مردود دانست، فقط میتوان گفت دانش فعلی ما از مغز انسان چیزی در تأیید آن ارائه نمیکند.
دوره حساس زبان آموزی
یکی از مسائلی که صحت آن هنوز به اثبات نرسیده است و درباره آن اختلاف نظر وجود دارد چیزی است که به آن دوره حساس زبانآموزی (critical period) گفته میشود. بنا بر این نظریه، دوره زبانآموزی برای کودک، بین دو تا حداكثر دوازده سالگی است و اگر کودک در این دوره زبان یاد نگیرد، بعداً نخواهد توانست آن را بیاموزد. نظیر این پدیده در بعضی از حیوانات نیز مشاهده شده است که به آن دوره نقشپذیری (imprinting period) گفته میشود. در بعضی از جانوران برای یادگیری بعضی از رفتارها در مرحله معینی از رشد، استعداد خاصی بروز میکند که تا مدت محدودی باقی میماند. چنانچه در این دوره از این استعداد بهره برداری شود، آن رفتار بهخصوص آموخته میشود؛ ولی اگر آن دوره سپری شود و یادگیری صورت نگیرد، دیگر آن رفتار آموخته نمیشود، چنین است دانه برچیدن جوجهها که از راه نقشپذیری یاد گرفته میشود. در آغاز تولد، هر نقطه روشنی میتواند محرک واقع شود تا جوجه به زمین نوک بزند و در نتیجه این کار، جوجه برای تمام عمر دانه برچیدن را یاد میگیرد. در یک آزمایش، وقتی جوجههایی را در تاریکی بزرگ کردند و برای دو هفته با دستگاه دانه دادند و سپس در نور روز آوردند، متوجه شدند که آنها، اگرچه در میان انبوه دانه باشند و از گرسنگی نیز نزدیک به تلف شدن باشند، نوک نمیزنند و دانه برنمیچینند.
زبانآموزی کودک را نیز میتوان پدیدهای از مقوله نقشپذیری دانست، با این تفاوت که دوره آن در مقایسه با پدیدههای مشابه که در حیوانات دیگر مشاهده میشود، طولانیتر است. لنه برگ در فصل چهارم کتاب خود به نام «شالودههای زیستشناختی زبان» شواهد فراوانی ارائه میدهد که نشان میدهد این دوره نقشپذیری برای زبان بین دو تا دوازده سالگی محدود شده است؛ یعنی کودک انسان زودتر از دو سالگی نمیتواند آموختن جنبههای اساسی زبان را آغاز کند و هر آینه به علتی تا حدود دوازده سالگی زبان نیاموخته باشد، امکان یادگیری آن را برای همیشه از دست داده است. به نظر میرسد که این محدودیت با ساخت و رشد مغز رابطه داشته باشد. مغز کودک انسان در هنگام تولد بسیار ناقص است، ولی در دو سال اول به سرعت رشد میکند. در این دو سال تقریباً 350% بر وزن آن افزوده میشود؛ یعنی، تقریباً چهار برابر و نیم میشود، در حالی که در ده سال بعد این افزایش وزن فقط 35%است. وقتی زبان در کودک ظاهر میشود، یعنی در حدود دو سالگی، تقریباً 60% رشد مغز کامل شده است و وقتی دوره پذیرایی زبان به پایان میرسد، یعنی در حد بلوغ، رشد مغز نیز پایان یافته است. محدودیت دوره زبانآموزی ممکن است با ویژگی دیگر مغز نیز ارتباط داشته باشد. انسان در میان پستانداران تنها حیوانی است که بین دو نیمکره مغز او نوعی تقسیم کار به وجود میآید، به این معنی که مرکز هدایتکننده بعضی از فعالیتها در یکی از دو نیمکره قرار میگیرد. زبان یکی از این فعالیتهاست که نیمکره چپ هدایت آن را به عهده میگیرد. قرار گرفتن زبان در نیمکره چپ چیزی نیست که از آغاز زبانآموزی کودک وجود داشته باشد، بلکه این کارکرد تخصصی بعدها و به تدریج حاصل میشود. در واقع، بافتهای مغز در کودکی انعطافپذیری زیادی دارند، به طوری که میتوانند وظایف مختلفی را به عهده بگیرند. از اینرو، اگر آسیبی به نیمکره چپ وارد شود و زبان دچار اختلال شود، نیمکره راست به کمک میآید و کار بافتهای آسیبدیده را جبران میکند و زبان، پس از مدتی، به حال عادی بازمیگردد. ولی این انعطافپذیری به تدریج از دست میرود و مرکز هدایت زبان هر چه بیشتر به نیمکره چپ واگذار میشود تا جایی که در سن بلوغ به حد نهایی خود میرسد. به نظر لنه برگ و بعضی محققان دیگر، از دست رفتن انعطافپذیری مغز و کامل شدن کنترل یک جانبه زبان عامل دیگری است که حد نهایی زبانآموزی را حدود بلوغ محدود میکند.
در اینجا میتوان سؤال مهمی را مطرح کرد: آیا تا کنون موردی پیدا شده که انسانی به علت سپریشدن دوره پذیرایی، امکان یادگیری زبان را از دست داده باشد؟ واضح است که این نوع آزمایشها را نمیتوان به طور عمدی روی انسان انجام داد و اگر جوابی برای این سؤال باشد، باید آن را در مطالعه وضع کودکانی که از جامعه انسانی به دور ماندهاند، جستجو کرد. ما در اینجا به یکی از این موارد که گزارشهای آن از همه مستندتر است اشاره میکنیم.
در سال 1970، مددکاران اجتماعی در شهر لسآنجلس دختر جوانی را کشف کردند که امروز به نام «جینی» معروف شده است. در آن وقت، این دختر سیزده ساله بود. پدر و مادرش تا این سن او را در انزوای محض بزرگ کرده بودند؛ یعنی، بدون اینکه با خود آنها یا با دیگران تماسی داشته باشد. فقط قوت بخور و نمیری به او میدادند. هر وقت صدایی از او بلند میشد، او را کتک میزدند و از هرگونه بیمهری و خشونت نسبت به او فروگذار نمیکردند. یکی از پیامدهای این نوع رفتار آن شد که جینی در سن سیزده سالگی، كه بر حسب اتفاق کشف شد، نمیتوانست حرف بزند. روانشناسان و زبانشناسان مشتاقانه او را تحت مراقبت و تعلیم قرار دادند و رشد زبان او را به دقت زیر نظر گرفتند. جینی در آغاز، در یادگیری زبان به سرعت پیشرفت کرد و از همان مراحلی گذشت که یک کودک عادی در سن عادی در یادگیری زبان از آن میگذرد. در وهله اول چنین به نظر رسید که پیشرفت زبانآموزی جینی فرضیه دوره حساس یادگیری زبان را باطل کرده است، اما به زودی وضع تغییر کرد و پیشرفت جینی تقریباً متوقف گردید. گزارشهای اخیر حاکی از آن هستند که اگرچه حافظه او برای حفظ واژههای زبان خوب است و رشد عقلانی او نیز رضایتبخش است، پیشرفت او در آموختن نحوه زبان، که در واقع خلاقیت زبان از آن منشأ میگیرد، بسیار ناچیز بوده است، به طوریکه جز ترکیبات ساده، از عهده ساختن جملههای زبان برنمیآید. طرفداران فرضیه دوره حساسیت زبان معتقدند که مورد جینی، بدون هیچ تردیدی، فرضیه آنان را تأیید میکند. به نظر آنها، شکست جینی در یادگیری تمامعیار زبان، به رغم مراقبتهای ویژه، به این علت بوده است که در دوره حساس، زبان را نیاموخته است.
زبان و نظامهای ارتباطی جانوری
از قدیم میدانستند که بعضی از حیوانات نظامهای ارتباطی دارند. مثلاً به وجود نظامهای ارتباطی بین زنبوران عسل، بین مورچهها و بسیاری دیگر از انواع حیوانات پی برده بودند، گو اینکه به چون و چند آن وقوف کامل نداشتند. امروز دانش بشر درباره نظامهای ارتباطی حیوانات به میزان شگفتی افزایش یافته است. در بحثهای فنی زبانشناسی، این نوع نظامها را نظامهای ارتباطی جانوری میگویند و آگاهانه از کاربرد لفظ «زبان» در اشاره به آنها خودداری میکنند. جای هیچ تردیدی نیست که در قلمروی حیوانات، حتی میان نخستینها، که از لحاظ تکاملی به انسان نزدیکترند، نظامی که قابل مقایسه با زبان انسان باشد وجود ندارد.
اکنون سؤال بسیار مهمتری مطرح میشود: درست است که هیچکدام از حیوانات زبان به معنی انسانی آن ندارند، ولی آیا میتوانند زبان انسان را یاد یگیرند؟ حیواناتی که از نظر امکان یادگیری زبان انسان بیش از همه مورد مطالعه قرار گرفتهاند انواع میمونها هستند. پروفسور کلارک و همسرش در سال 1931 سعی کرند به شامپانزهای به نام «گووآ» سخن گفتن یا گفتار بیاموزند. یک زن و شوهر روانشناس دیگر نیز در سال 1947 کوشیدند به شامپانزه دیگری به نام «ویکی» حرف زدن یاد بدهند. این هر دو تلاش و نیز تلاشهای بعدی همه با شکست کامل مواجه شدند: شامپانزهها، به رغم تلاش مربیانشان، نتوانستند زبان یاد بگیرند.
پس از شکست خوردن آزمایشهایی که برای آموزش زبان (و به معنی دقیقتر، برای آموزش گفتار انسان) به شامپانزهها صورت گرفت، کسانی به این فکر افتادند که ناتوانی شامپانزه در یادگیری زبان ممکن است نه به علت نقص تواناییهای شناختی او، بلکه به علت عدم امکانات اندامهای گویایی او باشد؛ یعنی، علت کالبدشناختی داشته باشد. آنها استدلال کردند که اگر چنین باشد، از آنجایی که زبان و گفتار دو چیز متفاوت هستند، پس شاید بتوان زبان را از طریق دیگری که نیاز به گفتار نداشته باشد به شامپانزه یاد داد؛ مثلاً همانگونه که به ناشنوایان یک زبان اشاره استانداردشده را یاد میدهند. آزمایشها و تحقیقات بعدی نشان داد که حدس آنها اشتباه نبوده است: اندامهای صوتی شامپانزه به علل کالبدشناختی قادر به تولید صداهای گفتار انسان نیستند، ولی شامپانزه میتواند مفاهیم انتزاعی را بفهمد و منتقل کند.
با توجه به این حقایق، یک زن و شوهر امریکایی به نام آلن و پپیتریس گاردنر، که هر دو استاد روانشناسی در دانشگاه نوادا بودند، در سال 1966 تصمیم گرفتند به شامپانزهای که او را «واشو» نامیدند، زبان کر و لالهای امریکایی، که زبان اشارهای است، بیاموزند. آنها چنین کردند و با این کار خود انقلابی به راه انداختند.
واشو توانست زبان اشاره را در حد نیازهای خود یاد بگیرد و با کسانی که زبان اشاره را به کار میبردند رابطه برقرار کند. او حتی توانست نشانههای ساده را کنار هم بگذارد و از این راه مفاهیم تازهای را بیان کند: مثلاً نشانههای «شیرینی» و «نوشابه» را ترکیب کند و برای نامیدن «هندوانه» به کار برد. پس از موفقیت گاردنرها، زبانآموزی به شامپانزهها، به شیوههای مختلف که همه از نشانههای غیرصوتی استفاده میکردند، در محافل علمی امریکایی مطرح شد و همزمان با آن، بحث و جدل درباره ارزیابی موفقیت این حیوانات بالا گرفت. این مجادله در جلساتی که در سال1980 در آکادمی علوم نیویورک برگزار شد، به اوج خود رسید. اکنون در یک طرف کسانی هستند که معتقدند واشو از خط غیرقابل عبور زبان، که فرض میشد عالم انسانها را از حیوانات دیگر جدا میکند، عبور کرده است، مخصوصاً که دیگر او در این راه تنها نیست و گروهی از همنوعان او نیز از این مرز گذشته و به او پیوستهاند؛ و نیز اینکه این آخرین پایگاه برتری انسان، یعنی برخورداری او از حق انحصاری زبان، گرچه هنوز فرونریخته، ولی سخت مورد حمله قرار گرفته است. در طرف دیگر کسانی هستند که معتقدند موفقیت این شامپانزهها از حد ایجاد یک رشته تداعی بین اشیا و علایم غیرآوایی فراتر نمیرود، مخصوصاً اینکه زنجیره علایمی که آنها به کار میگیرند فاقد نحو است. درباره اینکه آیا جملههای این شامپانزهها دارای ساخت نحوی است یا خیر، آزمایشهای زیادی صورت گرفته است، ولی مخالفان معتقدند که این آزمایشها نیز دقیقاً طراحی نشدهاند و چیزی را ثابت نمیکنند. این مجادله، اگرچه فروکش کرده است، ولی همچنان ادامه دارد. اما معمایی که مخالفان طرح میکنند و ظاهراً لاینحل مینماید این است: اگر شامپانزه واقعاً از قدرت یادگیری زبان اشارهای برخوردار است، چرا در طول تکامل هزاران هزار ساله خود از آن استفاده نکرده و منتظر مانده است تا انسان او را به این کار وادار کند؟ این سوالی است که موافقان، هیچگونه جوابی برای آن ندارند و به نظر میرسد که جوابی هم برای آن فعلاً وجود نداشته باشد
- قلمرو
تکنولوژی های زبانی تکنولوژی اطلاع رسانی هستند که متخصص پرداختن به پیچیده ترین رسانۀ اطلاع رسانی در جهان ما یعنی: زبان انسانی، هستند بنابراین، این تکنولوژیها نیز اغلب تحت اصطلاح تکنولوژی زبان انسانی قرار می گیرند . زبان انسانی به شکل گفتاری و نوشتاری ظاهر میشود. در حالی که گفتار قدیمی ترین و طبیعی ترین شیوۀ ارتباطات زبانی است، با این حال ،اطلاعات پیچیده و بخش اعظم دانش انسانی در متون نوشتاری نگهداری و منتقل می شود . تکنولوژی های گفتار و متن با استفاده ازاین دو شیوۀ درک اقدام به پردازش و ایجاد زبان می کنند . اما زبان جنبه هایی نیز دارد که در میان گفتار و متن مشترک هستند از قبیل کتب فرهنگ لغت، بخش اعظم دستورزبان ، و معنی جملات . بنابراین ، بخش های بزرگی از تکنولوژی زبانی را نمی توان در زمرۀ تکنولوژی گفتار و متن قرار داد . در میان آنها تکنولوژی هایی هستند که زبان را به دانش متصل می کنند . ما نمی دانیم که چگونه زبان ، دانش و اندیشه در مغز انسان بازنمود می یابند . با این حال ، تکنولوژی های زبان ناگزیربه ایجاد سیستم های بازنمود رسمی که زبان را به مفاهیم و وظایف در دنیای واقعی پیوند می دهند، هستند . این [ تکنولوژی] میانجی و واسطی را به حوزه سریعا در حال رشد تکنولوژی دانش فراهم می کند.
ما دربرقراری ارتباط ، زبان را با دیگر شیوه های ارتباطات و دیگر رسانه های اطلاع رسانی در هم می آمیزیم. گفتار را با حالات دست و سر و صورت ترکیب می کنیم . متون دیجیتال با تصاویر و صداها ترکیب می شوند . حرکات ممکن است حاوی زبان و شکل گفتاری و نوشتاری باشند . بنابراین تکنولوژی گفتار و متن با بسیاری از تکنولوژی های دیگر که پردازش ارتباطات چند مدلی و اسناد چند رسانه ای را تسهیل می کنند، همپوشانی و تعامل دارند.

برای آشنایی جامع با این حوزه ، خوانندگان این مقاله رابه
ColeR.A., J.Mariani, H.Uszkoreit, G.Varile, A.Zaenen, V.Zue, A.Zampolli (Eds.) (1997)Survey of the State of the Art in Human Language Technology , Cambridge University Press and Giardini.(http://www.dfki.de/~hansu/HLT-Survey.pdf)
ارجاع می دهم.
2- كاربرد
اگر چه سیستم های LT موجود از رسیدن به قابلیت انسانی دور هستند ، با این حال کاربرد های احتمالی متعددی دارند. هدف آنهاایجاد محصولات نرم افزاری است که تاحدی دانش زبان انسانی را داشته باشند. قراراست که اینگونه محصولات زندگی مان را تغییر دهند و وجود آنها جهت بهبود تعامل میان انسان با ماشین کاملا ضروری است زیرا مانع اصلی در تعامل میان انسان و کامپیوتر صرفا وجود یک مشکل ارتباطی است . کامپیوترهای امروزی زبانمان را درک نمی کنند اما یادگیری زبان های کامپیوتری دشوار است و به ساختار اندیشه انسانی مربوط نمی شوند . حتی اگر زبانی را که ماشین درک می کند و نیزدامنۀ بحث آن بسیار محدود باشد ، باز هم ، استفاده از زبان انسانی می تواند پذیرش نرم افزار و بهره وری کاربران آن را افزایش دهد.
" تکنولوژی دوستانه" باید گوش دهد و صحبت کند
میانجی های زبان طبیعی کاربر را به برقراری ارتباط با کامپیوتر به زبان فرانسه ، انگلیسی ، آلمانی ، یا دیگر زبانهای انسانی قادر می سازند. برخی از کابردهای چنین میانجی هایی عبارتند از پرس و جوهای پایگاههای داده ای ، بازیابی اطلاعات از متون ، سیستم های موسوم به خبره ، کنترل روباتی. ارتباط با کامپیوترها با استفاده از زبان گفتاری اثر ماندگاری بر محیط کاری خواهد داشت . حوزه های کاملا جدیدی برای کاربرد تکنولوژی اطلاع رسانی باز خواهند شد.
هرچند لازم است که زبان گفتار را با دیگر شیوه های ارتباطی از قبیل اشاره کردن با ماوس یا انگشت ترکیب نمود . اگربتوانیم چنین ارتباط چند مدلی را سرانجام در مدل عمومی موثر تعاون تجسم ببخشیم ، آنگاه در تبدیل ماشین به یک شریک موفق شده ایم . هدف غایی تحقیق دسترسی فراگیر به همۀ انواع تکنولوژی و به ساختار اطلاع رسانی جهانی از طریق تعامل طبیعی است . در یک سناریوی جاه طلبانه اما نه چندان دور از ذهن ، تکنولوژی زبانی میانجی را برای یک هوش فراگیرکه ارائه دهندۀ کمک در سر کار و در بسیاری از وضعیتهای زندگی روزمره است فراهم می آورد.
ماشین ها همچنین می توانند به افراد برای برقراری ارتباط با همدیگر کمک کنند.
تکنولوژی های زبانی همچنین می توانند به افراد کمک کنند تا با همدیگر ارتباط برقرار کنند. مشکلات ارتباطی میان افرادی که زبانهای مادری متفاوت دارند. در مقایسه با مشکلات میان موجودات بشری و ماشین ها از قدمت بیشتری برخوردارند. همیشه یکی ازهدفهای اصلی تکنولوژی زبانی ترجمه کاملا خودکار میان زبانهای انسانی بوده است . دانشمندان از تجربۀ تلخ نتایج گذشته دریافته اند که هنوزهم از رسیدن به هدف جاه طلبانه ترجمۀ متون نامحدود بسیار دورند. با این حال ، آنها توانسته اند سیستم های نرم افزاری را ایجاد کنند که کار مترجمان انسانی را ساده می کنند و بهره وری آنها را بوضوح بهبودمی بخشند . ترجمه های کمتر از تمام خودکار نیز می توانند برای جستجو کنندگان اطلاعات که ناگزیرند در میان مقادیر زیادی متن به زبانهای خارجی اطلاعات موردنیاز خود راجستجو کنند، کمک بزرگی باشند.
جدی ترین گلوگاه تجارت الکترونیک حجم ارتباطات میان موسسات تجاری و مشتریان یا در میان موسسات تجاری می باشد. تکنولوژی زبانی می تواند به مرتب سازی ، تصفیه سازی و مسیر سازی نامه های الکترونیک وارده کمک کند . همچنین می تواند به عامل ارتباطی مشتریان جهت جستجوی اطلاعات و نوشتن پاسخ کمک کند . در مواردی که پرسشها از قبل پاسخ داده شده اند ، تکنولوژی اطلاعات می تواند پاسخ های مناسب سریع تری را بیابد و بطور خودکار به آنها پاسخ دهد .
زبان تارو پود شبکه است.
رشد سریع اینترنت و یا www و ظهور جامعه اطلاعاتی چالش های هیجان انگیز جدیدی را برای تکنولوژی زبانی بوجود می آورد . اگر چه رسانه های جدید متن ، گرافیک ، صدا و تصاویر متحرک را با هم ترکیب می کنند، بااین حال کل جهان اطلاعات چند رسانه ای را تنها می توان از طریق زبان سازماندهی ، نمایه سازی و جهت یابی نمود. برای مرور (browsing) ، جهت یابی (narigoting) ، تصفیه سازی(filtering) و پردازش اطلاعات بر روی وب ، ما به نرم افزاری نیاز داریم که بتواند در محتویات اسناد وارد شود . تکنولوژی زبانی برای مدیریت محتوا پیش شرطی ضروری برای تبدیل ارزش اطلاعات دیجیتال به دانش جمعی می باشد. چند زبانگی فزاینده وب چالش دیگری را برای تکنولوژی زبانی تشکیل می دهد. تنها با کمک ابزار چند زبانه برای نمایه سازی و جهت یابی می توان بر وب جهانی تسلط یافت . سیستم های اطلاعات چند زبانه (crosslingual) و مدیریت دانش بر موانع زبانی که سد راه تجارت الکترونیک، آموزش و همکاری بین المللی اند ، فائق می آیند.
3- تکنولوژی ها
در دنباله این بحث ، انتخابی از مربوط ترین تکنولوژی های زبانی بطور خلاصه نشان داده خواهند شد . با کلیک کردن بر روی اسامی تکنولوژی ها ، می توانید به اطلاعات اضافی دسترسی پیدا کنید.
شناسایی گفتار
زبان گفتاری شناسایی می شود و مثلا در سیستمهای دیکته ، به متن ،یا در سیستم های کنترل روبات ، به فرامین، یا به بازنمود درونی دیگری ، تبدیل می شود.

ترکیب گفتار
اداها (Utterance) در زبان گفتاری از متن (سیستم های متن – به – گفتار ) یا از بازنمودهای درونی لغات یا جملات ( سیستم های مفهوم – به – گفتار)تولید می شوند.

مقوله بندی متن
این تکنولوژی متون را به مقولات اختصاص می دهد. متون ممکن است به بیش از یک مقوله متعلق باشند، مقوله ها ممکن است حاوی مقولات دیگری باشند.تصفیه سازی حالت خاصی از مقوله بندی دارای تنها دو مقوله است.

تلخیص متن
مربوط ترین بخش های یک متن به صورت خلاصه استخراج می شوند . این کار به طول و درازای مورد نیاز خلاصه ها بستگی دارد. در صورتی که لازم باشد که خلاصه به یک پرسش معین مختص باشد ، تلخیص سخت تر است.

نمایه سازی متن
به عنوان پیش شرطی برای بازیابی سند ، متون در یک پایگاه داده ای نمایه سازی شده ذخیره می شوند. معمولا متن برای همۀ شکلهای کلمه یا – بعد از شرح و تفسیر برای همۀ کلمات نمایه می شود. گاهی اوقات نمایه سازی با مقوله بندی و تلخیص ترکیب می شود .

بازیابی متن
متون از یک پایگاه داده ای که بیشتر با یک پرسش یا سند معین مطابقت می کند ، بازیابی می شوند . اسناد مورد نظر با توجه به مناسبت مورد انتظارشان مرتب می شوند . نمایه سازی، مقوله بندی، تلخیص و بازیابی اغلب تحت اصطلاح بازیابی اطلاعات قرار می گیرند.

استخراج اطلاعات
تکه های اطلاعاتی مربوط ومناسب اطلاعات کشف و برای استخراج نشان دار می شوند: قطعات استخراج شده می توانند به شکل های ذیل باشند: موضوع ، هویت های با نام از قبیل اسامی شرکت ، مکان یا شخص ، رابطه های ساده از قبیل قیمتها ، مقاصد، کارکردها و غیرو یا رابطه های پیچیده ازقبیل شرح دادن تصادفات ، ادغام شرکتها یا مسابقات فوتبال .

ترکیب داده ها و استخراج داده های متن
قطعات استخراج شده اطلاعات از چندین منبع در یک پایگاه داده ای ترکیب می شوند. ممکن است مناسباتی که از قبل تشخیص داده نشده اند ، کشف شوند.

پاسخ به پرسش
پرسشهای زبان طبیعی برای دسترسی به اطلاعات در پایگاه داده ای مورد استفاده قرار می گیرند. پایگاه داده ای ممکن است مبنای داده های ساختاری شده یا مخزنی از ستون دیجیتال باشد که در آن بخش های معین به عنوان پاسخ های بالقوه نشان دار شده اند.

ایجاد گزارش
گزارش به زبان طبیعی ایجاد می شود که محتوای اساسی پایگاه داده ای یا تغییرات آن را شرح می دهد. گزارش می تواند حاوی اعداد جمع شده ، حداکثر، حداقل و بنیادی ترین تغییرات باشد.

سیستم های مباحثه گفتاری
سیستم می تواند گفتمانی را با یک کاربر انسانی انجام دهد که در آن کاربر می تواند اطلاعات را درخواست کند یا خریدها ، شرایط یا دیگر معاملات را هدایت کند.

تکنولوژی های ترجمه
تکنولوژی هایی که متون را ترجمه می کنند یا به مترجمان کمک می کنند . ترجمه خودکاریا ترجمه ماشینی خوانده می شود . حافظه های ترجمه از مقادیر بزرگی متن همراه با ترجمه های موجود برای دنبال کردن موثر ترجمه های احتمالی کلمات ، عبارات و جملات استفاده می کنند.

روش ها و منابع
ازآنجایی که تحقیق و مدل سازی زبان انسانی یک تلاش بین رشته ای صادقانه می باشد ، لذا روشهای تکنولوژی زبانی از چندین رشته ناشی می شوند : علوم کامپیوتر ، زبان شناسی رایانشی و نظری ، ریاضیات ، مهندسی برق و روان شناسی.
روش های کلی CS
زبان های برنامه نویسی ، الگوریتم ها برای انواع داده های کلی ، و روش های مهندسی نرم افزار برای ساختارسازی و سازماندهی توسعه نرم افزار و تضمین کیفیت.
الگوریتم های تخصصی
الگوریتم های آماری بطور مخصوصی در پردازش گفتاری ، بازیابی اطلاعات ، و دستیابی خودکار به مدل های زبانی موفق شده اند . مدل های دیگر در این رده ، شبکه های عصبی و فنون قدرتمند برای بهینه سازی و جستجو می باشند.
صورت گرایی های منطقی و زبانشناختی
برای پردازش عمیق زبانشناختی، صورت گرایی های دستورزبانی مبتنی برمحدودیت به خدمت گرفته می شوند. صورت گرایی های پیچیده برای بازنمود محتوا و دانش معنی شناختی توسعه داده شده اند .
دانش زبانشناختی
منابع دانش زبان شناختی برای بسیاری از زبانها مورد استفاده و مفید هستند : دستورزبانهای ریخت شناختی و نحوی ، قواعد تاویل معنی شناختی ، تلفظ و آهنگ (intontion)
پیکره های زبانی وابزارهای پیکره زبانی (corpus)
مجموعه های بزرگ مختص به کاربرد یا مجموعه های کلی و عام زبان گفتاری و نوشتاری برای فراهم آوری و آزمون کردن مدل های آماری یا مدل های زبانی مبتنی بر قواعد مورد استفاده قرار می گیرند
- قلمرو
تکنولوژی های زبانی تکنولوژی اطلاع رسانی هستند که متخصص پرداختن به پیچیده ترین رسانۀ اطلاع رسانی در جهان ما یعنی: زبان انسانی، هستند بنابراین، این تکنولوژیها نیز اغلب تحت اصطلاح تکنولوژی زبان انسانی قرار می گیرند . زبان انسانی به شکل گفتاری و نوشتاری ظاهر میشود. در حالی که گفتار قدیمی ترین و طبیعی ترین شیوۀ ارتباطات زبانی است، با این حال ،اطلاعات پیچیده و بخش اعظم دانش انسانی در متون نوشتاری نگهداری و منتقل می شود . تکنولوژی های گفتار و متن با استفاده ازاین دو شیوۀ درک اقدام به پردازش و ایجاد زبان می کنند . اما زبان جنبه هایی نیز دارد که در میان گفتار و متن مشترک هستند از قبیل کتب فرهنگ لغت، بخش اعظم دستورزبان ، و معنی جملات . بنابراین ، بخش های بزرگی از تکنولوژی زبانی را نمی توان در زمرۀ تکنولوژی گفتار و متن قرار داد . در میان آنها تکنولوژی هایی هستند که زبان را به دانش متصل می کنند . ما نمی دانیم که چگونه زبان ، دانش و اندیشه در مغز انسان بازنمود می یابند . با این حال ، تکنولوژی های زبان ناگزیربه ایجاد سیستم های بازنمود رسمی که زبان را به مفاهیم و وظایف در دنیای واقعی پیوند می دهند، هستند . این [ تکنولوژی] میانجی و واسطی را به حوزه سریعا در حال رشد تکنولوژی دانش فراهم می کند.
ما دربرقراری ارتباط ، زبان را با دیگر شیوه های ارتباطات و دیگر رسانه های اطلاع رسانی در هم می آمیزیم. گفتار را با حالات دست و سر و صورت ترکیب می کنیم . متون دیجیتال با تصاویر و صداها ترکیب می شوند . حرکات ممکن است حاوی زبان و شکل گفتاری و نوشتاری باشند . بنابراین تکنولوژی گفتار و متن با بسیاری از تکنولوژی های دیگر که پردازش ارتباطات چند مدلی و اسناد چند رسانه ای را تسهیل می کنند، همپوشانی و تعامل دارند.

برای آشنایی جامع با این حوزه ، خوانندگان این مقاله رابه
ColeR.A., J.Mariani, H.Uszkoreit, G.Varile, A.Zaenen, V.Zue, A.Zampolli (Eds.) (1997)Survey of the State of the Art in Human Language Technology , Cambridge University Press and Giardini.(http://www.dfki.de/~hansu/HLT-Survey.pdf)
ارجاع می دهم.
2- كاربرد
اگر چه سیستم های LT موجود از رسیدن به قابلیت انسانی دور هستند ، با این حال کاربرد های احتمالی متعددی دارند. هدف آنهاایجاد محصولات نرم افزاری است که تاحدی دانش زبان انسانی را داشته باشند. قراراست که اینگونه محصولات زندگی مان را تغییر دهند و وجود آنها جهت بهبود تعامل میان انسان با ماشین کاملا ضروری است زیرا مانع اصلی در تعامل میان انسان و کامپیوتر صرفا وجود یک مشکل ارتباطی است . کامپیوترهای امروزی زبانمان را درک نمی کنند اما یادگیری زبان های کامپیوتری دشوار است و به ساختار اندیشه انسانی مربوط نمی شوند . حتی اگر زبانی را که ماشین درک می کند و نیزدامنۀ بحث آن بسیار محدود باشد ، باز هم ، استفاده از زبان انسانی می تواند پذیرش نرم افزار و بهره وری کاربران آن را افزایش دهد.
" تکنولوژی دوستانه" باید گوش دهد و صحبت کند
میانجی های زبان طبیعی کاربر را به برقراری ارتباط با کامپیوتر به زبان فرانسه ، انگلیسی ، آلمانی ، یا دیگر زبانهای انسانی قادر می سازند. برخی از کابردهای چنین میانجی هایی عبارتند از پرس و جوهای پایگاههای داده ای ، بازیابی اطلاعات از متون ، سیستم های موسوم به خبره ، کنترل روباتی. ارتباط با کامپیوترها با استفاده از زبان گفتاری اثر ماندگاری بر محیط کاری خواهد داشت . حوزه های کاملا جدیدی برای کاربرد تکنولوژی اطلاع رسانی باز خواهند شد.
هرچند لازم است که زبان گفتار را با دیگر شیوه های ارتباطی از قبیل اشاره کردن با ماوس یا انگشت ترکیب نمود . اگربتوانیم چنین ارتباط چند مدلی را سرانجام در مدل عمومی موثر تعاون تجسم ببخشیم ، آنگاه در تبدیل ماشین به یک شریک موفق شده ایم . هدف غایی تحقیق دسترسی فراگیر به همۀ انواع تکنولوژی و به ساختار اطلاع رسانی جهانی از طریق تعامل طبیعی است . در یک سناریوی جاه طلبانه اما نه چندان دور از ذهن ، تکنولوژی زبانی میانجی را برای یک هوش فراگیرکه ارائه دهندۀ کمک در سر کار و در بسیاری از وضعیتهای زندگی روزمره است فراهم می آورد.
ماشین ها همچنین می توانند به افراد برای برقراری ارتباط با همدیگر کمک کنند.
تکنولوژی های زبانی همچنین می توانند به افراد کمک کنند تا با همدیگر ارتباط برقرار کنند. مشکلات ارتباطی میان افرادی که زبانهای مادری متفاوت دارند. در مقایسه با مشکلات میان موجودات بشری و ماشین ها از قدمت بیشتری برخوردارند. همیشه یکی ازهدفهای اصلی تکنولوژی زبانی ترجمه کاملا خودکار میان زبانهای انسانی بوده است . دانشمندان از تجربۀ تلخ نتایج گذشته دریافته اند که هنوزهم از رسیدن به هدف جاه طلبانه ترجمۀ متون نامحدود بسیار دورند. با این حال ، آنها توانسته اند سیستم های نرم افزاری را ایجاد کنند که کار مترجمان انسانی را ساده می کنند و بهره وری آنها را بوضوح بهبودمی بخشند . ترجمه های کمتر از تمام خودکار نیز می توانند برای جستجو کنندگان اطلاعات که ناگزیرند در میان مقادیر زیادی متن به زبانهای خارجی اطلاعات موردنیاز خود راجستجو کنند، کمک بزرگی باشند.
جدی ترین گلوگاه تجارت الکترونیک حجم ارتباطات میان موسسات تجاری و مشتریان یا در میان موسسات تجاری می باشد. تکنولوژی زبانی می تواند به مرتب سازی ، تصفیه سازی و مسیر سازی نامه های الکترونیک وارده کمک کند . همچنین می تواند به عامل ارتباطی مشتریان جهت جستجوی اطلاعات و نوشتن پاسخ کمک کند . در مواردی که پرسشها از قبل پاسخ داده شده اند ، تکنولوژی اطلاعات می تواند پاسخ های مناسب سریع تری را بیابد و بطور خودکار به آنها پاسخ دهد .
زبان تارو پود شبکه است.
رشد سریع اینترنت و یا www و ظهور جامعه اطلاعاتی چالش های هیجان انگیز جدیدی را برای تکنولوژی زبانی بوجود می آورد . اگر چه رسانه های جدید متن ، گرافیک ، صدا و تصاویر متحرک را با هم ترکیب می کنند، بااین حال کل جهان اطلاعات چند رسانه ای را تنها می توان از طریق زبان سازماندهی ، نمایه سازی و جهت یابی نمود. برای مرور (browsing) ، جهت یابی (narigoting) ، تصفیه سازی(filtering) و پردازش اطلاعات بر روی وب ، ما به نرم افزاری نیاز داریم که بتواند در محتویات اسناد وارد شود . تکنولوژی زبانی برای مدیریت محتوا پیش شرطی ضروری برای تبدیل ارزش اطلاعات دیجیتال به دانش جمعی می باشد. چند زبانگی فزاینده وب چالش دیگری را برای تکنولوژی زبانی تشکیل می دهد. تنها با کمک ابزار چند زبانه برای نمایه سازی و جهت یابی می توان بر وب جهانی تسلط یافت . سیستم های اطلاعات چند زبانه (crosslingual) و مدیریت دانش بر موانع زبانی که سد راه تجارت الکترونیک، آموزش و همکاری بین المللی اند ، فائق می آیند.
3- تکنولوژی ها
در دنباله این بحث ، انتخابی از مربوط ترین تکنولوژی های زبانی بطور خلاصه نشان داده خواهند شد . با کلیک کردن بر روی اسامی تکنولوژی ها ، می توانید به اطلاعات اضافی دسترسی پیدا کنید.
شناسایی گفتار
زبان گفتاری شناسایی می شود و مثلا در سیستمهای دیکته ، به متن ،یا در سیستم های کنترل روبات ، به فرامین، یا به بازنمود درونی دیگری ، تبدیل می شود.

ترکیب گفتار
اداها (Utterance) در زبان گفتاری از متن (سیستم های متن – به – گفتار ) یا از بازنمودهای درونی لغات یا جملات ( سیستم های مفهوم – به – گفتار)تولید می شوند.

مقوله بندی متن
این تکنولوژی متون را به مقولات اختصاص می دهد. متون ممکن است به بیش از یک مقوله متعلق باشند، مقوله ها ممکن است حاوی مقولات دیگری باشند.تصفیه سازی حالت خاصی از مقوله بندی دارای تنها دو مقوله است.

تلخیص متن
مربوط ترین بخش های یک متن به صورت خلاصه استخراج می شوند . این کار به طول و درازای مورد نیاز خلاصه ها بستگی دارد. در صورتی که لازم باشد که خلاصه به یک پرسش معین مختص باشد ، تلخیص سخت تر است.

نمایه سازی متن
به عنوان پیش شرطی برای بازیابی سند ، متون در یک پایگاه داده ای نمایه سازی شده ذخیره می شوند. معمولا متن برای همۀ شکلهای کلمه یا – بعد از شرح و تفسیر برای همۀ کلمات نمایه می شود. گاهی اوقات نمایه سازی با مقوله بندی و تلخیص ترکیب می شود .

بازیابی متن
متون از یک پایگاه داده ای که بیشتر با یک پرسش یا سند معین مطابقت می کند ، بازیابی می شوند . اسناد مورد نظر با توجه به مناسبت مورد انتظارشان مرتب می شوند . نمایه سازی، مقوله بندی، تلخیص و بازیابی اغلب تحت اصطلاح بازیابی اطلاعات قرار می گیرند.

استخراج اطلاعات
تکه های اطلاعاتی مربوط ومناسب اطلاعات کشف و برای استخراج نشان دار می شوند: قطعات استخراج شده می توانند به شکل های ذیل باشند: موضوع ، هویت های با نام از قبیل اسامی شرکت ، مکان یا شخص ، رابطه های ساده از قبیل قیمتها ، مقاصد، کارکردها و غیرو یا رابطه های پیچیده ازقبیل شرح دادن تصادفات ، ادغام شرکتها یا مسابقات فوتبال .

ترکیب داده ها و استخراج داده های متن
قطعات استخراج شده اطلاعات از چندین منبع در یک پایگاه داده ای ترکیب می شوند. ممکن است مناسباتی که از قبل تشخیص داده نشده اند ، کشف شوند.

پاسخ به پرسش
پرسشهای زبان طبیعی برای دسترسی به اطلاعات در پایگاه داده ای مورد استفاده قرار می گیرند. پایگاه داده ای ممکن است مبنای داده های ساختاری شده یا مخزنی از ستون دیجیتال باشد که در آن بخش های معین به عنوان پاسخ های بالقوه نشان دار شده اند.

ایجاد گزارش
گزارش به زبان طبیعی ایجاد می شود که محتوای اساسی پایگاه داده ای یا تغییرات آن را شرح می دهد. گزارش می تواند حاوی اعداد جمع شده ، حداکثر، حداقل و بنیادی ترین تغییرات باشد.

سیستم های مباحثه گفتاری
سیستم می تواند گفتمانی را با یک کاربر انسانی انجام دهد که در آن کاربر می تواند اطلاعات را درخواست کند یا خریدها ، شرایط یا دیگر معاملات را هدایت کند.

تکنولوژی های ترجمه
تکنولوژی هایی که متون را ترجمه می کنند یا به مترجمان کمک می کنند . ترجمه خودکاریا ترجمه ماشینی خوانده می شود . حافظه های ترجمه از مقادیر بزرگی متن همراه با ترجمه های موجود برای دنبال کردن موثر ترجمه های احتمالی کلمات ، عبارات و جملات استفاده می کنند.

روش ها و منابع
ازآنجایی که تحقیق و مدل سازی زبان انسانی یک تلاش بین رشته ای صادقانه می باشد ، لذا روشهای تکنولوژی زبانی از چندین رشته ناشی می شوند : علوم کامپیوتر ، زبان شناسی رایانشی و نظری ، ریاضیات ، مهندسی برق و روان شناسی.
روش های کلی CS
زبان های برنامه نویسی ، الگوریتم ها برای انواع داده های کلی ، و روش های مهندسی نرم افزار برای ساختارسازی و سازماندهی توسعه نرم افزار و تضمین کیفیت.
الگوریتم های تخصصی
الگوریتم های آماری بطور مخصوصی در پردازش گفتاری ، بازیابی اطلاعات ، و دستیابی خودکار به مدل های زبانی موفق شده اند . مدل های دیگر در این رده ، شبکه های عصبی و فنون قدرتمند برای بهینه سازی و جستجو می باشند.
صورت گرایی های منطقی و زبانشناختی
برای پردازش عمیق زبانشناختی، صورت گرایی های دستورزبانی مبتنی برمحدودیت به خدمت گرفته می شوند. صورت گرایی های پیچیده برای بازنمود محتوا و دانش معنی شناختی توسعه داده شده اند .
دانش زبانشناختی
منابع دانش زبان شناختی برای بسیاری از زبانها مورد استفاده و مفید هستند : دستورزبانهای ریخت شناختی و نحوی ، قواعد تاویل معنی شناختی ، تلفظ و آهنگ (intontion)
پیکره های زبانی وابزارهای پیکره زبانی (corpus)
مجموعه های بزرگ مختص به کاربرد یا مجموعه های کلی و عام زبان گفتاری و نوشتاری برای فراهم آوری و آزمون کردن مدل های آماری یا مدل های زبانی مبتنی بر قواعد مورد استفاده قرار می گیرند
- قلمرو
تکنولوژی های زبانی تکنولوژی اطلاع رسانی هستند که متخصص پرداختن به پیچیده ترین رسانۀ اطلاع رسانی در جهان ما یعنی: زبان انسانی، هستند بنابراین، این تکنولوژیها نیز اغلب تحت اصطلاح تکنولوژی زبان انسانی قرار می گیرند . زبان انسانی به شکل گفتاری و نوشتاری ظاهر میشود. در حالی که گفتار قدیمی ترین و طبیعی ترین شیوۀ ارتباطات زبانی است، با این حال ،اطلاعات پیچیده و بخش اعظم دانش انسانی در متون نوشتاری نگهداری و منتقل می شود . تکنولوژی های گفتار و متن با استفاده ازاین دو شیوۀ درک اقدام به پردازش و ایجاد زبان می کنند . اما زبان جنبه هایی نیز دارد که در میان گفتار و متن مشترک هستند از قبیل کتب فرهنگ لغت، بخش اعظم دستورزبان ، و معنی جملات . بنابراین ، بخش های بزرگی از تکنولوژی زبانی را نمی توان در زمرۀ تکنولوژی گفتار و متن قرار داد . در میان آنها تکنولوژی هایی هستند که زبان را به دانش متصل می کنند . ما نمی دانیم که چگونه زبان ، دانش و اندیشه در مغز انسان بازنمود می یابند . با این حال ، تکنولوژی های زبان ناگزیربه ایجاد سیستم های بازنمود رسمی که زبان را به مفاهیم و وظایف در دنیای واقعی پیوند می دهند، هستند . این [ تکنولوژی] میانجی و واسطی را به حوزه سریعا در حال رشد تکنولوژی دانش فراهم می کند.
ما دربرقراری ارتباط ، زبان را با دیگر شیوه های ارتباطات و دیگر رسانه های اطلاع رسانی در هم می آمیزیم. گفتار را با حالات دست و سر و صورت ترکیب می کنیم . متون دیجیتال با تصاویر و صداها ترکیب می شوند . حرکات ممکن است حاوی زبان و شکل گفتاری و نوشتاری باشند . بنابراین تکنولوژی گفتار و متن با بسیاری از تکنولوژی های دیگر که پردازش ارتباطات چند مدلی و اسناد چند رسانه ای را تسهیل می کنند، همپوشانی و تعامل دارند.

برای آشنایی جامع با این حوزه ، خوانندگان این مقاله رابه
ColeR.A., J.Mariani, H.Uszkoreit, G.Varile, A.Zaenen, V.Zue, A.Zampolli (Eds.) (1997)Survey of the State of the Art in Human Language Technology , Cambridge University Press and Giardini.(http://www.dfki.de/~hansu/HLT-Survey.pdf)
ارجاع می دهم.
2- كاربرد
اگر چه سیستم های LT موجود از رسیدن به قابلیت انسانی دور هستند ، با این حال کاربرد های احتمالی متعددی دارند. هدف آنهاایجاد محصولات نرم افزاری است که تاحدی دانش زبان انسانی را داشته باشند. قراراست که اینگونه محصولات زندگی مان را تغییر دهند و وجود آنها جهت بهبود تعامل میان انسان با ماشین کاملا ضروری است زیرا مانع اصلی در تعامل میان انسان و کامپیوتر صرفا وجود یک مشکل ارتباطی است . کامپیوترهای امروزی زبانمان را درک نمی کنند اما یادگیری زبان های کامپیوتری دشوار است و به ساختار اندیشه انسانی مربوط نمی شوند . حتی اگر زبانی را که ماشین درک می کند و نیزدامنۀ بحث آن بسیار محدود باشد ، باز هم ، استفاده از زبان انسانی می تواند پذیرش نرم افزار و بهره وری کاربران آن را افزایش دهد.
" تکنولوژی دوستانه" باید گوش دهد و صحبت کند
میانجی های زبان طبیعی کاربر را به برقراری ارتباط با کامپیوتر به زبان فرانسه ، انگلیسی ، آلمانی ، یا دیگر زبانهای انسانی قادر می سازند. برخی از کابردهای چنین میانجی هایی عبارتند از پرس و جوهای پایگاههای داده ای ، بازیابی اطلاعات از متون ، سیستم های موسوم به خبره ، کنترل روباتی. ارتباط با کامپیوترها با استفاده از زبان گفتاری اثر ماندگاری بر محیط کاری خواهد داشت . حوزه های کاملا جدیدی برای کاربرد تکنولوژی اطلاع رسانی باز خواهند شد.
هرچند لازم است که زبان گفتار را با دیگر شیوه های ارتباطی از قبیل اشاره کردن با ماوس یا انگشت ترکیب نمود . اگربتوانیم چنین ارتباط چند مدلی را سرانجام در مدل عمومی موثر تعاون تجسم ببخشیم ، آنگاه در تبدیل ماشین به یک شریک موفق شده ایم . هدف غایی تحقیق دسترسی فراگیر به همۀ انواع تکنولوژی و به ساختار اطلاع رسانی جهانی از طریق تعامل طبیعی است . در یک سناریوی جاه طلبانه اما نه چندان دور از ذهن ، تکنولوژی زبانی میانجی را برای یک هوش فراگیرکه ارائه دهندۀ کمک در سر کار و در بسیاری از وضعیتهای زندگی روزمره است فراهم می آورد.
ماشین ها همچنین می توانند به افراد برای برقراری ارتباط با همدیگر کمک کنند.
تکنولوژی های زبانی همچنین می توانند به افراد کمک کنند تا با همدیگر ارتباط برقرار کنند. مشکلات ارتباطی میان افرادی که زبانهای مادری متفاوت دارند. در مقایسه با مشکلات میان موجودات بشری و ماشین ها از قدمت بیشتری برخوردارند. همیشه یکی ازهدفهای اصلی تکنولوژی زبانی ترجمه کاملا خودکار میان زبانهای انسانی بوده است . دانشمندان از تجربۀ تلخ نتایج گذشته دریافته اند که هنوزهم از رسیدن به هدف جاه طلبانه ترجمۀ متون نامحدود بسیار دورند. با این حال ، آنها توانسته اند سیستم های نرم افزاری را ایجاد کنند که کار مترجمان انسانی را ساده می کنند و بهره وری آنها را بوضوح بهبودمی بخشند . ترجمه های کمتر از تمام خودکار نیز می توانند برای جستجو کنندگان اطلاعات که ناگزیرند در میان مقادیر زیادی متن به زبانهای خارجی اطلاعات موردنیاز خود راجستجو کنند، کمک بزرگی باشند.
جدی ترین گلوگاه تجارت الکترونیک حجم ارتباطات میان موسسات تجاری و مشتریان یا در میان موسسات تجاری می باشد. تکنولوژی زبانی می تواند به مرتب سازی ، تصفیه سازی و مسیر سازی نامه های الکترونیک وارده کمک کند . همچنین می تواند به عامل ارتباطی مشتریان جهت جستجوی اطلاعات و نوشتن پاسخ کمک کند . در مواردی که پرسشها از قبل پاسخ داده شده اند ، تکنولوژی اطلاعات می تواند پاسخ های مناسب سریع تری را بیابد و بطور خودکار به آنها پاسخ دهد .
زبان تارو پود شبکه است.
رشد سریع اینترنت و یا www و ظهور جامعه اطلاعاتی چالش های هیجان انگیز جدیدی را برای تکنولوژی زبانی بوجود می آورد . اگر چه رسانه های جدید متن ، گرافیک ، صدا و تصاویر متحرک را با هم ترکیب می کنند، بااین حال کل جهان اطلاعات چند رسانه ای را تنها می توان از طریق زبان سازماندهی ، نمایه سازی و جهت یابی نمود. برای مرور (browsing) ، جهت یابی (narigoting) ، تصفیه سازی(filtering) و پردازش اطلاعات بر روی وب ، ما به نرم افزاری نیاز داریم که بتواند در محتویات اسناد وارد شود . تکنولوژی زبانی برای مدیریت محتوا پیش شرطی ضروری برای تبدیل ارزش اطلاعات دیجیتال به دانش جمعی می باشد. چند زبانگی فزاینده وب چالش دیگری را برای تکنولوژی زبانی تشکیل می دهد. تنها با کمک ابزار چند زبانه برای نمایه سازی و جهت یابی می توان بر وب جهانی تسلط یافت . سیستم های اطلاعات چند زبانه (crosslingual) و مدیریت دانش بر موانع زبانی که سد راه تجارت الکترونیک، آموزش و همکاری بین المللی اند ، فائق می آیند.
3- تکنولوژی ها
در دنباله این بحث ، انتخابی از مربوط ترین تکنولوژی های زبانی بطور خلاصه نشان داده خواهند شد . با کلیک کردن بر روی اسامی تکنولوژی ها ، می توانید به اطلاعات اضافی دسترسی پیدا کنید.
شناسایی گفتار
زبان گفتاری شناسایی می شود و مثلا در سیستمهای دیکته ، به متن ،یا در سیستم های کنترل روبات ، به فرامین، یا به بازنمود درونی دیگری ، تبدیل می شود.

ترکیب گفتار
اداها (Utterance) در زبان گفتاری از متن (سیستم های متن – به – گفتار ) یا از بازنمودهای درونی لغات یا جملات ( سیستم های مفهوم – به – گفتار)تولید می شوند.

مقوله بندی متن
این تکنولوژی متون را به مقولات اختصاص می دهد. متون ممکن است به بیش از یک مقوله متعلق باشند، مقوله ها ممکن است حاوی مقولات دیگری باشند.تصفیه سازی حالت خاصی از مقوله بندی دارای تنها دو مقوله است.

تلخیص متن
مربوط ترین بخش های یک متن به صورت خلاصه استخراج می شوند . این کار به طول و درازای مورد نیاز خلاصه ها بستگی دارد. در صورتی که لازم باشد که خلاصه به یک پرسش معین مختص باشد ، تلخیص سخت تر است.

نمایه سازی متن
به عنوان پیش شرطی برای بازیابی سند ، متون در یک پایگاه داده ای نمایه سازی شده ذخیره می شوند. معمولا متن برای همۀ شکلهای کلمه یا – بعد از شرح و تفسیر برای همۀ کلمات نمایه می شود. گاهی اوقات نمایه سازی با مقوله بندی و تلخیص ترکیب می شود .

بازیابی متن
متون از یک پایگاه داده ای که بیشتر با یک پرسش یا سند معین مطابقت می کند ، بازیابی می شوند . اسناد مورد نظر با توجه به مناسبت مورد انتظارشان مرتب می شوند . نمایه سازی، مقوله بندی، تلخیص و بازیابی اغلب تحت اصطلاح بازیابی اطلاعات قرار می گیرند.

استخراج اطلاعات
تکه های اطلاعاتی مربوط ومناسب اطلاعات کشف و برای استخراج نشان دار می شوند: قطعات استخراج شده می توانند به شکل های ذیل باشند: موضوع ، هویت های با نام از قبیل اسامی شرکت ، مکان یا شخص ، رابطه های ساده از قبیل قیمتها ، مقاصد، کارکردها و غیرو یا رابطه های پیچیده ازقبیل شرح دادن تصادفات ، ادغام شرکتها یا مسابقات فوتبال .

ترکیب داده ها و استخراج داده های متن
قطعات استخراج شده اطلاعات از چندین منبع در یک پایگاه داده ای ترکیب می شوند. ممکن است مناسباتی که از قبل تشخیص داده نشده اند ، کشف شوند.

پاسخ به پرسش
پرسشهای زبان طبیعی برای دسترسی به اطلاعات در پایگاه داده ای مورد استفاده قرار می گیرند. پایگاه داده ای ممکن است مبنای داده های ساختاری شده یا مخزنی از ستون دیجیتال باشد که در آن بخش های معین به عنوان پاسخ های بالقوه نشان دار شده اند.

ایجاد گزارش
گزارش به زبان طبیعی ایجاد می شود که محتوای اساسی پایگاه داده ای یا تغییرات آن را شرح می دهد. گزارش می تواند حاوی اعداد جمع شده ، حداکثر، حداقل و بنیادی ترین تغییرات باشد.

سیستم های مباحثه گفتاری
سیستم می تواند گفتمانی را با یک کاربر انسانی انجام دهد که در آن کاربر می تواند اطلاعات را درخواست کند یا خریدها ، شرایط یا دیگر معاملات را هدایت کند.

تکنولوژی های ترجمه
تکنولوژی هایی که متون را ترجمه می کنند یا به مترجمان کمک می کنند . ترجمه خودکاریا ترجمه ماشینی خوانده می شود . حافظه های ترجمه از مقادیر بزرگی متن همراه با ترجمه های موجود برای دنبال کردن موثر ترجمه های احتمالی کلمات ، عبارات و جملات استفاده می کنند.

روش ها و منابع
ازآنجایی که تحقیق و مدل سازی زبان انسانی یک تلاش بین رشته ای صادقانه می باشد ، لذا روشهای تکنولوژی زبانی از چندین رشته ناشی می شوند : علوم کامپیوتر ، زبان شناسی رایانشی و نظری ، ریاضیات ، مهندسی برق و روان شناسی.
روش های کلی CS
زبان های برنامه نویسی ، الگوریتم ها برای انواع داده های کلی ، و روش های مهندسی نرم افزار برای ساختارسازی و سازماندهی توسعه نرم افزار و تضمین کیفیت.
الگوریتم های تخصصی
الگوریتم های آماری بطور مخصوصی در پردازش گفتاری ، بازیابی اطلاعات ، و دستیابی خودکار به مدل های زبانی موفق شده اند . مدل های دیگر در این رده ، شبکه های عصبی و فنون قدرتمند برای بهینه سازی و جستجو می باشند.
صورت گرایی های منطقی و زبانشناختی
برای پردازش عمیق زبانشناختی، صورت گرایی های دستورزبانی مبتنی برمحدودیت به خدمت گرفته می شوند. صورت گرایی های پیچیده برای بازنمود محتوا و دانش معنی شناختی توسعه داده شده اند .
دانش زبانشناختی
منابع دانش زبان شناختی برای بسیاری از زبانها مورد استفاده و مفید هستند : دستورزبانهای ریخت شناختی و نحوی ، قواعد تاویل معنی شناختی ، تلفظ و آهنگ (intontion)
پیکره های زبانی وابزارهای پیکره زبانی (corpus)
مجموعه های بزرگ مختص به کاربرد یا مجموعه های کلی و عام زبان گفتاری و نوشتاری برای فراهم آوری و آزمون کردن مدل های آماری یا مدل های زبانی مبتنی بر قواعد مورد استفاده قرار می گیرند
بحث درباره رابطه زبان و تفكر و تأثير اين دو بر يكديگر بحث تازهاى نيست. افلاطون معتقد بود كه هنگام تفكّر، روح انسان با خودش حرف مىزند. واتسون، از پيشروان مكتب رفتارگرايى در روانشناسى، در اوايل قرن بيستم همين مطلب را به زبان ديگرى بيان كرده است. او معتقد است كه تفكر چيزى نيست مگر سخن گفتن كه به صورت حركات خفيف در اندامهاى صوتى درآمده است. به عبارت ديگر، تفكّر همان سخن گفتن است كه وازده شده و به صورت حركات يا انقباضهاى خفيف در اندامهاى صوتى ظاهر مىشود.
ولى امروز پژوهشگران با ارائه شواهد كافى نشان دادهاند كه طرح مسأله به هيچ يك از دو صورت بالا درست نيست، اما خود نيز هنوز نتوانستهاند جواب قانعكنندهاى كه قبول عام داشته باشد براى اين سؤال ارائه كنند. گره كار عمدتاً در اينجاست كه بر سر تعريف تفكر اتفاق نظر وجود ندارد. براستى تفكر چيست؟ به چه فرايند يا فرايندهاى ذهنى تفكر گفته مىشود؟ ماروين مينسكى، كه از طرفداران دوآتشه هوش مصنوعى و سيستمهاى هوشمند است و معتقد است هر كارى كه مغز انسان بتواند انجام دهد كامپيوتر نيز روزى از عهده آن برخواهد آمد، در پاسخ اين سؤال كه آيا كامپيوتر مىتواند فكر كند، جواب مىدهد: «بله، به شرط اينكه شما براى من تعريف كنيد تفكر چيست.» مينسكى خوب مىداند كه با اين جواب چه سنگ بزرگى پيش پاى مخالفان خود مىاندازد.
ولى عدم توافق بر سر تفكّر مانع بحث ما نمىشود. پژوهشگران درباره چگونگى تفكر تقريباً به همان نتيجهاى رسيدهاند كه درباره چگونگى هوش به آن دست يافتهاند. قبلاً تصوّر مىشد كه هوش يك توانايى ذهنى واحد است كه بعضى بيشتر و بعضى كمتر از آن برخوردارند. ولى امروز پى بردهاند كه هوش مجموعهاى از مؤلّفههاست كه نحوه توزيع يا پراكندگى آن در افراد مختلف متفاوت است. مفهوم اين سخن اين است كه برچسبهاى «باهوش»، «كمهوش» يا «بىهوش» به طور مطلق چندان معتبر نيستند، و به زبان علمىتر بايد گفت: «باهوش يا كمهوش از چه لحاظ». اين نگرش تازه نسبت به هوش، محتوا و تركيب آزمونهاى هوش را متحول ساخته است. در مورد تفكر نيز نتيجهاى مشابه به دست آمده است. پژوهشگران به اين نتيجه رسيدهاند كه تفكر يك فعاليت ذهنى واحد نيست، بلكه از مؤلفههايى تشكيل شده است و هر بار كه ما فكر مىكنيم يكى از اين مؤلفهها يا آميزهاى از آنها را به كار مىگيريم. ما بعداً به بعضى از مؤلفههاى تفكر اشاره خواهيم كرد، ولى يك مؤلفه مهم تفكر كه همه درباره آن توافق دارند، حل مسأله (problem solving) است. گفتنى است كه بسيارى از پژوهشگران، تفكر را فقط حل مسأله مىدانند و ديگر مؤلفههاى تفكر را در حل مسأله مستتر مىدانند.
اما مسأله و حل مسأله يعنى چه؟ فرض كنيد شما در وضعيتى هستيد كه ما آن را وضعيت (الف) مىناميم و مىخواهيد به وضعيت ديگرى برسيد كه اسم آن را وضعيت (ب) مىگذاريم. در اين موقع مشاهده مىكنيد كه براى گذر از وضعيت (الف) و رسيدن به وضعيت (ب) راهى به نظرتان نمىرسد يا راههايى كه به نظر مىرسد، مناسب نيست. در اين صورت شما با يك مسأله مواجهيد. پس از اين مرحله، شما به يك رشته تلاشهاى ذهنى دست مىزنيد - كه ما در اينجا به چند و چون آن وارد نمىشويم - و سرانجام راه مناسبى پيدا مىكنيد كه شما را به وضعيت (ب) مىرساند. در اين صورت شما مسألهاى را كه با آن مواجه بوديد حل كردهايد؛ به بيان ديگر، موفق به حل يك مسأله شدهايد.
گروهى از پژوهشگران، زبان را نهتنها شرط كافى براى تفكر نمىدانند بلكه آن را شرط لازم نيز به حساب نمىآورند، و اتفاقاً يكى از استدلالهاى ايشان همين حل مسأله است. آنها مىگويند اگر ماهيت تفكر از نوع حل مسأله باشد، در اين صورت بسيارى از حيوانات ديگر نيز كه فاقد زبان - به معنى انسانى آن - هستند فكر مىكنند، چون مسأله حل مىكنند. كالين بليكمور در كتاب “Mechanics of the Mind” كه با عنوان ساخت و كار ذهن[1] به فارسى ترجمه شده است به دو مورد از حل مسأله توسط ميمونها اشاره مىكند.
گروهى از دانشمندان ژاپنى كه در جزيره كوشيما به مطالعه رفتار ميمونها سرگرم بودند، ابتكارى از يك ميمون به نام ايمو مشاهده كردند كه بسيار جالب توجه بود. دانشمندان ژاپنى براى خوراك ميمونها نوعى سيبزمينى روى ساحل مىريختند. از آنجا كه ساحل جزيره شنى بود، سيبزمينيها به شن آلوده مىشد و خوردن سيبزمينى پر از شن براى ميمونها نامطبوع بود. روزى دانشمندان ژاپنى مشاهده كردند كه ايمو سيبزمينيها را به كنار جويبارى كه در ساحل جريان داشت مىبَرَد، هر سيبزمينى را با يك دست در آب فرو مىكند و با دست ديگر شنها را از آن پاك مىكند و مىخورد. آن چه براى ژاپنيها جالبتر بود اين بود كه اين روش شستن سيبزمينى، به زودى در ميان گروه ميمونها رايج شد و جزو تجربه مشترك آن جمع گرديد. پس از اين تجربه، دانشمندان ژاپنى به جاى سيبزمينى، گندم روى ساحل پاشيدند. اما دانه دانه برداشتن گندم از روى شنها كارى پرزحمت و خستهكننده بود. اين بار نيز ايمو راهحلى براى مسأله پيدا كرد. او مشت مشت شنهاى گندمدار را در آب مىريخت، شنها تهنشين مىشدند و گندمها روى آب مىايستادند و او آنها را از سطح آب مىگرفت و مىخورد. باز هم مشاهده شد كه ميمونهاى ديگر اين كار نسبتاً مشكل را به زودى ياد گرفتند و در آن استاد شدند.
كسانى كه زبان را شرط لازم و كافى براى تفكر نمىدانند، به مشاهداتى از اين نوع اشاره مىكنند و مىپرسند: آيا اين ابتكارها به اين معنى نيست كه ميمونها، به عنوان مثال، داراى مفاهيم ذهنى هستند و اين مفاهيم را به كار مىگيرند تا براى مشكلى كه با آن مواجه شدهاند راه حلى پيدا كنند؟ به بيان ديگر: آيا اين ابتكارها حل مسأله تفكر انسان با حيوانات ديگر اساساً يك مسأله كمّى است و نه يك مسأله كيفى. به عبارت ديگر هر چه موجود، مغز رشد يافتهترى داشته باشد، تفكر او نيز پيچيدهتر خواهد بود.
دليل ديگر كه نشان مىدهد مفاهيم مىتوانند در غياب زبان نيز شكل بگيرند، مورد كر و لالهاست. مىدانيم كسانى كه كر مادرزاد باشند، لال نيز خواهند بود. از آنجا كه آنان زبان اطرافيان خود را نمىشنوند، زبان نيز در آنها شكل نمىگيرد. با اين همه، ما مىبينيم كه كر و لالها، حتى اگر به مدارس خاص هم نرفته باشند و حتى اگر زبان اشاره استاندارد شدهاى را نيز ياد نگرفته باشند، باز داراى مفاهيم ذهنى هستند و آنها را به كمك اشاراتى كه گاه فقط براى اطرافيان نزديك آنها قابل فهم است بيان مىكنند. به بيان ديگر، كر و لالها با آن كه فاقد زبان هستند باز مىتوانند فكر كنند.
گواه ديگر در تأييد اين ادعا كه تفكر الزاماً وابسته به زبان نيست از مطالعه بيماران زبانپريش به دست آمده است. به عنوان مثال، شرح حال بيمارى گزارش شده كه در اثر آسيب مغزى زبان او آنچنان نابسامان شده بود كه تقريباً هر نوع ارتباط زبانى با او ناممكن شده بود. با اين همه، اين بيمار مىتوانست با موفقيت شطرنج بازى كند. شرح حال بيمار زبانپريش ديگرى گزارش شده كه از فهم جملههاى بسيار سادهاى كه به صورت نوشته به او ارائه مىشد عاجز بود، ولى مىتوانست معادلههاى رياضى را كه به صورت نوشته در اختيار او گذاشته مىشد، حل كند. عكس اين وضعيت نيز مشاهده شده است. شرح حال بيمارانى گزارش شده كه در اثر آسيب مغزى، قدرت تجريد، تعميم و برخى ديگر از تواناييهاى عالى ذهن را از دست داده بودند، در حالى كه دستگاه زبان در آنان دست نخورده و بىعيب باقى مانده بود. اين بيماران جملههاى امرى، استفهامى و خبرى را مىفهميدند و واكنش مناسب از خود نشان مىدادند. مىتوانستند درباره وقايع ساده و عينى صحبت كنند ولى نمىتوانستند درباره مسائل مجرد بينديشند. به عنوان مثال، وقتى از يكى از اين بيماران خواسته شد كه بگويد «برف سياه است» نتوانست و هر بار جواب مىداد «نه برف سفيد است». دادن يك حكم غلط عمدى، يا به عبارت سادهتر، دروغ گفتن، مستلزم تجريد و بريدن پيوند انديشه از واقعيات است. انسانهاى سالم اين كار را به آسانى انجام مىدهند، ولى اين بيمار نمىتوانست چنين حكم غلطى بدهد زيرا نيروى تجريد يا انتزاع در او از بين رفته بود. وقتى از بيمار ديگرى خواسته مىشود كه بگويد چه ساعتى است، به ساعت نگاه مىكرد و جواب درست مىداد، ولى اگر به او گفته مىشد ساعت را روى، مثلاً، هشت و سى دقيقه تنظيم كند، نمىتوانست، زيرا اين كار نيز مستلزم فعاليت تجريدى يا انتزاعى مغز است. يكى ديگر از اين بيماران مىتوانست به مسائل بسيار ساده حساب به كمك انگشتان خود جواب درست بدهد، ولى اگر از او مىپرسيدند، مثلاً، هفت از چهار بزرگتر است يا كوچكتر نمىتوانست جواب بدهد. و اين همه ناتوانى عقلانى حيرتانگيز در حالى است كه دستگاه زبان در اين بيماران سالم بوده است. با توجه به نمونههايى كه ذكر شد مىتوان نتيجه گرفت كه از يك طرف اختلالات شديد زبانى الزاماً منجر به اختلالات قرينهاى در تفكر و تعقل شخص نمىشوند و از طرف ديگر اختلالات شناختى، الزاماً همراه با اختلالات زبانى نيستند.
كسانى كه به وجود تفكر بدون زبان اعتقاد دارند، گاهى اين ادعاى انشتين را كه گفته است در تفكرات علمى خود از كلمات استفاده نكرده است، يا به بيان ديگر، زبان در تفكرات پيچيده او نقشى نداشته است، به عنوان سند ذكر مىكنند. جالب اين است كه بسيارى از دانشمندان و متفكران ديگر نيز نظر انشتين را درباره تفكرات خود تأييد كردهاند. نظريات چامسكى نيز به نحوى در جهت پذيرش جدايى زبان از تفكر است. او معتقد است مكانيسم يادگيرى زبان امرى ژنتيكى است و مداربندى آن از قبل در مغز نوزاد انسان وجود دارد. اگر چنين نبود كودك انسان نمىتوانست نظام پيچيده زبان را با اين سهولت و در زمانى چنين كوتاه ياد بگيرد. چامسكى در تأييد حرف خود از كودكان عقبمانده ذهنى ياد مىكند كه به رغم ناتوانى شناختى از نظر فراگيرى زبان نسبت به سن خود با مشكلى مواجه نيستند. اين ادعاى چامسكى را عصبشناسان برجستهاى مانند آنتونيو داماسيو نيز تأييد كردهاند. داماسيو در مقالهاى تحت عنوان «مغز و زبان» مىگويد: «پختگى فرايندهاى زبانى هميشه بستگى به پختگى فرايندهاى مفهومى ندارد، زيرا بعضى از كودكانى كه ذهنشان از نظر مفهومسازى مختل مانده است، دستور زبان را ياد مىگيرند. و چنين به نظر مىرسد كه آن مكانيسم نورونى كه براى عمليات نحوى لازم است مىتواند مستقل از مفهومسازى رشد كند.»[2]
آنچه تا اينجا گفتيم بيانگر نظريات كسانى بود كه معتقدند تفكّر بدون زبان صورت مىگيرد و يا لااقل معتقدند زبان، شرط لازم براى تفكر نيست. ما در دنباله اين گفتار مىخواهيم به طرف ديگر سكه نگاه كنيم و تا حد امكان دو نكته را روشن كنيم: اول اينكه چه تفكر بدون زبان امكانپذير باشد و چه نباشد تنها از راه زبان است كه ما مىتوانيم انديشههاى خود را به ديگران منتقل كنيم و از انديشههاى ديگران باخبر شويم. دوم اينكه، به رغم شواهدى كه ارائه شد، مىتوان نشان داد كه اگر انسان، زبان نمىداشت، تفكر او شكل ديگرى به خود مىگرفت. اجازه بدهيد اين دو نكته را با همين ترتيب اندكى بيشتر بشكافيم.
نكته اول چندان بحثانگيز نيست؛ كمتر كسى است كه در اين حقيقت ترديد كند كه مغز هر انسان، راز سر به مهرى است كه كليد آن فقط، زبان صاحبِ مغز است. تا زمانى كه شخص به سخن نيايد نمىتوان گفت در مغز او چه مىگذرد. در شكنجهگاهها از زندانى فقط يك چيز مىخواهند و آن اين است كه حرف بزند و چه بسيار كسانى كه در طول تاريخ زير شكنجه جان دادهاند ولى زبان خويش را همچنان در نيام نگاه داشتهاند و اسرار مغز خود را با خود به گور بردهاند. حتى جراحان مغز نيز كه مغز عريان بيمار را در جلو چشم دارند به افكار و احساسات بيمار دسترسى ندارند. آنها فقط بافتهاى مغز را مىبينند. نه تحريك الكتريكى مغز، نه عكسبردارى با شيوههاى بسيار جديد مانند PET و نه هيچ تكنيك شناخته شده ديگرى، نمىتواند پرده از روى افكار و احساسات شخص بردارد. اين شيوهها فقط مىتوانند درباره فعاليت ياختههاى عصبى، اطلاعاتى در دسترس بگذارند. اين اطلاعات اگرچه براى درمان بيمار يا شناخت فعاليتهاى مغز بسيار مفيدند، ولى بيانكننده افكار و احساسات بيمار نيستند. فعاليت نورونها، فقط براى صاحب مغز به صورت افكار يا احساسات يا حالات روحى گوناگون قابل درك و تفسير است و وسيلهاى كه صاحب مغز براى بيان آنها در اختيار دارد فقط و فقط زبان است. زبان در حكم دريچهاى است كه شخص مىگشايد و به ديگران اجازه مىدهد از آن دريچه به دنياى درون او نگاه كنند. به قول استاد سخن سعدى:
زبان در دهان اين خردمند چيست
كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسى
كه گوهر فروش است يا پيلهور
اكنون مىخواهيم نكته دوّم را اندكى بشكافيم، يعنى مىخواهيم نشان بدهيم به رغم شواهدى كه در تأييد ادعاى تفكر بدون نياز به زبان ارائه شد، اگر انسان زبان نمىداشت، تفكر او شكل ديگرى به خود مىگرفت. براى اجتناب از پيچيدگى بحث اجازه بدهيد سادهانگارانه بپذيريم كه تفكر همان حل مسأله است. در حل مسأله از هر نوع كه باشد، ضرورىترين ابزار حافظه است، زيرا حافظه است كه اطلاعات مربوط به تجارب گذشته را در خود ذخيره كرده است و فقط با توسل به حافظه است كه مىتوان از اطلاعات موجود در آن سود جست و راهحلى براى مسأله مورد نظر پيدا كرد. اكنون ببينيم اطلاعاتى را كه ما در حافظه ذخيره مىكنيم از چه راهى به دست مىآوريم. (در اينجا من ناچارم براى روشن كردن پارهاى از مفاهيم اندكى از موضوع اصلى بحث دور شوم ولى پس از اين حاشيهروى، دوباره به بحث اصلى باز خواهم گشت.)
ترديدى نيست كه دريچههاى مغز ما به جهان خارج فقط حواس ما هستند، يعنى از راه حواس است كه معرفت يا شناخت ما از جهان خارج حاصل مىشود. نكته بسيار مهمّى كه در اينجا بايد به آن توجّه داشته باشيم اين است كه حواسّ ما تصوير درستى از واقعيت جهان خارج به ما نمىدهند. تصويرى كه ما از جهان به دست مىآوريم تصويرى است كه از صافىهاى حواس گذشته و چيزى است كاملاً متفاوت از آنچه در عالم خارج وجود دارد. بد نيست مثالى بزنيم. هماكنون كه من صحبت مىكنم شما صداى مرا مىشنويد و اكثر شما نيز اين را يك امر واقعى مىدانيد. ولى واقعيت اين نيست. اندامهاى گويايى من صدا توليد نمىكنند، بلكه ذرات هوا را طبق الگوهاى خاصى به هم مىزنند، يا به بيان دقيقتر، در آنها ايجاد ارتعاش مىكنند. اين ارتعاشها، محرِك صوت هستند نه خود صوت. ادراك صوت، ويژگى دستگاه شنوايى شما و من است، بدين معنى كه دستگاه شنوايى ما آنچنان ساخته شده و سازمان يافته است كه اين ارتعاشها را به صورت صوت ادراك مىكند، وگرنه در جهان فيزيكى بيرون، صوت يا صدا وجود ندارد. آنچه وجود دارد تمَوّجِ انرژى در ذرات هواست. نظير اين تحريف واقعيت فيزيكى را در ادراك بو، مزه، سردى و گرمى و حتى رنگ نيز مشاهده مىكنيم. شايد بىمناسبت نباشد كه درباره ادراك رنگ نيز توضيحى بدهيم. در عالم خارج رنگ وجود ندارد. آنچه وجود دارد طيف وسيع امواج الكترومغناطيسى است كه فقط بخشى از آن قابل رؤيت است. طول موجهاى مختلف اين بخش هر يك به صورت رنگى متفاوت ادراك مىشوند.
اگر نور خورشيد را از منشورى عبور دهيد، تجزيه مىشود و يك طيف نورى به وجود مىآورد. قسمتى از اين طيف كه قابل رؤيت است از نظر طول موج بين 760 تا 385 ميلى ميكرون واقع مىشود. اين طول موجهاى مختلف در روى چشم ما تأثيرات مختلف مىگذارد و مغز ما آنها را به رنگهاى مختلف تعبير مىكند: ناحيه 760 ميلى ميكرون به صورت قرمز و ناحيه 385 ميلى ميكرون به صورت بنفش ادراك مىشود. ولى بالاتر از 760 و پايينتر از 385 نيز طول موجهايى هست كه عصب چشم ما را متأثر نمىكنند و در نتيجه ديده نمىشوند. طول موجهاى زير قرمز، يعنى بزرگتر از 760 ميلى ميكرون، به صورت حرارت احساس مىشوند و طول موجهاى فرابنفش، يعنى ريزتر از 385 ميلى ميكرون، پوست بدن را مىسوزانند و رنگ آن را قهوهاى يا برنزه مىكنند. وقتى مىگوييم اين پارچه، مثلاً، قرمز است، بدان معنا است كه اين پارچه خاصيتى دارد كه هيچ يك از طول موجهاى طيف نور را جز طول موج قرمز منعكس نمىكند.
از آنچه گذشت ظاهراً بايد چنين نتيجه گرفت كه معرفت ما از جهان خارج واقعى نيست، جهانى كه ما درك مىكنيم ساخته و پرداخته دستگاه عصبى ماست، ما در محدوده دادههاى حسّى خود محبوس هستيم و شايد هيچ وقت نتوانيم به واقعيّتِ واقعيت پى ببريم. اين، تصويرى بسيار تيره از شناخت جهان در برابر چشمان ما ترسيم مىكند. اما خوشبختانه اين تصوير، آنقدرها هم تيره نيست. مغز انسان داراى خصوصيّتى است كه آن را «علّتيابى» مىناميم. اين ويژگى مغز، ما را مجبور مىكند كه گاهى خود را به آب و آتش بزنيم تا علت يا چرايى پديدههاى پيرامون خود را كشف كنيم و درست همين خصيصه مغز است كه خاستگاه كشفيّات شگرف، نظريههاى علمى و بالاخره سرمنشأ همه دانشهايى است كه دستاورد انسان، يا به بيان دقيقتر، دستاورد انسان انديشهورز است. كوتاه سخن آن كه خصوصيّتِ علّتيابى مغز اجازه نداده و نمىدهد كه انسان در زندان دريافتهاى حسّى خود محبوس بماند.
اجازه بدهيد مثالى بزنيم. همه ما با جدول تناوبى عناصر شيميايى كه به جدول مندليف معروف است آشنا هستيم. «مندليف در سال 1869 از روى معلومات تجربى خود، به اين نتيجه رسيد كه خواص عناصر، توابع تناولى اوزان اتمى آنهاست و به همين جهت عناصر را در يك دستگاه تناولى تنظيم كرد… هنگامى كه مندليف جدول خود را مرتب كرد، بعضى از خانههاى جدول با هيچ يك از عناصر شناخته شده آن روز جور در نمىآمد و پر نمىشد. مندليف معتقد بود كه اين خانههاى خالى، مخصوص عناصرى است كه بر حسب اتفاق هنوز كشف نشدهاند و يقيناً روزى كشف خواهند شد. مندليف خواص و اوزان اتمى اين گونه عناصر را با دقت كامل پيشگويى كرد»[3]. جالب اين كه در زمان حيات مندليف عدهاى از آن عناصر كشف و خانههاى خالى آنها پر شد. و امروز همه عناصر مفقود در جدول مندليف به كمك خود جدول كشف شدهاند. اگر مغز ما طورى ساخته نشده بود كه در پى علّتيابى باشد، مندليف به فهرست كردن همان تعداد عناصرى كه تا آن زمان كشف شده بودند بسنده مىكرد و كار شناخت عناصر به اينجا نمىكشيد.
اكنون اجازه بدهيد نكاتى را كه بطور جداگانه بحث كرديم كنار هم بگذاريم و ببينيم چه تصويرى ظاهر مىشود. انسان موجودى است كه در محدوده دريافتهاى حسّى خود باقى نمىماند و در جستجوى شناخت از كران تا كران عالم هستى را درمىنوردد. از سوى ديگر اين انسان، مجهز به ابزار زبان است و مىتواند دريافتهاى خود را به ديگران منتقل كند، بطورى كه آنچه ارزش دانستن داشته باشد، بزودى در اختيار همگان قرار مىگيرد و جزو گنجينه دانش بشرى مىشود. اكنون كه من با شما صحبت مىكنم شما صداى مرا مىشنويد. ترديدى نيست كه صداى من از راه حسّ شنوايى به مغز شما منتقل مىشود، درست از همان مجرايى كه صداى بوق اتومبيل يا زنگ تلفن يا صداهاى ديگر به مغز شما راه پيدا مىكنند. اما بين اين صداها و صداى گفتار، تفاوت ماهيتى وجود دارد. صداهاى معمولى، محركهاى شنيدارى سادهاى هستند كه در نهايت هر يك به چيزى دلالت مىكنند. اما زبان كه از راه گفتار به ما عرضه مىشود محرك صوتى محض نيست، بلكه وسيلهاى است براى انتقال اصلاعات كدگذارى شده، يا به بيان ديگر، وسيلهاى است براى انتقال مفاهيم.
اكنون به موضوع حل مسأله باز مىگرديم. من براى حل مسأله به حافظه نياز دارم، شمپانزهها نيز براى حل مسأله به حافظه نياز دارند. اما بين حافظه شمپانزه و حافظه من تفاوت ماهيتى وجود دارد: حافظه شمپانزه محدود به اطلاعات حسى او است و مفهومسازى او هم در محدوده همان اطلاعات حسى صورت مىگيرد. اما حافظه من، گذشته از اطلاعات حسى، انباشته از مفاهيمى است كه از راه زبان به من منتقل شده است. صِرف وجود زبان، به حافظه هر يك از ما انسانها غنايى بخشيده است كه بدون زبان محال بود از آن برخوردار باشيم. بنابراين، به اعتبار نوع متفاوت حافظهاى كه در شمپانزه و انسان وجود دارد بايد نتيجه گرفت نوع مسائلى كه شمپانزه مىتواند حل كند با نوع مسائلى كه انسان مىتواند حل كند اختلاف كيفى دارند و اگر تشابهى بين آنها مشاهده مىشود، صرفاً يك تشابه ظاهرى است. اگر اين استدلال درست باشد بايد پذيرفت كه زبان در تفكّر ما نقشى كليدى دارد، گو اين كه اين بدان معنا نيست كه همه انواع تفكّر الزاماً صورت كلامى داشته باشند.
در عبارات پيشين واژههاى «مفهوم» و «مفهوم سازى» را به كار برديم بدون اين كه آنها را تعريف كرده باشيم. اكنون مىخواهيم در اين باره توضيح بيشترى بدهيم. يكى ديگر از ويژگيهاى مغز ما مفهومسازى (concept formation) است. اين ويژگى را مىتوان انتزاع (obstraction) نيز ناميد. مفهومسازى فرايندى است كه به پيدايش مفاهيم ذهنى مىانجامد. هر مفهوم يك مجموعه يا يك مقوله معنايى است كه افراد آن مجموعه به اعتبار وجه يا وجوه اشتراك خود در آن راه يافتهاند. مفاهيم، ابداعات ذهن ما هستند و در دنياى بيرون وجود خارجى ندارند. مثلاً «انسان» يك مفهوم است كه بكلى ساخته ذهن است. در جهان خارج انسان وجود ندارد، آنچه وجود دارد افراد هستند با نامهاى متفاوت، با چهرههاى متفاوت، با خلق و خوى متفاوت، همانطور كه در اين تالار مىبينيم. اما به رغم اين تفاوتها، اين افراد ويژگيهاى مشتركى نيز دارند كه به ذهن ما اجازه مىدهد، به اعتبار آن مشتركات، آنها را در يك مجموعه يا مقوله يا طبقه قرار دهد. همين استدلال نيز درباره درخت، ميز، سيب و غيره صادق است.
قدرت مفهومسازى مغز ما حدّ و مرزى ندارد. ما اغلب از مفاهيمى كه خود انتزاعى هستند مفهومهاى انتزاعىترى مىسازيم. مثلاً از انسان، انسانيت و از انسانيت، انسانيت دوستى را مىسازيم. (human humanity humanitarianism) از سوى ديگر مفاهيمى مىسازيم مانند آزادى، قدرت، عشق، نفرت كه تعريف آنها نهتنها بس دشوار است، بلكه افراد مختلف از آنها تعبيرهاى متفاوت و گاه متضادى دارند. كار مفهومسازى ممكن است در حدى از انتزاع صورت گيرد كه ما خود تصديق كنيم وجود چنين چيزى در عالم واقع محال است. بسيارى از مفاهيم رياضى از اين گونهاند. تعريف «نقطه» به چيزى كه نه طول دارد و نه عرض و نه ارتفاع، و تعريف «مجموعه تهى» به مجموعهاى كه هيچ عضوى ندارد، مفاهيمى از اين دست هستند. اينجا جايى است كه زبان با تفكر سخت گره مىخورد. مغز اين مفاهيم را مىسازد و زبان روى آنها نام مىگذارد و ما به تدريج عادت مىكنيم در هنگام تفكر به جاى اين كه خودِ مفاهيم را به كار گيريم، از كلمات كه «برچسبهاى» آن مفاهيم هستند، استفاده كنيم. اين جانشينى كم كم آنقدر عادى مىشود كه كلمات براى ما موجوديت يا واقعيت پيدا مىكنند، نه مفاهيم. اغلبِ مردم كلماتى را به كار مىبرند كه اگر شما آنها را متوقف كنيد و مفهوم آن كلمات را از آنها بپرسيد، از پاسخگويى عاجز مىمانند. اين كار، بىشباهت به استفاده از پول در معاملات نيست. اگر پول در كار نبود، ما مجبور بوديم كالاهاى خود را با خود حمل و معاوضه كنيم، ولى با وجود پول، مجبور به چنين كار پر زحمتى نيستيم. بر همين قياس، استفاده از كلمات به جاى مفاهيم از بار حافظه مىكاهد و تفكر را براى ما نهتنها آسان بلكه امكانپذير مىكند. كلمات گاه چنان نيروى سحرانگيزى پيدا مىكنند كه ما را مىفريبند تا تصوّر كنيم كه هر چه در زبان نامى دارد در دنياى خارج نيز وجود مستقلى دارد، و حال آنكه چنين نيست. مثلاً آيا تاكنون فكر كردهايد كه واژه «زمان» كه ما اين همه آن را به كار مىبريم ممكن است به چيزى دلالت كند كه اصلاً وجود نداشته باشد؟ آيا فكر كردهايد كه مفهوم زمان ممكن است بكلى موهوم باشد؟
ما تا اينجا كوشيديم شواهدى ارائه كنيم كه نشان مىدهند زبان در تفكر مؤثر است و گاهى نقش كليدى دارد، اما نگفتيم كه تفكر ما هميشه جنبه كلامى دارد و هميشه در قالب كلمات و جملات صورت مىگيرد. ما اغلب هنگام تفكر، تصويرپردازى نيز مىكنيم و تفكر ما حالت تصويرى - كلامى به خود مىگيرد. گاهى نيز تفكر ما كلاً جنبه تصويرى دارد. بعضى از محققان معتقدند كه افراد از نظر استفاده از زبان يا تصوير در هنگام تفكر با هم تفاوت بسيار دارند. شما حتماً افرادى را ديدهايد كه هنگام تفكر عملاً با خود حرف مىزنند و حتى ژستهايى را كه با تفكّر آنها ملازمه دارد از خود بروز مىدهند. ولى همه اين طور نيستند. بعضى از محققان روى جنبه تصويرى تفكر بسيار تأكيد مىكنند. مغز ما چنان ساخته شده كه لحظهاى نمىتواند بدون فعاليت بماند. وقتى محركهاى محيط به اندازه كافى جالب نباشند و نتوانند توجه ما را به خود جلب كنند، مغز شروع به پرسهزدن مىكند و در اين پرسهزنى بعضى از خصوصيات رؤيا را پيدا مىكند. از ويژگيهاى رؤيا اين است كه مقيد به زمان و مكان نيست، حتى مقيد به محدوديتهاى جهان فيزيكى هم نيست. اگر مطالب اين سخنرانى براى شما جالب نباشد، بىاختيار مغز شما شروع به پرسهزدن مىكند و از اينجا به آنجا و از اكنون به گذشته و از گذشته به آينده و از آينده به آيندههاى دورتر مىرود و باز مىگردد. گفته شده است كه تفكرات بعضى از مردم خالى از اين پرسهزنىهاى ذهنى نيست، و اتفاقاً گاهى در همين پرسهزنىهاست كه آنها به راهحلى براى مشكل خود دست مىيابند. آنچه مىخواهيم نتيجه بگيريم اين است كه تفكر صرفاً در قالب كلمات و جملات صورت نمىگيرد و با نوعى تصويرگرى همراه است كه شدت و ضعف آن در افراد مختلف متفاوت است.
اكنون مىخواهيم ببينيم اين ادعاى انشتين كه گفته است در تفكرات علمى خود از كلمات استفاده نكرده است چه مبنايى مىتواند داشته باشد. چنانكه گفتيم، بعضى از متفكران ديگر نيز نظر انشتين را تأييد كردهاند. توجيه اين امر مىتواند يكى از دو علت زير يا آميزهاى از هر دو علت باشد: يكى استفاده از قوه تخيّل است. تخيّل از ابزارهاى شناختى ذهن است. تخيل يعنى توانايى تجسم چيزى كه تاكنون وجود نداشته يا مشاهده نشده است. اساساً خلاقيت، ثمره تخيل زايا و در عين حال روشمند است. در ميان انواع تخيل، قدرت تجسم فضايى جايگاه ويژهاى دارد. تجسم فضايى يكى از مؤلفههاى هوش است. تجسم فضايى يعنى مجسم كردن يا ديدن اشياء بالقوه در يك فضاى سه بُعدى. همه ما به درجات مختلف از نيروى تجسم فضايى برخورداريم ولى معدودند كسانى كه نيروى تجسم فضايى آنها به درجه خلاقيت برسد و به طور مسلم انشتين از كسانى بوده كه از اين موهبت سخت بهرهمند بوده است.
توجيه ديگرى كه مىتوان براى گفته انشتين تصوّر كرد استفاده او از رياضيات به جاى زبان بوده است. رياضيات، نابترين و انتزاعىترين صورت استدلال است. در واقع رياضيات محض و فيزيك نظرى گواه اين واقعيت هستند كه قدرت انتزاعى مغز انسان حد و مرزى ندارد. وقتى از «برتراند راسل» خواستند كه رياضيات را تعريف كند. او جواب داد: «رياضيات علمى است كه هنگام بحث از آن، ما نه مىدانيم راجع به چه چيز صحبت مىكنيم و نه مىدانيم آنچه مىگوييم درست است يا نه.» اگر چه اين پاسخ به شوخى مىماند، ولى عين واقعيت است. اجازه بدهيد مثال سادهاى بزنيم. وقتى مىگوييم 6 = 2 + 4 هيچكس نيست كه در درستى اين رابطه ترديد كند. ولى توجّه داشته باشيد كه در عالم واقع 4 و 2 و 6 وجود ندارد. آنچه وجود دارد 4 تا و 2 تا و 6 تا از يك چيز يا چيز ديگر است. به بيان ديگر، در عالم واقع عدد بدون معدود وجود ندارد. در اين رابطه، 4 انتزاعى است از تمام گروههاى چهارتايى و 2 نيز انتزاعى است از تمام گروههاى دوتايى و 6 نيز انتزاعى از تمام گروههاى شش تايى. بنابراين، بخش اول حرف راسل درست است: ضمن اين كه رابطه 6 = 2 + 4 صادق است، ما نمىدانيم مصداق 4 و 2 و 6 چيست، يا به بيان ديگر، نمىدانيم راجع به چه چيز صحبت مىكنيم. اما بخش دوم حرفِ راسل كه «در رياضيات نمىدانيم آنچه مىگوييم درست است يا غلط»: اگر بگوييم 4 هندوانه بعلاوه 2 هندوانه مىشود 6 هندوانه حرف ما درست است، اما اگر بگوييم 4 هندوانه بعلاوه 2 خيار مىشود 6 هندوانه حرف ما غلط است. با اين همه، اين رابطه كماكان صادق است زيرا آنچه اين رابطه مىگويد اين است كه چهار چيز بعلاوه 2 چيز مىشود 6 چيز، حالا اين چيزها هرچه مىخواهند باشند. در يك جمله اين كه رياضيات با واقعيات كارى ندارد، بلكه با روابط منطقى بين واقعيات سروكار دارد.
آنچه مىخواهيم نتيجه بگيريم اين است كه استدلال در چهارچوب رياضيات نيازى به زبان ندارد و چون تفكرات انشتين و افراد نظير او بسيار انتزاعى است و با استفاده از مفاهيم و علائم رياضى انجام مىشود، مىتواند بدون استفاده از زبان صورت گيرد.
در پايان مقال، لازم است به فرضيه «وورف»، محقق و زبانشناس آمريكايى، نيز اشارهاى كرده باشيم. وورف ادعا مىكند كه ساختار زبان آن قدر مهم است كه ساختار و ماهيت انديشه را تحتالشعاع خود قرار مىدهد. او تا آنجا پيش مىرود كه مىگويد ادراك سخنگويان يك زبان از جهان خارج، يا به بيان ديگر، جهانبينى آنها، از مقولات زبان آنها متأثر است. مثلاً سخنگويان زبانى كه مقولات دستورى آن بين زمان حال و زمان آينده فرقى نمىگذارد، از زمان تصور متفاوتى دارند تا سخنگويان زبانى كه در آن اين تمايز وجود دارد. آزمايشهاى زيادى طراحى شده تا نظريه وورف را به محك بزند. اين فرضيه، اگرچه هنوز فراموش نشده، اما از اين آزمايشها پيروز بيرون نيامده است. تجربه روزمره ما نيز آن را تأييد نمىكند. مثلاً زبان عربى بين مذكر و مؤنث فرق مىگذارد؛ در زبان فرانسه نيز تمايز مذكر و مؤنث وجود دارد. ولى آيا فرانسويان و اعراب، به اعتبار اين تمايز مشترك زبانى، نسبت به زن نگرش مشابهى دارند؟ تا آنجا كه من مىفهمم جواب اين سؤال منفى است. نگرش نسبت به زن، يك امر فرهنگى است و نه يك مسأله زبانى. به همين دليل، نگرش فرانسويها نسبت به زن به نگرش انگليسيها بسيار نزديكتر است تا به اعراب، و اين در حالى است كه در زبان انگليسى، تمايز مذكر و مؤنث وجود ندارد، ولى در عربى اين تمايز وجود دارد. به عنوان مثال ديگر، مىبينيم كه در زبان انگليسى، فارسى و بسيارى از زبانهاى هند و اروپايى هفت واژه براى ناميدن رنگهاى اصلى وجود دارد، ولى در زبان ناواهو، زبان يكى از قبايل سرخپوست آمريكا، براى ناميدن رنگهاى اصلى فقط سه واژه وجود دارد، در نتيجه آنها براى سبز و آبى فقط يك واژه دارند. با اين همه، ادراك سخنگويان ناواهو از رنگ با ادراك انگليسىزبانها از رنگ فرقى ندارد. آنها، با آنكه براى سبز و آبى يك واژه بيشتر ندارند، درك مىكنند كه اينها دو رنگ متفاوت هستند، و آنها را همانگونه از هم جدا مىكنند كه ما انواع مختلف رنگ آبى را از هم جدا مىكنيم و مىگوييم، مثلاً، آبى سير، آبى فيروزهاى، آبى روشن و غيره.
ناگفته نماند كه فرضيه وورف، به رغم شواهدى كه در رد آن ارائه شده، هنوز طرفداران سينهچاكى دارد كه همچنان معتقدند زبان ساختار انديشه ما را تعيين مىكند.
زبان و مغز
در رساله بقراط آمده است:مغز پيام آور ادراك است و ابزاري براي كسب خرد و دانش. در پستهای گذشته برخي جزئيات مشخصه هاي زباني كه مردم براي ايجاد و درك پيام هاي زباني به كار مي برند توصيف شد. اكنون اين سئوال مطرح مي شود كه توانايي استفاده از مغز در كجا قرار دارد و اگر جايگاه آن در مغز مي باشد دقيقا در كدام بخش آن است؟درواقع تلاش براي رسيدن به پاسخ اين سئوال و درك بسياري از پيچيدگي هاي توانايي زباني بشر قدمتي به اندازه تاريخ دارد.
بخش هاي مغز
به منظور بررسي دقيق نواحي خاصي از مغز كه به عملكرد زباني مرتبط مي شوند سري را بدون مو پوست و استخوان جمجمه در نظرمي گيريم كه پايه مغز و جسم پينه اي آن برداشته شده است.آن گاه دو بخش اصلي باقي مي ماند:نيمكره ي چپ و نيمكره راست.اگر نيمكره چپ را طوري قرار دهيم كه بخش جانبي آن در معرض ديد باشد و نيمكره ي راست را به طور مورب رو به بالا قرار دهيم تصوير زيربه دست مي آيد.بخش هاي پررنگ شده ي تصوير نشان دهنده ي قسمت هاي مربوط به عملكرد زباني است.

1-ناحيه بروكا در دهه ي 1860 پل بروكا جراح فرانسوي در يك جلسه ي علمي در پاريس اعلام كرد كه توانايي زباني ما در نيمكره چپ مغز قرار دارد.شاهد او براي اين ادعا 8 بيماري بود كه در نتيجه ي وارد شدن آسيب به قشرگفتاري پيشين در نيمكره ي چپ مغزشان دچارمشكلات جدي در توليد گقتار شدند.اين قسمت به ناحيه ي بروكا معروف شد.
2-ناحيه ورنيكه در دهه ي1870كارل ورنيكه پزشك آلماني در يك گزارش اعلام كرد كه قشر گفتاري پسين در بيماراني كه مشكلات درك گفتاري دارند آسيب ديده است.با اين كشف مشخص شد كه اين قشر يا همان ناحيه ورنيكه به طور جدي در درك گفتار دخالت دارد.
3-ناحيه حركتي تكميلي در دهه ي1950دو جراح اعصاب به نام هاي پنفيلد و رابرتز مداركي دال بر دخالت اين ناحيه در توليد فيزيكي گفتار ارائه دادند.اين دو دريافتند كه با وارد كردن اندكي جريان برق به نواحي خاصي از مغز مي توان بخش هايي را كه تحريك الكتريكي آن ها باعث تغيير در توليد عادي گفتارمي شود شناسايي كرد.از آن جا كه اين ناحيه بسيار نزديك به شياري است كه بخش اعظمي از اعمال حركتي درآن جا كنترل مي شود مي توان نتيجه گرفت كه اعمال حركتي دخيل در توليد گفتار نيز از اين ناحيه عمومي كنترل مي شود.در واقع پنفيلد و رابرتز توانستند با همكاري صدها بيمار كه شجاعانه حاضر شدند تحت عمل جراحي بدون بيهوشي قرار بگيرند به اين حقيقت دست يابند كه اين 3 ناحيه در نيمكره ي چپ مغز نقش اساسي در توليد گفتارو زبان دارند.
نظريه منطقه بندي مغز با شناسايي اين3 ناحيه به اين نتيجه مي رسيم كه مي توان جنبه هاي خاصي ازتوانايي زباني رادرهماهنگي با مكان هاي خاصي در مغز قرار داد و اين كه فعاليت هاي مغزي كه در شنيدن درك و سپس بيان يك كلمه دخالت دارند از الگوي خاصي پيروي مي كنند.كلمه در ورنيكه شنيده و درك مي شود سپس به ناحيه بروكا براي تدارك توليد منتقل مي شود و بعد از آن به ناحيه حركتي فرستاده مي شود تا به طور فيزيكي ادا گردد.اين نظريه راهي است براي بيان اين كه توانايي هاي زباني ما مكان هاي قابل شناسايي در مغز دارند. اما براي توضيح آن و پي بردن به ساختمان پيچيده مغز به ناچار از ذكر روابط پيچيده اعصاب مركزي نقش پيچيده خون رساني درمغز و ماهيت همبستگي متقابل بسياري از عملكردهاي مغز چشم مي پوشيم چرا كه قادر نيستيم مدارك فيزيكي مستقيمي از فرايندهاي زباني در مغز به دست آوريم. اما شايد بهترين راه به كار بردن يك توصيف استعاري باشد. مانند فرويد كه هوشمندانه استعاره ماشين بخار را براي شرح برخي فعاليت هاي مغز به كار مي برد و يا ارسطو كه از مغز به عنوان اسفنجي سرد براي خنك نگاه داشتن خون ياد مي كرد.
پديده نوك زبان و لغزش هاي زباني همه ما به عنوان توليدكنندگان گفتار هر از گاهي در به كارگيري هماهنگ مغزو گفتاربا مشكل روبرو مي شويم.مثلا در پديده نوك زبان كلمه اي از ذهنمان مي گريزد به اين معني كه آن كلمه را مي دانيم اما نمي توانيم به زبان بياوريم. بررسي ها نشان مي دهد كه معمولا صورت واجي خلاصه و دقيقي از آن كلمه در ذهنمان وجود دارد كه مي توانيم نخستين آواي آن را به طور صحيح ادا كنيم و حتي تعداد هجاهاي آن كلمه را نيز مي دانيم.اين پديده كه عمدتا در مورد كلمه ها و اسامي غيررايج مشاهده مي شود نشان دهنده آن است كه مخزن كلمات ما بر اساس اطلاعا ت واجي به طور نسبي سازمان يافته است و بعضي از كلمه ها درآن مخزن آسان تر از ساير كلمه ها بازيابي مي شوند.زماني كه درفرايند بازيابي دچار اشتباه مي شويم مي بينيم كه اغلب بين كلمه مورد نظر و كلمه اشتباه تشابهات واجي زيادي وجود دارد.
لغزش زباني نوع ديگري از اشتباه زباني است كه بر اثر آن عبارات درهم و برهم توليد مي شود.اين نوع اشتباه به اسپونريزم نيزمعروف است و علت اين نامگذاري فردي است به نام ويليام اسپونر رئيس يكي از دانشكده هاي اكسفورد كه به دليل لغزش هاي زباني خود معروف بود.بيشتر لغزش هايي كه به او نسبت دادند از نوع تغيير جاي دوآوا بوده است.معروف ترين آن اين جمله است:
You have hissed all my mistory classes.
مثال فارسي: باثار آستاني
به هر حال اغلب اشتباهات زباني در نتيجه تغيير مكان آوايي از يك كلمه به كلمه بعدي به وجود مي آيد.مثل:سيگ سياه به جاي سگ سياه.يا بر اثر به كار بردن يك آوا از كلمه بعدي در كلمه قبلي مانند: مياهوي مهماني به جاي هياهوي مهماني. چنين اشتباهاتي اتفاقي نبوده و زنجيره هاي واجشناسي در ايجاد آنها دخيل اند ودر واقع اشتباهاتي هستند كه مغز به هنگام سازماندهي پيام هاي زبا ني مرتكب مي شود.
نوع ديگري از اشتباهات كه كم تر مشاهده مي شود لغزش هاي گوش ناميده مي شود و نشان دهنده آن است كه چگونه مغز تلاش مي كند نشانه شنيداري دريافت شده را درك كند.
براي مثا ل : great ape را مي شنويم و و تعجب مي كنيم كه چرا كسي در دفتر كار به دنبال
آن مي گردد در حالي كه گويشور در واقع عبارت grey tape را بيان كرده است .
زبان پريشي اشتباهات زباني ذكرشده كه گاه گاهي دچار آن مي شويم بسيار متفاوت است با انواع مختلف لغزش هاي زباني كه برخي افراد تمام عمر با آن مواجهند.اين لغزش ها زبان پريشي ناميده مي شود و نقصي در عملكرد زباني است كه بر اثر آسيب ديدگي مناطق خاصي از مغز ايجاد شده و نتيجه آن ايجاد مشكل در درك يا توليد صورت هاي زباني است.
طبقه بندي انواع زبان پريشي معمولا بر اساس علايم بيماري شخص زبان پريش صورت مي گيرد.
زبان پريشي بروكا در اين زبان پريشي كه نوع وخيم آن است فرد مبتلا با مشكلاتي مانند كاهش عمده در ميزان گفتار توليد آشفته آرام ومعمولا همراه با تلاش فراوان دست به گريبان است.در اين نوع زبان پريشي اغلب تكواژهاي واژگاني(افعال و اسامي)به كار مي روند و تكواژهاي دستوري(حرف تعريف حروف اضافه و تكواژهاي تصريفي) پي در پي حذف مي شوند به اين دليل آن را از نوع بدون دستورمي دانند.نمونه اي از گفتار فردي كه زبان پريشي او خيلي شديد نيست:وي در جواب به اين سئوال كه صبحانه چه خورده اي؟ مي گويد:
من تخم مرغ ها و خوردم وقهوه نوشيدم صبحانه.
زبان پريشي ورنيكه نوعي زبان پريشي است كه بر اثر آن در درك شنيداري اشكالاتي بوجود مي آيد و گاهي زبان پريشي حسي ناميده مي شود.دراين نوع زبان پريشي بر خلاف زبان پريشي بروكا فرد مبتلا قادر است به راحتي و همراه با آهنگ و تلفظ صحيح صحبت كند
اما در عين حال گفتار وي همراه با اشكالات واژگاني بسياري است.شخص زبان پريش عبارت هاي خيلي كلي را حتي در پاسخ به سئوال هاي خاص كه براي كسب اطلاعات پرسيده مي شود ارائه مي كند.اشكال در پيدا كردن كلمه هاي صحيح و طول و تفصيل نا بجا در كلام
نيز بسيار رايج است. مثال: -آيا دوست داري در گانزاس باشي؟ - بله هستم.
انوميا در اين نوع زبان پريشي بيمار دربه زبان آوردن اسامي دچار مشكل مي شود. با اين حال به محض اين كه شخصي اسم فرد يا شئ مورد نظر را برايش بازگو كند آن را تشخيص مي دهد. فرد مبتلا هم چنين معمولا مي تواند اسم درست را از ميان گروهي از نام ها انتخاب كند. درك و تكرار گفتار نيز در اين افراد به شكل طبيعي انجام مي گيرد و گفتار آن ها روان و سليس است.
به هر حال مشكل كلمه يابي در بسياري از زبان پريشي ها وجود دارد. هم چنين در بسياري موارد مشكلات گفتاري با مشكلات نوشتاري و آسيب هاي شنيداري با مشكلاتي درخواندن همراه است.مي توان گفت انواع زبان پريشي هايي كه توصيف شد هميشه بر اثر آسيب رسيدن به نيمكره چپ به وجود مي آيد.البته برتري نيمكره چپ در فعاليت هاي زباني از طريق تحقيق ديگري نيز ثابت شده است.
استماع دو گانه اين روش آزمايشي برپايه اين واقعيت استوار است كه هر آزمايشي در سمت راست بدن صورت گيرد در نيمكره چپ مغز پردازش مي شود و باالعكس.در اين آزمايش دو نشانه آوايي متفاوت به طور هم زمان از طريق يك جفت گوشي به گوش هاي فرد تحت
آزمايش مي رسد.مثلا از يكي از گوشي ها صداي "با"و از گوشي ديگر دقيقا در همان زمان صداي"دا". وقتي از او پرسيده شود چه صدايي را شنيده آوايي را كه از گوش راست به او رسيده شناسايي مي كند.اين پديده مزيت گوش راست در شنيدن آواهاي زباني نام دارد.در اين فرايند نشانه زباني دريافت شده از طريق گوش چپ به نيمكره راست فرستاده مي شود و سپس براي پردازش به نيمكره چپ (مركز زبان) ارسال مي شود.اين مسير غيرمستقيم طولاني تر از مسيري است كه يك آوا از گوش راست تا نيمكره چپ مغز طي مي كند و اين بدان معني است كه نخستين نشانه اي كه پردازش مي شود برنده است.در اين ميان مسئوليت پردازش بسياري از نشانه هاي دريافتي غيرزباني به عهده نيمكره راست است.بنابراين نيمكره راست آواهاي غير گفتاري و نيمكره چپ آواهاي زباني را پردازش مي كند.
دوره بحراني در طول دوران كودكي ( تا دوران بلوغ ) دوره اي وجود دارد كه در آن مغز انسان بيش ترين آمادگي را براي پذيرش و يادگيري يك زبان خاص دارد. اين دوره را دوره بحراني ناميده اند. اگر كودك در اين دوران بنا به هر دليلي نتواند زبان را فرا بگيرد در سال هاي بعدي عمر خود با مشكلات زيادي براي يادگيري زبان روبرو خواهد شد.
در كل داشتن چشمهاي درخشان و پر حركت دليل وجود هوش است.
چشمان درشت و زيبا:
نشان دهنده صفا، صميميت، هنرمند و عاطفي، منصف و غيرتمند، تمايل به اغراقگويي، داراي ذهني روشن و متعالي، در دوستي خونگرم، مديران موفقي هستند.
چشمان بهم نزديك و كم فاصله:
حسودي و كوتاه نظري، احساساتي، زنان اين گروه درونگرا و پنهان كار، حيله گر و حسابگر، موفق در امور تجاري و سياسي
چشمان نيمه باز:
حيله گري و دلالي، غير قابل اعتماد
چشمان خمار:
احساسي و در رويا بودن
چشمان با فاصله زياد و دور از هم:
سادگي، درستي، فكر باز، توقعات زياد از زندگي، بسيار زود باور، تمايل شديد به رمان و داستان، برونگرا، مردمي، وفادار
چشمان لنگه به لنگه:
چشماني كه يكي از ديگري بزرگتر است هردم مزاج و هر دم خيال، قدرت فكري زياد ندارند و قاطعيت ندارند.
چشمان برجسته وبيرون زده:
صفات منفي مثل تنبلي، پرسر و صدا، پر حرف و ظاهربين
چشمان گودرفته و تورفته:
موذي، اگر با فاصله هم نباشد دورو و متظاهر
پلكهاي برجسته:
هوش، استعداد و دقيق، گاها لاابالي و مستعد در صنايع
چشمان خندان و متبسم:
شوخ، قلب پاك، استعداد در صنايع، اگر زن باشد مادري با عاطفه و مهربان.
مردمك در وسط چشم وسفيدي پيدا:
اختلال و پيچ و خم هاي فكري، بي باك بودن
چشمهاي بادامي:
خودخواه و متكبر، مغرور، اگر ابروها از چشمها فاصله داشته باشد خوبي و آرامش روح.
چشمهايي كه انتهايش پايين يا بالاست:
ساعي، تيزهوش و بعضا موذي و حيله گر.
چشمان ريز مثل كبوتر:
طبع ملايم، ذلالت بر راز پوشي زياد و سكوت، محتاط و محافظه كار، صادق و راستگو، مشكل پسند، كم صبر، ناشكيبا، مردان اين گروه مديران و فرمانداران و مشاوران قوي هستند و زنان اين گروه وفادار و پايدار هستند. خودخوري و استعداد هوشي زياد.
چشمان سه گوش:
اكثرا با ديگران مشكل دارند بالاخص با نامزد خود ،بي حوصله در بحث و جدل، وسواسي، ايراد گير، اهل نق زدن، سازگاري با محيط و حرفه هاي مختلف دارند. بهترين فضاي كار براي اين گروه فضاي سياسي است.
دو روز پيش سايت تايمزآن لاين در گفتگويی که با "اردشير"(نام مستعار) جوانی که در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است، بار ديگر شقاوت اين عمل غير انسانی را به نمايش گذاشت. تجربه ی مورد تجاوز جنسی واقع شدن، تجربه ای است که می تواند ضربات شديد روانی بر فرد وارد کند. زيرا در لحظه ی فاجعه، تمام مکانيسم های دفاعی روانی ما مختل و حتی فلج می شوند. هر چند همه ی ما ممکن است که در موقعيت هايی قرار بگيريم که اضطرابی شديد در ما ايجاد کند. ولی معمولا سيستم روانی ما قادر است وقتی اوضاع بيرونی به حالت اوليه برگشت، درون ما را نيز به حالت عادی بازگرداند. چيزی که تجربه ی "اسيب ديدگی روانی" را با تنش های ديگر زندگی متمايز می کند اين است که:
به دليل هولناک بودن تجربه، تمام مکانيسم های دفاعی روانی فرد فلج می شود و چون سيستم روانی نمی تواند از خود دفاع کند، اين واقعه قادر است در فرد اثراتی عميق بر جای بگذارد. برای همين است که اردشير هم مثل بسياری از قربانيان تجاوز از تمايلش به خودکشی و احساس بيگانی با بدنش و دنيای اطرافش صحبت می کند.
در حقيقت تجاوز گر با عملش، بدن را که کانالی برای رسيدن به لذت است، تبديل به "بيگانه ای"می کند که تنها ارتباطش با ما، القا مداوم وحشتی هولناک به "خودی " است که ديگر ماهيتش را نمی شناسيم.
وقتی تجاوز جنسی بعنوان ابزاری برای شکنجه تبديل می شود، ماهيتی به مراتب هراس انگيزتر به خود می گيرد. چرا که اگر در تجاوزات جنسی متداول هدف اغلب سواستفاده جنسی است، در اينجا نفوذ به حريم خصوصی فرد، در جهت اين است که بطور آگاهانه بر سيستم روانی او و هويت فردی اش آسيب زده شود. و اينکه هدف بطور مستقيم اختلال ايجاد کردن در روان فرد است، باعث می شود که نتايجش از تجاوزات متداول بسيار اسفبارتر باشد. فرد تجاوزگر (شکنجه گر) نمود سيستمی است که می داند نمی تواند به حوزه ی فکری و ذهنی افراد تسلط کامل پيدا کند و از تجاوز به نوعی برای به تسلط در آوردن فرد از طريق دخول و نفوذ در بدنش استفاده می کند.
يکی از اهداف اصلی در اينجا ايزوله کردن فرد و جدا کردنش از گروهی است که به آن تعلق دارد.چون تجاوز فرد را در موقعيتی قرار می دهد که برای حفظ تماميت جسمی اش، از ايده ها، از گروه و از اهدافش دست بر می دارد و در خود فرو می رود.
تجاوزگر به نوعی نشان خشونت خود را در بدن قربانی حک می نمايد و آن با درونی کردن ترس در اعماق وجود اوست. اين گونه تجاوز نه هميشه برای وادار کردن فرد به حرف زدن بلکه در بيشتر موارد برای فرو غلطاندن او در سکوت می باشد.
نکته ی مهمی که ذکر آن لازم است اين است نه فقط خود عمل تجاوز، بلکه کلام شکنجه گر در حين عمل نيز نقش عمده ای را در هراس انگيز بودن و مخرب بودن آن بر روان فرد دارد. اين صداها جزو جدايی ناپذير واقعه می شوند و گاهی تا مدت ها در فرد انعکاس پيدا می کنند.
يکی از دلايل استفاده از تجاوز و خشونت جنسی بعنوان ابزار شکنجه، استفاده از آن برای شکستن تابوها و ممنوعيت های فرهنگی است. در حقيقت با قرار دادن فرد در موقعيتی که تابوهای فرهنگی شکسته می شود، سعی می شود به گونه ای او را از ارزش های فرهنگی، اجتماعی که او را به گروهش متصل می کنند جدا کنند. هدف اصلی همانگونه که گفتيم ايزوله کردن فرد است. اين ابزار در کشورهای ديگر نيز که شکنجه در آن وجود داشته است بسيار مشاهده شده و نه تنها بصورت تجاوز جنسی بلکه بگونه های ديگری نيز شاهد آن بوده ايم. بعنوان مثال فرد دست و پا بسته را روزهای متمادی در مقابل پيکر عريان مادرش قرار می دهند. مثال غير جنسی شکستن تابوها بعنوان ابزار شکنجه، را در چين ديده ايم که برهمن های گياهخوار را وادار به خوردن گوشت می کرده اند (۱). اين کار هر چند به نظر ممکن است خيلی شبيه شکنجه نباشد، ولی همانطور که گفتيم هدفش ايجاد احساس جدايی فرد از گروهی است که به آن متعلق است. اين گروه می تواند گروه فرهنگی، سياسی، انقلابی يا مذهبی باشد.
مثالی از شکستن اين تابوها در گفتار اردشير که در تايمز نقل شده است را در زير می آورم:
"به ورودی های جديد دستور دادند که لخت بشوند و به خط بياستند. دو بسيجی با باتون به بيضه های آنها ماليدند و با "آشغال" خطاب قرار دادن آن ها می گفتند: "آره...تخمای سربازهای پياده نظام موسوی ..."
در اين مثال استفاده از کلام برای ايجاد اختلال روحی افراد نيز مشاهده می شود. آن ها سعی دارند همزمان به احساس تعلق گروه و هويت فرد صدمه بزنند.
يکی ديگر از تفاوت هايی که " تجاوز به عنوان ابزار شکنجه" با "تجاوزهای متداول" دارد کادری است که در آن تجاوز صورت می گيرد. نکته ی اولی که در اين ارتباط بايد گفت اين است که اين عمل اغلب در بازداشتگاه ها صورت می گيرد و فرد در اکثريت موارد بعد از تجاوز در زندان باقی می ماند در صورتی که در بسياری موارد متداول فرد بعد از تجاوز به آغوش خانواده و دوستانش باز می گردد. و حمايت و حضور آن ها در درمان فرد نقشی عمده بازی می کند. اين ماندن در زندان و بعلاوه در معرض خشونت باقی ماندن، تاثيرات تجاوز را بسيار افزايش می دهد.
نکته ی بسيار مهم ديگر که در بيان تفاوت های اين دو گونه تجاوز لازم به ذکر است اين است که در موارد معمول، اينکه فرد می تواند پيگيری قانونی کند نيز نقش مهمی در تسکين او ايفا می کند. در صورتی که تجاوزهايی که در بازداشتگاه ها صورت گرفته، در کادری بوده است که معمولا نمودی از "قانون" بايد باشد و اضافه بر آن عاملان آن نيز "ماموران قانون" بوده اند.
مسئله مهم ديگر آنکه همانطور که همه ی روانشناسان متفق النظرند، فرد قربانی احتياج مبرمی به فهميده شدن توسط ديگران دارد. اما در ايران مقامات مسئول بطور مدام سعی در انکار وقايع و حتی از ميان بردن اسناد تجاوزات و نيز دستگيری مدافعين اين افراد را دارند. اين نيز عاملی است که به افزايش احساس ناايمنی در قربانيان تجاوز، منجر می شود.
تاثيرات روانی تجاوز
تجاوز جنسی، اثرات گوناگونی می تواند در روان فرد باقی بگذارد. عمده ترين اين اثرات احساس بيگانگی است که فرد با بدن خود و نيز با دنيای اطرافش می کند. در سخنان بسياری از افرادی که قربانی تجاوز بوده اند، اين بيگانگی را مشاهده می کنيم. در بين سخنان کسانی که تجربه ی لحظه ی تجاوز را بيان کرده اند، يک نقطه ای مشترک به چشم می خورد و آن اينکه فرد احساس می کرده که بدن او از او فاصله می گيرد و او از بيرون شاهد نگاه کردن اين جسم وحشت زده است. اردشير اين تجربه ی خود را اينگونه بيان کرده است:
"در اين لحظه من فکر کردم که من خودم نيستم. من احساس می کردم که خاموش شدم و از بدنم جدا شدم".
در حقيقت دستگاه روانی فرد، سعی می کند برای حمايت از خودش، خود را از بدن جدا حس کند. گويی اين بدن متعلق به شخص ديگری است. بدين ترتيب سعی می کند بنوعی از اين تجربه ی دردناک فاصله بگيرد. متاسفانه اين مکانيسم در فرد بعد از حادثه نيز به وجودش ادامه می دهد و قربانی اين احساس بيگانه بود با بدنش را تا مدت های مديد باخود حمل می کند.
فرد در خيلی مواقع با احساسات خود نيز قطع ارتباط می کند. يعنی در مقابل هر چيز که بتواند بدنش را مرتعش کند بی تفاوتی نشان می دهد. يا بعکس دچار عکس العمل های شديد عاطفی می شود.(همه اش گريه می کند يا مثلا با اطرافيانش برخوردهای خشونت آميز می کند.)
احساس بيگانگی با دنيای اطراف
تجربه ی تجاوز جنسی در زندان بگونه ای، تجربه ی عبور از کنار مرگ است. زيرا فرد مورد تجاوز اين حس را دارد که تجاوزگر قصد کشتن او را دارد. اين واقعه ی دهشت انگيز باعث می شود که شخص دنيای اطراف خود را ديگر نه بصورت پيش، بلکه بعنوان "دنيايی خطرناک" حس کند. بسياری از قربانيان اين نوع خشونت جنسی، اظهار می دارند که دنيا در نگاهشان جور ديگری شده است. بخاطر همين است که مثلا ممکن است با صدايی جزئی از جا بپرند.
از عوارض ديگر می توان عدم توانايی انجام کارهای روزمره، احساس آلوده بودن، احساس گناه، گريز از اجتماع و سردمزاجی در زنان و ناتوانی جنسی در مردان را نام برد.
در مردها، شاهد صدمه ای شديد به هويت مردانه شان و تصويری که از خود به عنوان مرد دارند، هستيم. اينکه نتوانسته اند از خودشان دفاع کنند نيز می تواند درآنها احساس عصبانيت و تنفر شديد از خود را ايجاد کند.
اگر اين خشونت جنسی با دخول مقعدی نيز همراه باشد، احتمال اينکه مرد دچار مشکل هويتی شود را بيشتر می کند. زيرا در بسياری از فرهنگ ها، مورد اين عمل واقع شدن، در مقابل مردانگی قرار می گيرد.
در مجموع از يک بعد جنبه ی خشونت واقعه و از بعد ديگر مسئله منفعل و ناتوان بودن در آن لحظات، می تواند مرد را دچار افسردگی شديد و همانطور که گفتيم مشکلات جنسی کند. او ممکن است انعکاس خشونتی که متحمل شده است را بگونه ای در رابطه با اطرافيانش به نمايش بگذارد.
در مجموع می توان گفت مورد تجاوز واقع شدن در بسياری موارد باعث می شود فرد در رابطه با جنس مخالف نيز مشکل پيدا کند و نه تنها از لحاظ جنسی بلکه در نوع ارتباط برقرار کردن با او نيز اين صدمه ی روحی انعکاس پيدا کند.
بايد ياد آور شويم ميزان تجاوز جنسی به مردان در دنيا چندان هم کم نيست. در درگيری های نظامی و قومی هميشه مواردی از اين تجاوزات به چشم می خورد. در زندان های کشورهايی که در آنها شکنجه وجود دارد نيز اين نوع خشونت و ساير خشونت های جنسی مثل شوک الکتريکی وارد کردن به آلت تناسلی مرد را می توان مشاهده کرد. در طول تاريخ اين نوع خشونت ها برای تحقير فرد، نشان دادن قدرت شکنجه گران و خورد کردن هويت فرد بکار گرفته شده است .
معمولا به دلايلی که ذکر شد، بسياری از مردها اين راز را برای خود نگه ميدارند.
بحث بالا به ما نشان می دهد که علم روانشناسی نيز مثل ساير دانش ها می تواند توسط تبهکاران مورد سواستفاده قرار بگيرد. در حقيقت طراحان شکنجه، به نوعی سعی می کنند ترس هايی که بطور ناخودآگاه در فرد وجود دارد را بيدار کنند و آن نه تنها از طريق شکنجه، بلکه همانطور که گفتيم با استفاده از کلامی که با آن آميخته می شود. بعنوان نمونه همزمان کردن شوک الکتريکی به آلت تناسلی با جمله هايی از نوع "ديگه تموم شد.هيچی از مردی برات باقی نذاشتيم" . دقيقا بيدار کردن هراس های ناخودآگاه فرد را در نظر دارد.
چگونه به قربانيان تجاوز می توانيم ياری کنيم؟
نقش اطرافيان در بهبود فرد عاملی بسيار مهم است. تجربه نشان داده است که حمايت عاطفی و گوش دادن فرد، کمک بسزايی در تسريع درمان او دارد.همزمان شايد بهتر باشد که از چند نوع برخورد در قبال آنها احتراز کنيم.
- به هيچ وجه نبايد آنها را مورد شماتت قرار داد. از گفتن جمله هايی از اين دست بايد خودداری کرد:
"هزار بار گفتم نرو تو خيابون تظاهرات. بيا! اينم نتيجه اش! حالا بکش! خودت به کنار، به آبروی ما فکر نکردی؟" (اين همان چيزی است که "داغ کردن زخم" می گويند نه "التيامش"!!!)
- همزمان نبايد قضيه را کوچک جلوه داد و به فرد القا کرد که اينقدرها هم مهم نيست. زيرا فرد احساسات منفی خود را در خود پنهان نگه می دارد و بر احساس تنهاييش افزوده می شود. بايد به او نشان بدهيم که گذر از اين حالات طبيعی است و با حضور گرم خود آماده ی شنيدن حرف هايش باشيم. البته بدون اينکه او را مجبوربه حرف زدن کنيم. برخی افراد بر اين باورند که اصلا نبايد از اين گونه وقايع با قربانی حرف زد و بايد گذاشت که فرد به مرور زمان آن را به فراموشی بسپارد. اما لازم به ياد آوری است که نه تنها همانطور که توضيح خواهيم داد حرف زدن جزئی از روند درمان است، بلکه ما باسکوتمان ممکن است به او اينگونه القا کنيم که از او شرم داريم يا به گونه ای او را سرزنش می کنيم.
اهميت ياری دادن به شخص در بيان تجربه ی دردناک تجاوز از اين لحاظ حائز اهميت است که فرد قربانی تجاوز اغلب اين حادثه را تنها بصورت "تصاويری هولناک" در ذهنش ثبت کرده است و اين تصاوير را به عنوان يک تهديد درونی زندگی می کند. چيزی که باعث می شود بطور مدام در معرض اضطراب های شديد واقع شود. در نتيجه مهم است که به فرد کمک کنيم اين تصاوير دهشتبار را در کلام جا دهد. سعی فرد در به کلام آوردن اين تصاوير درهم ريخته و رعب آور، به ميزان زيادی می تواند اين رنج درونش و ترسی که با آن آميخته شده است را، کاهش دهد.
همانطور که گفتيم از نتايج تجاوز احساس تنهايی و جدايی از آدم هاست. حس "شنيده شدن" به فرد اطمينان می دهد که به "جامعه ی انسانی" تعلق دارد.
خوشبختانه در حوادث اخير نقش مثبت رسانه های غيردولتی و نيز اينترنت اين امکان "شنيده شدن" را برای تنی چند از قربانيان تجاوز بوجود آورد.
فيلم های مستندی که آقای رضا علامه زاده در يوتوب قرار داده اند مثال خوبی هستند. در اين فيلم ها قربانيان تجاوز ها را می بينيم که از تجربه ی اسفبارشان می گويند. اينکه اين افراد قريب به دويست هزار شنونده داشته اند (که بدون درخواست فرد قربانی، خودشان تصميم به شنيدن گرفته اند) و نيز کامنت های بيشمار که نشانی از همدری و خشم "اين شنونده ها" در قبال آن حوادث هولناک است، بطور قطع بگونه ای احساس فهميده شدن را در اين افراد ايجاد می کنند و در بهبودشان نقش بازی می کند.
از طرفی اينکه با حرف زدن از تجربه ی تلخشان احساس می کنند در قبال جامعه شان و ساير قربانيانی که هنوز قدرت کافی برای بيان دردهايشان را ندارند، کار مثبتی انجام می دهند نيز به آنها کمک بزرگی می کند. آنها در حقيقت راهی برای معنا بخشيدن به رنجشان يافته اند و آن آگاه کردن جهانيان و نيزجرات بخشيدن به قربانيان خاموش است. يعنی از اين تجربه ی هولناک به نوعی راهی برای بازگشت به زندگی و معنا بخشيدن به آن يافته اند. اين پديده ايست که در روانشناسی به آن résilience می گويند و به اين مفهوم است که فرد می تواند قادر باشد که در شرايط دشوارو ناامن نيروها و توانايی های خود بسيج کند و از آسيب روانی که ديده است در جهتی مثبت که نهايتا تعالی او را به همراه دارد، بهره جويد.